تب و فرشته
چندپارتی متیو ریدل::
p¹
ساعت ۱۱ شب. خونه تاریکه، فقط نورِ کمِ آباژور کنار تخته میسوزد. متیو کنار تو دراز کشیده، ولی برعکس همیشه که زود میخوابه، امشب پشت به تو کرده و داره به سقف خیره میشه. تنش رو بیحرکت نگه داشته، نفسهاش رو کنترل میکنه که مبادا صدای گرفتهاش لو بره. تو یکم خوابت میآد، اما یه حسی بهت میگه یه چیزی درسته...
تو (با صدای خوابآلود، دستت رو میذاری روی شونهش): «عزیزم... هنوز بیداری؟»
متیو (بدون برمیگرده، صداش رو صاف میکنه که گرفته به نظر نرسه، ولی ته حرفش یه خشخشِ خفیفی داره): «آره... یه کم بیخوابم. تو بخواب عزیزم.»
چند دقیقه سکوت. تو داری چرت میزنی که ناگهان میشناسی...
هاچیش! یه عطسهی ناگهانی و خفهشده که متیو سعی کرده توی بالش کنترش کنه، اما نتونسته.
تو (چشمات رو باز میکنی، ولی هیچی نمیگی، فقط گوش میدی)
چند ثانیه بعد، دوباره:
هاچیش! هاچیش! دو عطسهی پشت سر هم، این بار بلندتر و بیپردهتر. هواپیماهای بدون سرنشینِ شب لواش دادن.*
متیو (با غرولندِ خفیفی، انگار به خودش): «لعنتی...»
تو آروم چراغ رو روشن میکنی. متیو یه مرتبه جمع میشه و پتو رو میکشه تا صورتش رو بپوشونه، ولی خیلی دیره. نورِ ضعیف، گونههای گلافتاده و چشمهای آبآلودش رو لو میده.
تو (با نگرانی، دستت رو میبری سمتش و پتو رو یه کم پایین میکشی): «متیو... چی شد؟ عطسه کردی؟»
متیو (با اکراه، چشماش رو میچرخونه به سقف و سعی میکنه لبخندِ بیخیالی بزنه، ولی صدای گرفته و خشنش مثل چاقو همهچیز رو میبُره): «نه... فقط یه کم گردوخاک توی هوا بود. خوبم. من که دیگه مریض نیستم. اون چند روز پیش بود.»
همین که حرف میزنه، یه سرفهی خشک و بلند از گلوش بیرون میپره که نمیتونه جلوش رو بگیره. سرفه که تموم میشه، با نگاه معصوم ولی شرمنده بهت خیره میشه.
تو (با ابروهای بالا رفته، دستش رو میگیری و محکم توی دستت میفشری): «متیو... به چشمام نگاه کن. چند وقته اینجوری؟ راستش رو بگو.»
متیو (با یه خندهی ضعیف که به سرفه تبدیل میشه، بعد با نگاهِ التماسیِ بچگانه، زیرِ بینیاش رو با پشت دستش میماله): «...از دیشب. ولی فکر کردم خودش خوب میشه. نمیخواستم نگرانت کنم، فرشتهی کوچولوی من.»
تو بدون معطلی بلند میشی، میروی آشپزخونه. برمیگردی با یه سینیِ پر: چای عسل و لیمو، یه کاسه سوپِ داغ، یه لیوان آبِ ولرم، و مهمتر از همه، یه قاشق داروی مایعِ تلخِ لعنتی که متیو ازش متنفره. سینی رو میذاری روی میز کنار تخت و با دستِ دیگه یه شالِ گرم میاندازی دورِ شونههاش.
تو (با لحنِ مهربون): «حالا صاف بشین. اول چای رو بخور، بعد سوپ، بعد نوبت به این میرسه...»
قاشق دارو رو بلند میکنی و جلوش میگیری.
متیو (با چشمای گردشده و حالت وحشتِ واقعی، پتو رو میکشه تا چونهاش رو بپوشونه و در عقبنشینی میره روی بالش): «...نه.»
تو (با تعجب، قاشق رو پایین میآری): «نه یعنی چی؟ باید بخوری!»
متیو (از زیر پتو، با صدای گرفته و بچگانهای که انگار ۵ سالشه): «نمیخوام. مزهش مثل سمِ قورباغهست. دفعهی قبلی که خوردم، کل شب رو بالا آوردم و تو مجبور شدی موهای منو بگیریا...»
تو (با خنده، دستش رو میبری سمت پتو که پایین بکشیش): «متیو، تو یه آدم بزرگ ۲۹ سالهای! دارو رو مثل بچهها نمیخوری؟»
متیو (پتو رو محکمتر میگیره و یه گوشهاش رو از لای درزها باز میکنه تا نگاهت کنه. چشماش برق میزنن، ولی نه از تب، از شیطنت): «وقتی مریضم، من ۵ ساله میشم. قانونِ دکترِ خودمه. باید با عسل مخلوطش کنی یا با بوسه... یا من قورت نمیدم!»
تو (با اخمِ مصنوعی، ولی لبخندی که از گوشات نمیافته): «آخرش عسل توی چای ریختم دیگه! حالا بیا باز کن دهنت مثل جوجهی گرسنه.»
متیو (با قیافهی جدی و نگاه شیطون، سرش رو تکون میده): «نه... عسلِ چای که اثر نمیکنه. من یه روشِ علمیِ جدید کشف کردم. بذار توضیح بدم...»
دستش رو بلند میکنه و انگشتِ اشارهاش رو تکون میده.
متیو (با لحنِ استادانه، ولی با اون گرفتگیِ صدا که کل قیافهش رو بامزه میکنه): «بوسهها اندورفین آزاد میکنن که سیستم ایمنی رو تقویت میکنه. همچنین، طعمِ لبهای تو، گیرندههای چشاییِ تلخ رو میپوشونه. پس در واقع، اگه منو نبوسی، دارو بیاثره! این رو دکترِ گوگل بهم گفته.»
p¹
ساعت ۱۱ شب. خونه تاریکه، فقط نورِ کمِ آباژور کنار تخته میسوزد. متیو کنار تو دراز کشیده، ولی برعکس همیشه که زود میخوابه، امشب پشت به تو کرده و داره به سقف خیره میشه. تنش رو بیحرکت نگه داشته، نفسهاش رو کنترل میکنه که مبادا صدای گرفتهاش لو بره. تو یکم خوابت میآد، اما یه حسی بهت میگه یه چیزی درسته...
تو (با صدای خوابآلود، دستت رو میذاری روی شونهش): «عزیزم... هنوز بیداری؟»
متیو (بدون برمیگرده، صداش رو صاف میکنه که گرفته به نظر نرسه، ولی ته حرفش یه خشخشِ خفیفی داره): «آره... یه کم بیخوابم. تو بخواب عزیزم.»
چند دقیقه سکوت. تو داری چرت میزنی که ناگهان میشناسی...
هاچیش! یه عطسهی ناگهانی و خفهشده که متیو سعی کرده توی بالش کنترش کنه، اما نتونسته.
تو (چشمات رو باز میکنی، ولی هیچی نمیگی، فقط گوش میدی)
چند ثانیه بعد، دوباره:
هاچیش! هاچیش! دو عطسهی پشت سر هم، این بار بلندتر و بیپردهتر. هواپیماهای بدون سرنشینِ شب لواش دادن.*
متیو (با غرولندِ خفیفی، انگار به خودش): «لعنتی...»
تو آروم چراغ رو روشن میکنی. متیو یه مرتبه جمع میشه و پتو رو میکشه تا صورتش رو بپوشونه، ولی خیلی دیره. نورِ ضعیف، گونههای گلافتاده و چشمهای آبآلودش رو لو میده.
تو (با نگرانی، دستت رو میبری سمتش و پتو رو یه کم پایین میکشی): «متیو... چی شد؟ عطسه کردی؟»
متیو (با اکراه، چشماش رو میچرخونه به سقف و سعی میکنه لبخندِ بیخیالی بزنه، ولی صدای گرفته و خشنش مثل چاقو همهچیز رو میبُره): «نه... فقط یه کم گردوخاک توی هوا بود. خوبم. من که دیگه مریض نیستم. اون چند روز پیش بود.»
همین که حرف میزنه، یه سرفهی خشک و بلند از گلوش بیرون میپره که نمیتونه جلوش رو بگیره. سرفه که تموم میشه، با نگاه معصوم ولی شرمنده بهت خیره میشه.
تو (با ابروهای بالا رفته، دستش رو میگیری و محکم توی دستت میفشری): «متیو... به چشمام نگاه کن. چند وقته اینجوری؟ راستش رو بگو.»
متیو (با یه خندهی ضعیف که به سرفه تبدیل میشه، بعد با نگاهِ التماسیِ بچگانه، زیرِ بینیاش رو با پشت دستش میماله): «...از دیشب. ولی فکر کردم خودش خوب میشه. نمیخواستم نگرانت کنم، فرشتهی کوچولوی من.»
تو بدون معطلی بلند میشی، میروی آشپزخونه. برمیگردی با یه سینیِ پر: چای عسل و لیمو، یه کاسه سوپِ داغ، یه لیوان آبِ ولرم، و مهمتر از همه، یه قاشق داروی مایعِ تلخِ لعنتی که متیو ازش متنفره. سینی رو میذاری روی میز کنار تخت و با دستِ دیگه یه شالِ گرم میاندازی دورِ شونههاش.
تو (با لحنِ مهربون): «حالا صاف بشین. اول چای رو بخور، بعد سوپ، بعد نوبت به این میرسه...»
قاشق دارو رو بلند میکنی و جلوش میگیری.
متیو (با چشمای گردشده و حالت وحشتِ واقعی، پتو رو میکشه تا چونهاش رو بپوشونه و در عقبنشینی میره روی بالش): «...نه.»
تو (با تعجب، قاشق رو پایین میآری): «نه یعنی چی؟ باید بخوری!»
متیو (از زیر پتو، با صدای گرفته و بچگانهای که انگار ۵ سالشه): «نمیخوام. مزهش مثل سمِ قورباغهست. دفعهی قبلی که خوردم، کل شب رو بالا آوردم و تو مجبور شدی موهای منو بگیریا...»
تو (با خنده، دستش رو میبری سمت پتو که پایین بکشیش): «متیو، تو یه آدم بزرگ ۲۹ سالهای! دارو رو مثل بچهها نمیخوری؟»
متیو (پتو رو محکمتر میگیره و یه گوشهاش رو از لای درزها باز میکنه تا نگاهت کنه. چشماش برق میزنن، ولی نه از تب، از شیطنت): «وقتی مریضم، من ۵ ساله میشم. قانونِ دکترِ خودمه. باید با عسل مخلوطش کنی یا با بوسه... یا من قورت نمیدم!»
تو (با اخمِ مصنوعی، ولی لبخندی که از گوشات نمیافته): «آخرش عسل توی چای ریختم دیگه! حالا بیا باز کن دهنت مثل جوجهی گرسنه.»
متیو (با قیافهی جدی و نگاه شیطون، سرش رو تکون میده): «نه... عسلِ چای که اثر نمیکنه. من یه روشِ علمیِ جدید کشف کردم. بذار توضیح بدم...»
دستش رو بلند میکنه و انگشتِ اشارهاش رو تکون میده.
متیو (با لحنِ استادانه، ولی با اون گرفتگیِ صدا که کل قیافهش رو بامزه میکنه): «بوسهها اندورفین آزاد میکنن که سیستم ایمنی رو تقویت میکنه. همچنین، طعمِ لبهای تو، گیرندههای چشاییِ تلخ رو میپوشونه. پس در واقع، اگه منو نبوسی، دارو بیاثره! این رو دکترِ گوگل بهم گفته.»
- ۱.۸k
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط