ITERATION 144

PART: the end

میرا: نوبت منه...
جونگکوک با لبخند محوش به صورت بی نقص دختر خیره شد و مشتاق شنیدن نوشته های غمناکش بود
میرا: در پایان..نه منی بود و نه تویی، نه شبی بود و نه صبحی، نه تاریکی‌ای بود و نه روشنایی‌ای، دنیا خلاصه شد در هیچ همانطور که همیشه بود ولیکن با نقاب‌ها و رنگ‌های گلگون و گوناگون پوشانده شده بود ولی نقاب‌ها افتادند و رنگ‌ها مات و کم کم محو شدند؛ درد هم از بین رفت فقط هیچ ماند..نه زندگی و نه مرگ، فقط هیچ!
در آخر این همه هیچ، ارزشِ هیچ را داشت؟
دختر آروم دفترو گذاشت کنار و چشماش به ملافه زیرشون خیره شد...
میرا: زمان کمی داریم اما...می‌خوام همون جایی که شروع شد تمومش کنیم

ایستگاه قطار ۳:۱۷ شب
جونگکوک کلاه هودی مشکی رنگ میرا رو سرش کرد تا مانع خیس شدن موهاش بشن
به چشمای پر از اشک دختر خیره شد و لبخند تلخی زد
جئون: من به اندازه کافی تجربه کسب کردم...جوری از زندگیت لذت ببر که انگار فردایی وجود نداره و از همه مهم تر...هروقت بچه دار شدین اسمشو بزار جونگکوک...قول میدم همیشه به یادت باشم شاید دیگه وجود نداشته باشم اما اینو بدون همیشه کنارتم مثل بادی که میپیچه لایه موهات...
قلب میرا انگار لحظه ای نزد...تمام این ساعت ها فکر میکرد کسی که قراره زندگیشون فدا کنه خودش بود نه معشوقه دیوونش اشکاش شروع به ریختن کرد...
ضربه های پی در پی به سینه محکم جونگکوک زد و صداشو تا حد امکان بالا برد صدایی که با درد و اشک قاطی شده بود و پر از لرزیدن بودن
میرا: چرا باهام اینکارو می‌کنی جونگکوک؟ چرا؟ من بدون تو چیکار کنم...من هیچی از گذشته ای که باهات داشتم به یاد ندارم چرا منو تو حسرت نداشتنت ول میکنی؟ چجوری میتونم نفس بکشم وقتی نفسای تو بریده؟ چجوری میتونم خوشحال باشم وقتی نمیتونم خوشحالیمو با تو تقسیم کنم؟ بهم بگو چجوری؟
ضربه آخرش بی جون بود...و آروم سرشو به سینه جونگکوک فشار داد...جونگکوک بدون هیچ حرفی همراه دختر اشک ریخت و بدن کوچیک و ترسیدشو تو بغلش فشرد
جئون: من از یادت میرم...برای خودت زندگی کن نه برای دیگران باشه؟ اینو بدون من همیشه بهت نگاه میکنم بهت افتخار میکنم و همیشه اولین نفر برای موفقیتت خوشحالی میکنم بدون که...همیشه هواتو دارم و همیشه دوستت دارم تا روزی که کره زمین در حال چرخش باشه عشق من به تو تموم نمیشه....
آروم دخترو از تنش جدا کرد و تو صورتش خم شد بوسه نرم و کوتاهی روی لبای خیسش گذاشت و چند قدم به عقب رفت و فقط دست هاشون بهم گره خورده بود اما فاصله زیادی باهم داشتن...
جئون: دوستت دارم...آرای من!
میرا تقلا کرد که دستشو رها نکنه اما بی فایده بود همچنان به عقب قدم برمیداشت و در آخر شاهد دیدن لبخند دردناکش بود

فردا-۳:۱۷ شب
با سردرد شدیدی که به جونش افتاده بود چشماشو باز کرد بدون توجه به محیط دورش نشست و به اتاقی که شبیه به اتاق بیمارستان بود نگاه انداخت نور زرد کمرنگی اتاق رو روشن نگهداشته بود با تعجب به سرم تو دستش نگاه انداخت فقط صدای دستگاه تو اتاق پیچیده بود
کانگ مین:بهوش اومدین؟
دختر با تعجب به مرد مسنی که نزدیک در خروجی ایستاده بود نگاه انداخت...چهره مرد به هیچ عنوان براش آشنا نبود انگار مرد تونست سوالای تو ذهن دختر رو بخونه پس قبل از دختر حرف زد
کانگ مین: دیشب ساعت ۳:۱۷ توی ایستگاه قطار پیداتون کردم...انگاری حالتون خوب نبوده و بیهوش شده بودید...بهتره استراحت کنید دیر وقته...مراقب خودتون باشید خانوم ریو
و بدون حرفی از در خارج شد و آرایی موند که هیچ چیز از دیشب به یاد نمیاورد...نه از دیشب نه از پسری که دلیل نفس هایش بود...کسی که بخاطرش الان زیر سرم بود (ادامه اسلاید بعد)

#وانشات_بی_تی_اس #فنفیکشن #فن_فیکشن #وانشات_جانگ_کوک #وانشات_جانگ‌کوک #وانشات_کوکی #فیکشن_جونگکوک #jeon_jungkook
دیدگاه ها (۳۹)

BEYOND THE SPOTLIGHT

BEYOND THE SPOTLIGHT

ITERATION 144

ITERATION 144

ITERATION 144

ITERATION 144

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط