Soonliy
𝙉𝙤𝙫𝙚𝙡 𝙣𝙖𝙢𝙚:" •𝐓𝐡𝐞 𝐚𝐬𝐬𝐢𝐬𝐭𝐚𝐧𝐭 𝐥𝐨𝐲𝐚𝐥 𝐭𝐨 𝐇𝐞𝐥𝐥•"
pt7
دستیار وفادار به جهنم
شخصیت های فرعی:::
¥:پدربزرگ _ €:آجوما
ماشین جلوی عمارت باشکوه پدربزرگ توقف کرد. هوای سرد شب، با باز شدن درها به داخل هجوم آورد. اجوما، خدمتکار وفادار و سالخوردهی عمارت، با چهرهای آشنا و لبخندی مهربان به استقبالشان آمد.
€:"خوش اومدین، خانوم. منتظرتون بودیم."
ویا، با همان خونسردی همیشگیاش، سری تکان داد و به سمت پلههای بلند و مجلل عمارت حرکت کرد.
با بالا رفتن از پلهها، صدای قدمهایشان در سکوت عمارت میپیچید. در انتهای راهرو،در اتاقی بزرگ، پشت میز چوبی سنگین و قدیمی ای، پدربزرگ ویا نشسته بود. با دیدن ویا، لبخند محتاطانهای زد و گفت:
¥:"بیا تو، ویا. منتظر بودم."
صدای بم و آرام پدربزرگ در فضای اتاق پیچید.
-:سلام قربان. حالتون بهتره؟ شنیدم بیمارستان بودید.
¥:اوه ریو! توهم که اینجایی! بله بهترم، دکترای اینجا واقعن خارق العادن.
+:البته که خوبه. این پیر خرفت به این اسونیا از بین نمیره.
¥:توهم که همون ویای سابقی...ببینم شنیدم جلسه های پزشکیت رو کنسل کردی، حقیقت داره؟
+:پدربزرگ من...
ریو وقتی متوجه شروع شدن بحث شد، از پشت بازوی ویا را به ارامی گرفت.
-: قربان بنظرم ما بهتره بریم. امروز روز سخت و خسته کننده ای داشتیم.
¥:حتما! برید و استراحت کنین. ویا تو داخل عمارت من میمونی.
+:چی؟!
¥:ریو پسرم، توهم میتونی بمونی. البته میدونم سر و کله زدن با این دختره ی بی احساس چقد سخته.
-: من خوبم. مزاحم شما و خانوادتون نمیشم.
+:پدربزرگ! من چرا باید اینجا بمونم؟ و چرا باید ریو بمونه؟ ما خودمون خونه و زندگی داریم.
¥:حالا که اینجوری شد هردوتون میمونید. اتاق های هردوتون امادست.
+:اما پدربزرگ...
¥:برو بیرون....خستم...حوصله ی شنیدن بهونه هات رو ندارم. از وقتی اون اتفاق افتاده خیلی کم میبینمت. ما هنوزم یه خانواده ایم، درسته؟ ریو توهم وسایلت رو بیار و یکی دو روز مهمون ما باش.
-:چشم قربان.
ویا با قدمهای تند، اتاق را ترک کرد و به سمت در بالکن بزرگ عمارت رفت. ریو که تا آن لحظه سکوت کرده و ناظر بود، بدون لحظهای درنگ، با نگرانی به دنبالش رفت.
هوای سرد و تاریک شب، با باز شدن درهای بالکن، صورت ویا را لمس کرد. او به نردههای فلزی تکیه داد و به تاریکی بیرون خیره شد، اما به نظر میرسید که خشمش فروکش نکرده بود. ریو کنارش ایستاد، سکوت کرده بود، اما حضورش بیانگر حمایت و نگرانیاش بود.
-:فرمانده...خوبید؟
+:مطمعنا نه...اون هیچوقت به من گوش نمیده. اصلا درکش نمیکنم!
-: اون فقط میخواد مثل یه خانواده دور هم جمع باشید.
+:خانواده؟ احمقانس...اون زیادی احساسیه...
**سرنوشت پایان ندارد...**
اینم از پارت امروز
چطور بود؟ حدس هاتون چیه؟
یکم حمایتا کمه ولی خب...چیکار میتونم بکنم؟ ویو ها به ۱ کا میرسه ولی خب لایکا؟
خوشحال میشم پیشنهاد های زیباتون رو بدونم!🫶🏻✨️
pt7
دستیار وفادار به جهنم
شخصیت های فرعی:::
¥:پدربزرگ _ €:آجوما
ماشین جلوی عمارت باشکوه پدربزرگ توقف کرد. هوای سرد شب، با باز شدن درها به داخل هجوم آورد. اجوما، خدمتکار وفادار و سالخوردهی عمارت، با چهرهای آشنا و لبخندی مهربان به استقبالشان آمد.
€:"خوش اومدین، خانوم. منتظرتون بودیم."
ویا، با همان خونسردی همیشگیاش، سری تکان داد و به سمت پلههای بلند و مجلل عمارت حرکت کرد.
با بالا رفتن از پلهها، صدای قدمهایشان در سکوت عمارت میپیچید. در انتهای راهرو،در اتاقی بزرگ، پشت میز چوبی سنگین و قدیمی ای، پدربزرگ ویا نشسته بود. با دیدن ویا، لبخند محتاطانهای زد و گفت:
¥:"بیا تو، ویا. منتظر بودم."
صدای بم و آرام پدربزرگ در فضای اتاق پیچید.
-:سلام قربان. حالتون بهتره؟ شنیدم بیمارستان بودید.
¥:اوه ریو! توهم که اینجایی! بله بهترم، دکترای اینجا واقعن خارق العادن.
+:البته که خوبه. این پیر خرفت به این اسونیا از بین نمیره.
¥:توهم که همون ویای سابقی...ببینم شنیدم جلسه های پزشکیت رو کنسل کردی، حقیقت داره؟
+:پدربزرگ من...
ریو وقتی متوجه شروع شدن بحث شد، از پشت بازوی ویا را به ارامی گرفت.
-: قربان بنظرم ما بهتره بریم. امروز روز سخت و خسته کننده ای داشتیم.
¥:حتما! برید و استراحت کنین. ویا تو داخل عمارت من میمونی.
+:چی؟!
¥:ریو پسرم، توهم میتونی بمونی. البته میدونم سر و کله زدن با این دختره ی بی احساس چقد سخته.
-: من خوبم. مزاحم شما و خانوادتون نمیشم.
+:پدربزرگ! من چرا باید اینجا بمونم؟ و چرا باید ریو بمونه؟ ما خودمون خونه و زندگی داریم.
¥:حالا که اینجوری شد هردوتون میمونید. اتاق های هردوتون امادست.
+:اما پدربزرگ...
¥:برو بیرون....خستم...حوصله ی شنیدن بهونه هات رو ندارم. از وقتی اون اتفاق افتاده خیلی کم میبینمت. ما هنوزم یه خانواده ایم، درسته؟ ریو توهم وسایلت رو بیار و یکی دو روز مهمون ما باش.
-:چشم قربان.
ویا با قدمهای تند، اتاق را ترک کرد و به سمت در بالکن بزرگ عمارت رفت. ریو که تا آن لحظه سکوت کرده و ناظر بود، بدون لحظهای درنگ، با نگرانی به دنبالش رفت.
هوای سرد و تاریک شب، با باز شدن درهای بالکن، صورت ویا را لمس کرد. او به نردههای فلزی تکیه داد و به تاریکی بیرون خیره شد، اما به نظر میرسید که خشمش فروکش نکرده بود. ریو کنارش ایستاد، سکوت کرده بود، اما حضورش بیانگر حمایت و نگرانیاش بود.
-:فرمانده...خوبید؟
+:مطمعنا نه...اون هیچوقت به من گوش نمیده. اصلا درکش نمیکنم!
-: اون فقط میخواد مثل یه خانواده دور هم جمع باشید.
+:خانواده؟ احمقانس...اون زیادی احساسیه...
**سرنوشت پایان ندارد...**
اینم از پارت امروز
چطور بود؟ حدس هاتون چیه؟
یکم حمایتا کمه ولی خب...چیکار میتونم بکنم؟ ویو ها به ۱ کا میرسه ولی خب لایکا؟
خوشحال میشم پیشنهاد های زیباتون رو بدونم!🫶🏻✨️
- ۷۵۰
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط