📖 رمان: گرفتار تو ✨
📖 رمان: گرفتار تو ✨
پارت ششم: بازگشتِ سایه و مهمانِ ناخوانده!
[دیدگاه تهیونگ]
وقتی چشمام رو باز کردم، اولین چیزی که حس کردم، سنگینیِ بدنم بود. انگار یه تریلی از روی من رد شده بود. هر تکون کوچیکی که میدادم، دردی مثل برق توی ستون فقراتم میپیچید. یه مقدار از اون سوزشِ وحشتناکِ روی پوستم کمتر شده بود، اما جای ضربهها هنوز مثل آتیش میسوخت.
با بدنی که به زور تکون میخورد، از تخت پایین اومدم و خزیدم سمت آشپزخانه. میخواستم یه چیزی بخورم که شاید یه ذره جون بگیرم. یه نودل ساده درست کردم و با یه حالتِ بیحالی، رفتم روی مبل نشستم. حتی لذت خوردن نودل رو هم نمیبردم؛ فقط میخواستم شکمم پر بشه تا از حال نرم.
همونطور که با قاشق، نودل رو توی دهنم میچرخوندم، نگاهم به گوشی افتاد. یه تماس از “مامان” داشت میدرخشید. قلبم یه لحظه تند زد. با خودم گفتم: «شاید اتفاقی افتاده، شاید کار مهمی داشته.»با دستهای لرزون، تماس رو وصل کردم.
«الو؟» صدای گرم و مهربون مامان از پشت خط اومد.
«آلو… سلام مامان…» با صدایی که سعی میکردم لرزشش رو مخفی کنم، گفتم.
«سلام پسرم، خوبی؟ خوش بگذره؟»
دوباره همون دروغِ همیشگی رو گفتم. لبخندی زدم که فقط خودم میفهمیدم چقدر مصنوعی و تلخه. «آره… خوبم، مشکلی نیست.» در حالی که داشتم این حرف رو میزدم، تمام بدنم داشت از دردِ ضربههای صبح جونگکوک میسوخت. چطور میتونستم به راحتی بگم خوبم، وقتی حتی نفس کشیدن هم برام سخت بود؟«آه، خداروشکر عزیزم.»
«مامان… کاری داشتی؟»
کمی مکث کرد و بعد گفت: «آره… راستش میخواستم بپرسم میشه خواهر کوچیکت رو چند روزی بفرستم پیش تو؟ یه مدت میخواد بیاد سئول.»
خشکم زد. «بیاد پیش من؟»
«آره عزیزم، میشه؟»
با یه آهِ بیصدا، گفتم: «باشه… باشه، بیاد.»
.«باشه پسرم، پس من فردا خواهرت رو میارم سئول و خودم برمیگردم آلمان. کاری نداری دیگه؟»
«نه مامان، کاری ندارم.»
«پس خدانگهدار پسرم.»
«خداحافظ مامان…»
گوشی رو که قطع کردم، بدنم ناخودآگاه لرزید. هنوز داشتم سعی میکردم نفس عمیق بکشم که یه صدایِ بم و سرد، مثل برخورد دو تکه یخ، سکوت رو شکست:
«مامانت بود؟» 😰
نفسم توی سینه حبس شد. انگار دنیا برای یه لحظه ایستاد. با ترس و لرز، خیلی آروم برگشتم و پشت سرم رو دیدم. جونگکوک اونجا ایستاده بود. درست پشت سرم، مثل یه سایهی سیاه که راه فراری ازش نیست.
با صدایی که به زور از گلوم در میاومد، پرسیدم: «تـ… تو… تو اینجا چیکار میکنی؟»
هیچ حرفی نداشتم. فقط میخواستم زمین دهن باز کنه و من رو ببلعه.
«مامانت بود، نه؟» دوباره پرسید.
با یه «اوهومِ» کوتاه و لرزون، سعی کردم خودش رو نشون بدم که چیزی نیست.
«چی میگفت؟»
با ترس و احتیاط گفتم: «میگفت… میگفت میخواد فردا خواهر کوچیکمو چند روزی بیاره پیش من…»
یه لحظه سکوت کرد. بعد با یه لحنِ عجیب، انگار که واقعاً خوشحال شده باشه، گفت: «چه خوب!»
من با تعجب و وحشت بهش نگاه کردم. «نمیخوای بری؟» یعنی چرا باید بمونه وقتی همهجا رو برای من سیاه کرده؟
جونگکوک یه قدم اومد جلوتر. چشمهاش دوباره اون حالتِ عصبی و کنترلگر رو به خودش گرفت. «منتظر کَسی هستی که من مزاحمم، هوم؟»
با دستپاچگی گفتم: «نه! نه، اصلاً! من منتظر هیچکس نیستم!»
«پس من میمونم.» خیلی ساده و قاطع گفت.
دلم هری ریخت پایین. «آخه…» با التماس خواستم بگم اما قبل از اینکه بتونم جملهی بعدی رو بگم، با اون صدایِ تهدیدآمیزش گفت:
«اگه ادامه بدی، مثل امروز صبح میزنمت!»
حالا دیگه کلمات رو هم نمیتونستم به زبون بیارم. با سر تأیید کردم و زیر لب گفتم: «بـ… باشه، دیگه چیزی نمیگم…»
اون فقط یه نگاه سرد بهم انداخت و با یه «خوبه» کوتاه، همونجا ایستاد. انگار که قرار نبود از این خونه تکون بخوره. من هم همونجا خشکم زده بود، در حالی که میدونستم حتی یه اشتباهِ کوچیکِ دیگه، ممکنه پایانِ همه چیز باشه.
پایان پارت ششم
پارت ششم: بازگشتِ سایه و مهمانِ ناخوانده!
[دیدگاه تهیونگ]
وقتی چشمام رو باز کردم، اولین چیزی که حس کردم، سنگینیِ بدنم بود. انگار یه تریلی از روی من رد شده بود. هر تکون کوچیکی که میدادم، دردی مثل برق توی ستون فقراتم میپیچید. یه مقدار از اون سوزشِ وحشتناکِ روی پوستم کمتر شده بود، اما جای ضربهها هنوز مثل آتیش میسوخت.
با بدنی که به زور تکون میخورد، از تخت پایین اومدم و خزیدم سمت آشپزخانه. میخواستم یه چیزی بخورم که شاید یه ذره جون بگیرم. یه نودل ساده درست کردم و با یه حالتِ بیحالی، رفتم روی مبل نشستم. حتی لذت خوردن نودل رو هم نمیبردم؛ فقط میخواستم شکمم پر بشه تا از حال نرم.
همونطور که با قاشق، نودل رو توی دهنم میچرخوندم، نگاهم به گوشی افتاد. یه تماس از “مامان” داشت میدرخشید. قلبم یه لحظه تند زد. با خودم گفتم: «شاید اتفاقی افتاده، شاید کار مهمی داشته.»با دستهای لرزون، تماس رو وصل کردم.
«الو؟» صدای گرم و مهربون مامان از پشت خط اومد.
«آلو… سلام مامان…» با صدایی که سعی میکردم لرزشش رو مخفی کنم، گفتم.
«سلام پسرم، خوبی؟ خوش بگذره؟»
دوباره همون دروغِ همیشگی رو گفتم. لبخندی زدم که فقط خودم میفهمیدم چقدر مصنوعی و تلخه. «آره… خوبم، مشکلی نیست.» در حالی که داشتم این حرف رو میزدم، تمام بدنم داشت از دردِ ضربههای صبح جونگکوک میسوخت. چطور میتونستم به راحتی بگم خوبم، وقتی حتی نفس کشیدن هم برام سخت بود؟«آه، خداروشکر عزیزم.»
«مامان… کاری داشتی؟»
کمی مکث کرد و بعد گفت: «آره… راستش میخواستم بپرسم میشه خواهر کوچیکت رو چند روزی بفرستم پیش تو؟ یه مدت میخواد بیاد سئول.»
خشکم زد. «بیاد پیش من؟»
«آره عزیزم، میشه؟»
با یه آهِ بیصدا، گفتم: «باشه… باشه، بیاد.»
.«باشه پسرم، پس من فردا خواهرت رو میارم سئول و خودم برمیگردم آلمان. کاری نداری دیگه؟»
«نه مامان، کاری ندارم.»
«پس خدانگهدار پسرم.»
«خداحافظ مامان…»
گوشی رو که قطع کردم، بدنم ناخودآگاه لرزید. هنوز داشتم سعی میکردم نفس عمیق بکشم که یه صدایِ بم و سرد، مثل برخورد دو تکه یخ، سکوت رو شکست:
«مامانت بود؟» 😰
نفسم توی سینه حبس شد. انگار دنیا برای یه لحظه ایستاد. با ترس و لرز، خیلی آروم برگشتم و پشت سرم رو دیدم. جونگکوک اونجا ایستاده بود. درست پشت سرم، مثل یه سایهی سیاه که راه فراری ازش نیست.
با صدایی که به زور از گلوم در میاومد، پرسیدم: «تـ… تو… تو اینجا چیکار میکنی؟»
هیچ حرفی نداشتم. فقط میخواستم زمین دهن باز کنه و من رو ببلعه.
«مامانت بود، نه؟» دوباره پرسید.
با یه «اوهومِ» کوتاه و لرزون، سعی کردم خودش رو نشون بدم که چیزی نیست.
«چی میگفت؟»
با ترس و احتیاط گفتم: «میگفت… میگفت میخواد فردا خواهر کوچیکمو چند روزی بیاره پیش من…»
یه لحظه سکوت کرد. بعد با یه لحنِ عجیب، انگار که واقعاً خوشحال شده باشه، گفت: «چه خوب!»
من با تعجب و وحشت بهش نگاه کردم. «نمیخوای بری؟» یعنی چرا باید بمونه وقتی همهجا رو برای من سیاه کرده؟
جونگکوک یه قدم اومد جلوتر. چشمهاش دوباره اون حالتِ عصبی و کنترلگر رو به خودش گرفت. «منتظر کَسی هستی که من مزاحمم، هوم؟»
با دستپاچگی گفتم: «نه! نه، اصلاً! من منتظر هیچکس نیستم!»
«پس من میمونم.» خیلی ساده و قاطع گفت.
دلم هری ریخت پایین. «آخه…» با التماس خواستم بگم اما قبل از اینکه بتونم جملهی بعدی رو بگم، با اون صدایِ تهدیدآمیزش گفت:
«اگه ادامه بدی، مثل امروز صبح میزنمت!»
حالا دیگه کلمات رو هم نمیتونستم به زبون بیارم. با سر تأیید کردم و زیر لب گفتم: «بـ… باشه، دیگه چیزی نمیگم…»
اون فقط یه نگاه سرد بهم انداخت و با یه «خوبه» کوتاه، همونجا ایستاد. انگار که قرار نبود از این خونه تکون بخوره. من هم همونجا خشکم زده بود، در حالی که میدونستم حتی یه اشتباهِ کوچیکِ دیگه، ممکنه پایانِ همه چیز باشه.
پایان پارت ششم
- ۱۹۱
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط