دیگه زندگی واسم فرقی نداره… چه خوب بگذره، چه بد؛ انگار یه

دیگه زندگی واسم فرقی نداره… چه خوب بگذره، چه بد؛ انگار یه چیزی توی وجودم خاموش شده که با هیچ اتفاق خوبی روشن نمی‌شه. نه از خوشحالی ذوقی دارم، نه از ناراحتی تعجب می‌کنم… فقط نگاه می‌کنم که روزها می‌گذرن و منم باهاشون می‌گذرم.

یه روزهایی برای کوچک‌ترین چیزها لبخند می‌زدم، برای آینده رویا داشتم و به فردا امیدوار بودم؛ اما حالا نه اون آدم سابقم، نه اون امیدهای قدیمی رو دارم. خسته‌ام… از فکر کردن، از انتظار کشیدن، از تظاهر به خوب بودن، از اینکه هر بار خودمو جمع‌وجور کنم و دوباره وانمود کنم چیزی نشده.

دیگه نه خوب شدن چیزی منو به وجد میاره، نه بد شدنش اون‌قدر که قبلاً آزارم می‌داد، برام عجیبه. فقط یه سکوت سنگین توی دلمه؛ سکوتی که هیچ‌کس نمی‌فهمه پشتش چقدر حرف نگفته و درد پنهون شده…

گاهی آدم از زندگی خسته نمی‌شه، از چیزهایی خسته می‌شه که زندگی رو براش سخت کردن… از آدم‌هایی که رفتن، از حرف‌هایی که توی دلش موندن و از آرزوهایی که کم‌کم رنگ باختن.

شاید هنوز دارم زندگی می‌کنم، اما دیگه مثل قبل زندگی رو احساس نمی‌کنم… فقط روزها رو پشت سر می‌ذارم، با دلی که خیلی چیزها رو تجربه کرده و دیگه برای هیچ اتفاقی، به‌راحتی هیجان‌زده نمی‌شه.

کاش یکی می‌فهمید پشت این بی‌تفاوتی، یه عالمه حرف نگفته خوابیده
@edi.bnd
دیدگاه ها (۰)

بعد از یه‌سری تجربه‌‌ها دیگه اون آدم سابق نیستی. خیلی چیزها ...

راستش اگه قرار بود صبر کنم تا وقتی که کامل آماده باشم، احتما...

دنیای واقعیمجازی رو جدی نمی‌گیرم؛چون زندگی من توی صفحه‌ی گوش...

گاهی خودمم نمی‌دونم دقیقاً چه حسی دارمفقط می‌دونم یه چیزی تو...

تا دیروز، حرف مردم برام حرف بود و فکر مردم برام مهم…اما امرو...

F

دوست داشتن چیزے شبیہ بہ گم شدنہتوے یہ آدم دیگہ ، حالا هرچے ڪ...

گاهی آدم خسته نیست...فقط دیگه توانِ ادامه دادن نداره.بعضی آد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط