#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۱۱۵: فرصتی که ملکه منتظرش بود
جونگ‌کوک دست سوآ را گرفته بود و آرام در راهروی قصر راه می‌رفتند.
سوآ هنوز کمی گیج بود از همه حرف‌هایی که سر میز صبحانه زده شد.
وقتی رسیدند جلوی اتاقش، جونگ‌کوک در را باز کرد و همراهش داخل رفت.
سوآ آهی کشید و روی مبل نشست.
— «امروز رسماً تبدیل شد به میدون جنگ.»
جونگ‌کوک لبخند کمرنگی زد.
— «قصر همیشه همین‌طوریه. فقط امروز تو وسطش بودی.»
سوآ با اخم گفت:
— «خیلی راحت میگی.»
جونگ‌کوک نزدیک‌تر آمد و کنارش ایستاد.
— «چون می‌دونم از پسش برمیای.»
سوآ نگاهش کرد.
— «واقعاً؟»
جونگ‌کوک بدون تردید گفت:
— «آره. تو از چیزی که فکر می‌کنی قوی‌تری.»
چند ثانیه بینشان سکوت شد.
بعد جونگ‌کوک ساعتش را نگاه کرد و نفس کوتاهی کشید.
— «باید برم بیرون قصر.»
سوآ سر بلند کرد.
— «الان؟»
— «یه کار مهم دارم. طول نمی‌کشه.»
سوآ سر تکان داد.
— «باشه.»
جونگ‌کوک قبل از رفتن لحظه‌ای مکث کرد.
دستش را آرام روی سر سوآ گذاشت.
— «زیاد فکر نکن. من زود برمی‌گردم.»
بعد از اتاق بیرون رفت و در آرام بسته شد.
سوآ چند لحظه همان‌طور روی مبل نشست.
بی‌خبر از اینکه…
چند دقیقه بعد در اتاقش دوباره به صدا در آمد.
سوآ سرش را بلند کرد.
— «بفرمایید.»
در باز شد.
اما کسی که وارد شد…
خدمتکار نبود.
ملکه بود.
سوآ سریع از جا بلند شد.
— «اعلیحضرت؟»
ملکه با لبخند آرامی وارد اتاق شد.
لبخندی که چیزی در آن آرامش‌بخش نبود.
— «لازم بود کمی با تو صحبت کنم، سوآ.»
و در را پشت سرش آرام بست.
[ادامه دارد...]
***
شرایط پارت بعد:
45 لایک
26 بازنشر
***
پیج دومم رو فالو کنید از بی تی اس و کیدراما فعالیت میکنم:
https://wisgoon.com/asma_love_korea
دیدگاه ها (۴)

#تاج_و_طوفانپارت ۱۱۴: نقشهسالن صبحانه هنوز سنگین بود.یه‌جین ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۱۳: خط قرمزسالن صبحانه چند ثانیه کاملاً سا...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۰۵: آرامش قبل از خوابتالار کم‌کم خالی شد.ص...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۰۳: منصرف کردن ولیعهدشب آرام آرام روی شهر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط