part : 52

part : 52
chapter : 2
من و ویلی کنار هم نشستیم و سه خانم رو به روی ما نشستن و یه مرد کنار ویلیام نشسته بود ، سرمو روی شونه ی ویلیام گذاشتم و دستشو گرفتم ، اگه از بلیط های عادی استفاده میکردیم خانم بارل به راحتی مارو پیدا میکرد ... بهترین گزینه همین بود
صدای گریه ی بچه ها تو بغل اون 3 تا خانم ، سرفه های وحشتاک اون مرد . هوای بشدت گرم ..‌ صدای اعصاب خرد کن ماشین ..
ماشین ایستاد و همه برای استراحت از ماشین پیاده شدن . فقط منو ویلی مونده بودیم
× بوس میخوام
+ چی ؟
× بوس بوس
+ آخه اینجا ؟ نمیشه . تحمل کن
کمرمو گرفت و منو به سمت خودش کشید . لبشو روی لبم گذاشت و چشماشو بست
بعد از چند ساعت بالاخره رسیدیم . از ماشین پیاده شدیم و چمدون رو برداشتیم
+ به نظرت میتونیم زندگی خوبی بسازیم ؟
× برات زندگی قشنگی میسازم ، به قشنگیه خودت
........... 10 سال بعد ..........
داخل آیینه خودمو نگاه کردم ، زیر چشمم کبود شده بود ، لبم پاره شده بود و دستام میلرزید
ویلیام به سمتم اومد ، دوباره مست کرده بود
سریع بچمو تو بغلم گرفتم و عقب عقب رفتم
+ چی میخوای ؟
× پول ... یا این بچه رو میدی که بفروشم یا میکشمت
گلدون کنارم رو برداشتم و توی سرش کوبیدم . تلوتلو خورد و افتاد روی زمین ... نبضش نمیزد و مرده بود
سریع وسایلمو جمع کردم و از خونه بیرون زدم
بعد از ازدواج با ویلیام همه چیز تغییر کرد ، کتک های مداوم .. بحث و دعوا .. فقر شدید
دیگه از این زندگی خسته شده بودم ... سرنوشت من از بَدو تولد تو چنگ آقای بارل و ویلیام له شده بود
دخترمو جلوی در یکی از خونه ها گذاشتم . برای آخرین بار خوب نگاهش کردم ... خیلی به خودم شباهت داشت مخصوصا چشم های قهوه ای رنگش
زنگ خونه رو زدم و سریع از اونجا دور شدم . دخترم بدون من زندگی بهتری داره و من نمیتونم براش مادر خوبی باشم ... !
بالای پل ایستادم و بدون تردید خودمو به پایین پرت کردم .... شاید در دنیای بعدی سرنوشت بهتری داشته باشم ! ...شاید...
از خواب پریدم ، نفس عمیقی کشیدم و سرم رو ماساژ دادم که درد عجیبش از بین بره ... در اتاق باز شد و خانم بارل همراه با سه تا خانم وارد شد
@ زود باش لباستو بپوش و آماده شو که میکاپت رو شروع کنن
با نفرت بهش نگاه کردم و آماده شدم ... روی صندلی نشستم و میکاپ آرتیست ها شروع کردن
خانم بارل حتی به پسرشم رحم نکرد ، باورم نمیشه که پشت اون چهره ی مهربون چنین ذات کثیفی پنهان شده باشه ...
من و ویلیام موفق شدیم که فرار کنیم ، اما بین راه آدمای خانم بارل مارو پیدا کردن ، ویلیام باهاشون درگیر شد و در همون موقعیت چند نفرشون به زور من رو داخل ماشین انداختن ... اشک از چشمم آویزان شد و میکاپ آرتیست لب زد
عزیزم چرا گریه میکنی ؟ خب میکاپت خراب میشه
+ معذرت میخوام
لباس عروس نفرین شده ام رو پوشیدم و از پله ها پایین رفتم ... استیو خیلی خوشحال و خندون با خانم بارل صحبت میکرد ، من رو دید و برای چند ثانیه حتی پلک هم نزد ... عوضی ازش متنفرم
سوار ماشین شدیم و به سمت تالار راه افتادیم
مدام به من نگاه میکرد ، دستشو روی رون پام گذاشت که با عصبانیت دستشو کنار زدم
// عزیزم فراموش کردی که من و تو باهم ازدواج کردیم ؟
+ دهنتو ببند عوضی
// آدمت میکنم ....
دوباره دستشو روی رونم گذاشت ، حوصله ی بحث کردن باهاشو نداشتم و حرفی نزدم
تا رسیدن به تالار مسافت زیادی مونده بود
جاده تقریبا تاریک و بوی عطرم داخل ماشین میپیچید
به گفته ی میکاپ آرتیست ها خیلی زیبا شده بودم ، اما چه اهمیتی داشت ؟ ... وقتی که به جای ویلیام .. استیو کنارم نشسته بود ...

نظرتون ؟؟؟
دیدگاه ها (۱۷)

part : 51chapter : 2.......... 2 روز بعد ..........در طول ای...

استایل اولی استایل هلن برای مهمونی ... بعدی ها هم کلا استایل...

۷۰ لایک و کام و ۳۰ بازنشرpart : ۳۱chapter : 2مشکلی پیش اومد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط