درست مثل جرقهای تو دل شب تو وارد زندگیم شدی
درست مثل جرقهای تو دلِ شب، تو وارد زندگیم شدی.
قبل از تو، همهچیز رنگِ عادت داشت، اما تو بوی تازگی آوردی،
بوی بارون بعد از یک خشکسالی طولانی.
اعتراف میکنم، اولش اصلا فکر نمیکردم اینجوری بری تو قلبم ،
یه تصویری محو روی بومِ زندگیم داشتمت، اما تو، فراتر از یه تصویر بودی.
اون شب که اومدی ، مثل یه رویای فراموشنشدنی تو ذهنم حک شده.
مثل کافهای دنج کنار ساحل ، مثل نورهای ملایم و عطرِ قهوه میمونی برام.
تو همه جا هستی، همه جا میبینمت با لبخندی که مثل طلوع خورشید، تاریکیِ درونم را روشن میکنی.
چشمات، دو دریای عمیق و پُر رمز و راز هستن که منو به سفری بیبازگشت دعوت میکنه.
یه حس غریب تو وجودم ریشه کرده، حسی شبیه به شناختنِ یه رازِ پنهان.
ساعتها با هم حرف زدیم، انگار سالها بود که همدیگر را میشناختیم. از هرچیزی که روحمونو نوازش میدادند، از فیلمهایی که اشکمون را جاری میکردند، از موسیقیهایی که قلبمون و به رقص درمیآوردند. فهمیدم که سلیقههامون مثل دو رودخانه به هم وصل شده و به یه دریا ختم میشن.
اون شب، میون همهمهی شهر، من تورو پیدا کردم.
خاطرهی مشترکمون، مثل یک شعرِ ناتموم تو ذهنم تکرار میشن...
تو خندیدی، خندهای که مثل صدای موسیقی تو گوشم پیچید.
تو اون لحظه، تموم دنیا از حرکت ایستاد.
انگار که تموم غمهای جهان و پشت سر گذاشتیم.
با دلی پُر از شادی از داشتنت، به تو نگاه کردم و فهمیدم که خوشبختی، یعنی داشتنِ تو.
تو فقط یه رهگذر نیستی.
تو، همون تکهای از وجود منی که سالها دنبالش گشتم.
تو، همون رویایی هستی که میخوام تا ابد تو اون زندگی کنم...
#پی_نوشت
عزیزِ نزدیکِ من:
ازت ممنونم برای اینکه خاطره ی زنده ی من هستی.
برای هر قدمی که برای من برداشتی؛
برای همه روزهای تلخی که در کنارم ماندی:)
برای همه لبخندهایی که روی لبانم نشاندی
برای همه عشقی که با آن دلم را گرم کردی.
و ممنونم که همیشه هروقت نیازت داشتم کنار خودم دیدمت
'همیشه و همه جا کنار تو خواهم ماند.
تمام وجودم را در قَلبَم، قلبم را در چَشمآنَم، چشمانم را در زبانم خلاصه میکنم تا بگویم دوستت دارم...
قبل از تو، همهچیز رنگِ عادت داشت، اما تو بوی تازگی آوردی،
بوی بارون بعد از یک خشکسالی طولانی.
اعتراف میکنم، اولش اصلا فکر نمیکردم اینجوری بری تو قلبم ،
یه تصویری محو روی بومِ زندگیم داشتمت، اما تو، فراتر از یه تصویر بودی.
اون شب که اومدی ، مثل یه رویای فراموشنشدنی تو ذهنم حک شده.
مثل کافهای دنج کنار ساحل ، مثل نورهای ملایم و عطرِ قهوه میمونی برام.
تو همه جا هستی، همه جا میبینمت با لبخندی که مثل طلوع خورشید، تاریکیِ درونم را روشن میکنی.
چشمات، دو دریای عمیق و پُر رمز و راز هستن که منو به سفری بیبازگشت دعوت میکنه.
یه حس غریب تو وجودم ریشه کرده، حسی شبیه به شناختنِ یه رازِ پنهان.
ساعتها با هم حرف زدیم، انگار سالها بود که همدیگر را میشناختیم. از هرچیزی که روحمونو نوازش میدادند، از فیلمهایی که اشکمون را جاری میکردند، از موسیقیهایی که قلبمون و به رقص درمیآوردند. فهمیدم که سلیقههامون مثل دو رودخانه به هم وصل شده و به یه دریا ختم میشن.
اون شب، میون همهمهی شهر، من تورو پیدا کردم.
خاطرهی مشترکمون، مثل یک شعرِ ناتموم تو ذهنم تکرار میشن...
تو خندیدی، خندهای که مثل صدای موسیقی تو گوشم پیچید.
تو اون لحظه، تموم دنیا از حرکت ایستاد.
انگار که تموم غمهای جهان و پشت سر گذاشتیم.
با دلی پُر از شادی از داشتنت، به تو نگاه کردم و فهمیدم که خوشبختی، یعنی داشتنِ تو.
تو فقط یه رهگذر نیستی.
تو، همون تکهای از وجود منی که سالها دنبالش گشتم.
تو، همون رویایی هستی که میخوام تا ابد تو اون زندگی کنم...
#پی_نوشت
عزیزِ نزدیکِ من:
ازت ممنونم برای اینکه خاطره ی زنده ی من هستی.
برای هر قدمی که برای من برداشتی؛
برای همه روزهای تلخی که در کنارم ماندی:)
برای همه لبخندهایی که روی لبانم نشاندی
برای همه عشقی که با آن دلم را گرم کردی.
و ممنونم که همیشه هروقت نیازت داشتم کنار خودم دیدمت
'همیشه و همه جا کنار تو خواهم ماند.
تمام وجودم را در قَلبَم، قلبم را در چَشمآنَم، چشمانم را در زبانم خلاصه میکنم تا بگویم دوستت دارم...
- ۹۹۵
- ۰۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط