فرمانده ی من

#پارت_1

بادِ سردِ کوهستان مثل چاقو به صورتم می‌خورد. دست‌هایم را در جیب کاپشن نظامیِ گشادی که از بازار سیاه خریده بودم فرو کردم و سرم را پایین انداختم. لایه‌ی ضخیمی از چسبِ پزشکی دور سینه‌ام پیچیده شده بود و نفس کشیدن را سخت می‌کرد، اما دردی که در قفسه‌ی سینه‌ام حس می‌کردم، در برابرِ دردی که در قلبم داشتم -جای خالیِ هانیل- هیچ بود.

«اسمت؟»

صدای نگهبانِ پشتِ دروازه‌ی فلزیِ عظیم، خشک و بی‌روح بود. سرم را بالا آوردم. سعی کردم با صدایی که کمی با گلوم بازی کرده بودم تا بم‌تر به نظر برسد، جواب بدهم: «هان. سرباز جدید، انتقالی از پادگان مرزی.»

نگهبان نگاهی به اوراقِ جعلی‌ام انداخت. ضربان قلبم را در گوش‌هایم می‌شنیدم. اگر می‌فهمیدند؟ اگر تنها سرنخی که از هانیل داشتم در همین لحظه دود می‌شد و به هوا می‌رفت؟

دروازه با صدای گوش‌خراشِ فلزی باز شد. وارد شدم. اینجا شبیه پادگان نبود؛ بیشتر شبیه یک دژِ مرگ‌بار در دلِ صخره‌های سیاه بود. همه چیز بوی نفت، باروت و سرما می‌داد.درست در مرکزِ حیاطِ اصلی، مردی ایستاده بود. با همان یونیفرم مشکی خاص که روی شانه‌هایش نشان‌های طلایی می‌درخشید. پوتین‌هایش روی زمین یخ‌زده محکم می‌کوبید. او داشت به سربازان تمرین‌دیده دستور می‌داد.

ناگهان، حرکاتش متوقف شد. انگار حس کرد چیزی در فضا تغییر کرده. گردنِ کشیده‌اش را چرخاند و نگاهش… نگاهش مثل تیغ روی من قفل شد. جونگ‌کوک بود. فرمانده‌ی پادگان.

سعی کردم نگاهش را بدزدم، اما قدرتِ خیره‌کننده‌ی چشمانش مرا میخکوب کرد. او به سمت من قدم برداشت. هر قدمش مثل پتک روی قلبم فرود می‌آمد. وقتی به فاصله یک متری‌ام رسید، قد بلندش سایه‌ی سنگینی روی من انداخت.

او کمی خم شد و بینی‌اش را نزدیک صورتم آورد. بوی سیگار برگ و ادکلن تلخِ مردانه‌اش هوش از سرم برد. چشمانِ سیاهش انگار داشتند روحِ من را اسکن می‌کردند.صدایش آرام، اما به شدت ترسناک بود:

«سربازِ جدید؟»

مکثی کرد و چشمانش را روی صورتم چرخاند، انگار داشت دنبالِ چیزی می‌گشت.

«خیلی لاغری… فکر می‌کردم فقط آدم‌های قوی‌بنیه رو به این پادگانِ مخفی می‌فرستن. مطمئنی جای درستی اومدی؟»

دستانم لرزید. باید جواب می‌دادم. «بله قربان. برای خدمت آمادگی کامل دارم.»

او نیشخندی زد که اصلاً به چشمانِ سردش نمی‌آمد.

«خدمت؟ یا کنجکاوی؟… مراقب باش، اینجا کسی که زیادی کنجکاو باشه، خیلی زود غیبش می‌زنه. درست مثلِ نفرِ قبلی که جای تو بود.»

نفس در سینه‌ام حبس شد. منظورش هانیل بود؟


بچه ها لطفا همتون نظرتون و بگید چون وایب کل رمان قراره همینطوری باشه اگه اشکالی داره بگید درستش کنم
دیدگاه ها (۰)

شروع فیک : فرمانده ی منشخصیت ها : هانا&جونگکوکهانا، دختری که...

بچه ها پیج اولم فعال شده فالو کنید داخل هردو فعالیت میکنم:‌@...

پارت ۴ خانه‌ی جونگکوک بیشتر شبیه یک قلعه بود.دیوارهای بلند، ...

PART 20[ویو دوهی، خودم]دو روز از بیدار شدن جونگکوک گذشته بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط