«نوشتم که غمی نیست، اما قلمم از دروغ گفت خسته شدم. سخت می
«نوشتم که غمی نیست، اما قلمم از دروغ گفت خسته شدم. سخت میگذره بابا… خیلی سخت. انگار تمامِ تکیهگاههای من را از زیر پایم کشیدند و مرا در میانهی این بیکسی رها کردند. حالا هر بار که نامت را میشنوم، قلبم برای آن روزهایی که بودی، هزار بار میتپد و برای روزهایی که نیستی، هزار بار میمیرد.»
دلتنگی تو غمیست که تمامی نداره #بابا...))
.
.
.
دلتنگی تو غمیست که تمامی نداره #بابا...))
.
.
.
- ۱.۵k
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط