Soonliy
𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙣𝙖𝙢𝙚:" •𝐓𝐡𝐞 𝐚𝐬𝐬𝐢𝐬𝐭𝐚𝐧𝐭 𝐥𝐨𝐲𝐚𝐥 𝐭𝐨 𝐇𝐞𝐥𝐥•"
pt10
دستیار وفادار به جهنم
غروب همان روز، پدربزرگ انهارا صدا زد و بعد، درست وسط اتاق ایستاد. با نگاهی پرتسلط، گفت:
¥: امشب میخوام یه مهمونی بزرگ بگیرم. همه دعوتان… هیچکدومتون نباید غیبت کنین.
ویا و ریو که روی مبل روبهرو نشسته بودند، نگاه کوتاهی رد و بدل کردند. پدربزرگ ادامه داد، لحنش جدیتر شد:
¥:ولی قبل از مهمونی، یه کار دارین. باید برین و محمولهی امشب رو تحویل بگیرین. دقیق، بیدردسر… و سریع برگردین.
ویا سرش را پایین انداخت و لبش را محکم به هم فشرد، انگار یاد صبح هنوز در ذهنش چرخ میزد. ریو فقط سری تکان داد، نشانهی تأیید. پدربزرگ با رضایت آهسته گفت:
¥:نمیخوام کسی از مهمونی جا بمونه.
+:تنها انجامش میدم. میرم و محموله رو تحویل میگیرم و زود برمیگردم.
¥:مطمعنی؟ شاید نیاز باشه یکی همراهت باشه، دخترم.
+:خب...اون تنها دستیارم نیست، میدونی.
¥:هرجور مایلی. پس ریو جان شما بمون و به من کمک کن.
ریو لحظهای خشک شد؛ حرف ویا مثل جرقهای در چشمانش افتاد. اخمش عمیقتر شد و برق خشم در چشمانش نشست. درست شبیه کسی که میخواهد فریاد بزند اما اجازه ندارد. عضلات فکش از فشار جمع شد، اما صدایی از او درنیامد؛ فقط سکوتی سنگین به احترام پدربزرگ.
-:چشم قربان.
خیلی زود زمان مهمانی فرا رسید و ریو با ظاهری کاملا حرفهای آخرین جزئیات را چک میکرد؛ اما تمرکزش هر لحظه بیشتر میلغزید. مهمانها یکییکی می امدند، صدای خوشوبشها بالا میرفت، اما هیچ نشانی از ویا نبود.
او چند بار ساعتش را نگاه کرد. دیر شدنش غیرطبیعی بود. زیر لب، بدون اینکه کسی بشنود، نفسش را با حرص بیرون داد و نگاهش را دوباره به در ورودی دوخت؛ جایی که هنوز هم خالی بود.
چند دقیقه دیگر در همان حالت گذشت. ریو دیگر طاقتش طاق شده بود؛ داشت به سمت در میرفت که ناگهان چشمانش به ویا افتاد. او کنار ورودی ایستاده بود، غرق در صحبت با خانوادهای روس که به نظر میرسید تازه رسیدهاند. لبخندی بر لب داشت و نگاهش متوجه آنها بود.
دیدن ویا که خیلی اروم و بی توجه است،خشم ریو را قدرت میداد. این بار نه فقط به خاطر دیر رسیدن، اینکه حتی حضورش را به او هم اطلاع نداده بود. دندانهایش را روی هم فشرد و نگاهش سردتر از قبل شد.
-:واقعا میخوای اینجوری بازی کنی؟(زیر لب)
سپس به سمت ویا، پدربزرگ و آن خانواده روس رفت. بعد از خوش و بش به زبان روسی پشت ویا ایستاد. خم شد و در گوشش زمزمه کرد.
-:حواسم هست بدون اینکه به من بگی داری هرکاری میکنی...
+:به تو هم باید جواب پس بدم؟(زمزمه کرد بدون اینکه حتی نگاهش کند)
**سرنوشت پایان ندارد...**
خب خب اینم از این پارت
چطور بود؟🤭فعلا دعواشون شده...
ممنون از حمایت های همگیتون🫶🏻
خوشحال میشم پیشنهادات زیباتون رو بدونم
شرایط پارت بعد:
۵ لایک و ۲ بازنشر
کامنت هم دلخواه
زودتر شرط های این پارت رو برسونید که پارت بعدی رو بزارم:)))
pt10
دستیار وفادار به جهنم
غروب همان روز، پدربزرگ انهارا صدا زد و بعد، درست وسط اتاق ایستاد. با نگاهی پرتسلط، گفت:
¥: امشب میخوام یه مهمونی بزرگ بگیرم. همه دعوتان… هیچکدومتون نباید غیبت کنین.
ویا و ریو که روی مبل روبهرو نشسته بودند، نگاه کوتاهی رد و بدل کردند. پدربزرگ ادامه داد، لحنش جدیتر شد:
¥:ولی قبل از مهمونی، یه کار دارین. باید برین و محمولهی امشب رو تحویل بگیرین. دقیق، بیدردسر… و سریع برگردین.
ویا سرش را پایین انداخت و لبش را محکم به هم فشرد، انگار یاد صبح هنوز در ذهنش چرخ میزد. ریو فقط سری تکان داد، نشانهی تأیید. پدربزرگ با رضایت آهسته گفت:
¥:نمیخوام کسی از مهمونی جا بمونه.
+:تنها انجامش میدم. میرم و محموله رو تحویل میگیرم و زود برمیگردم.
¥:مطمعنی؟ شاید نیاز باشه یکی همراهت باشه، دخترم.
+:خب...اون تنها دستیارم نیست، میدونی.
¥:هرجور مایلی. پس ریو جان شما بمون و به من کمک کن.
ریو لحظهای خشک شد؛ حرف ویا مثل جرقهای در چشمانش افتاد. اخمش عمیقتر شد و برق خشم در چشمانش نشست. درست شبیه کسی که میخواهد فریاد بزند اما اجازه ندارد. عضلات فکش از فشار جمع شد، اما صدایی از او درنیامد؛ فقط سکوتی سنگین به احترام پدربزرگ.
-:چشم قربان.
خیلی زود زمان مهمانی فرا رسید و ریو با ظاهری کاملا حرفهای آخرین جزئیات را چک میکرد؛ اما تمرکزش هر لحظه بیشتر میلغزید. مهمانها یکییکی می امدند، صدای خوشوبشها بالا میرفت، اما هیچ نشانی از ویا نبود.
او چند بار ساعتش را نگاه کرد. دیر شدنش غیرطبیعی بود. زیر لب، بدون اینکه کسی بشنود، نفسش را با حرص بیرون داد و نگاهش را دوباره به در ورودی دوخت؛ جایی که هنوز هم خالی بود.
چند دقیقه دیگر در همان حالت گذشت. ریو دیگر طاقتش طاق شده بود؛ داشت به سمت در میرفت که ناگهان چشمانش به ویا افتاد. او کنار ورودی ایستاده بود، غرق در صحبت با خانوادهای روس که به نظر میرسید تازه رسیدهاند. لبخندی بر لب داشت و نگاهش متوجه آنها بود.
دیدن ویا که خیلی اروم و بی توجه است،خشم ریو را قدرت میداد. این بار نه فقط به خاطر دیر رسیدن، اینکه حتی حضورش را به او هم اطلاع نداده بود. دندانهایش را روی هم فشرد و نگاهش سردتر از قبل شد.
-:واقعا میخوای اینجوری بازی کنی؟(زیر لب)
سپس به سمت ویا، پدربزرگ و آن خانواده روس رفت. بعد از خوش و بش به زبان روسی پشت ویا ایستاد. خم شد و در گوشش زمزمه کرد.
-:حواسم هست بدون اینکه به من بگی داری هرکاری میکنی...
+:به تو هم باید جواب پس بدم؟(زمزمه کرد بدون اینکه حتی نگاهش کند)
**سرنوشت پایان ندارد...**
خب خب اینم از این پارت
چطور بود؟🤭فعلا دعواشون شده...
ممنون از حمایت های همگیتون🫶🏻
خوشحال میشم پیشنهادات زیباتون رو بدونم
شرایط پارت بعد:
۵ لایک و ۲ بازنشر
کامنت هم دلخواه
زودتر شرط های این پارت رو برسونید که پارت بعدی رو بزارم:)))
- ۳۱۴
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط