P

P.1
_
لنا: 10ماه اندازه 10 سال گذشت.

نبودت منو دیوونه کرد.

خودم کاری کردم ولم کنه.

همش تقصیر من بود.

قبلش دعوای بدی کرده بودیم.

با اوقات تلخی به یه مهمونی رفتیم.

اونقدر عصبانی بودم که زودتر رفتم سوار ماشین شدم.

میخواستیم برگردیم من پشت فرمون بودمو جئون کنارم.

از شدت اینکه عصبانیش کرده بودم خوابیده بود.

فقط یلحظه از جاده غافل شدم و خواستم صورت ماهشو نگاه کنم.

که سیاهی مطلق و حسرت موی سیاهش.

چرا من زنده موندم ولی اون نه؟


دخترک ازون موقع به بعد همش خاطراتشو با جونگکوک مرور میکرد.
همیشه دوست داشت باشه پیشش. باهاش وقت بگذرونه ولی...

مثل همیشه افسرده و خسته قاب عکسی بغل کرده بود و روی تخت دراز کشیده بود.

گوشیش زنگ خورد.
جواب داد.
_
ادامه دارد... .
دیدگاه ها (۱)

P.2_گوشیشو جواب داد.درکمال تعجب آوری صدایی آشنا شنید.-لنا؟لن...

P.3_چند وقت گذشت و لنا با اون شماره حرف میزد.همه چیش مثل جون...

P.3_تهیونگ: اره خستم کردن.مثل همیشه داد میزدمعصبانی بودم.نتو...

P.2_دخترک پیش تهیونگ نشست و دستشو گذاشت روی شونه تهیونگلیلیو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط