PART 20

PART 20

[ویو دوهی، خودم]

دو روز از بیدار شدن جونگکوک گذشته بود.

زخم‌هاش هنوز کامل خوب نشده بودن، اما مثل همیشه حاضر نبود استراحت کنه.

با این حال...

از اون روز به بعد، یه لحظه هم آرین رو تنها نمی‌ذاشت.

---

[ویو آرین]

داشتم توی باغ قصر قدم می‌زدم.

جونگکوک چند قدم پشت سرم راه می‌اومد.

آرین: میشه یه سوال بپرسم؟

جونگکوک: بپرسین.

آرین: از وقتی زخمی شدی... حتی بیشتر از قبل مراقبمی.

جونگکوک: وظیفه‌مه.

آرین لبخند کمرنگی زد.

آرین: باز همون جواب همیشگی...

جونگکوک چیزی نگفت.

اما این بار نگاهش برای چند لحظه روی صورتم موند.

---

[ویو دوهی، خودم]

همون لحظه...

یکی از سربازها با عجله وارد باغ شد.

سرباز: پرنس جونگکوک!

جونگکوک: چی شده؟

سرباز نفس‌نفس می‌زد.

سرباز: یکی از نگهبان‌های شیفت شب... کشته شده.

---

[ویو جونگکوک]

اخم کردم.

جونگکوک: کجا؟

سرباز: کنار برج شرقی قصر.

بدون معطلی راه افتادم.

آرین هم خواست دنبالم بیاد.

جونگکوک: شما اینجا بمونین.

آرین: نه، منم میام.

جونگکوک: خطرناکه.

آرین: پس بیشتر باید بیام.

چند ثانیه بهش نگاه کردم.

بعد آه کوتاهی کشیدم.

جونگکوک: از کنارم دور نشین.

آرین لبخند زد.

آرین: قول میدم.

---

[کنار برج شرقی]

جسد نگهبان روی زمین افتاده بود.

چند سرباز اطرافش ایستاده بودن.

فرمانده: پرنس...

جونگکوک زانو زد.

روی لباس نگهبان، رد یک خنجر دیده می‌شد.

اما چیزی بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد...

یه تکه پارچه‌ی سیاه که توی مشت نگهبان بود.

آروم پارچه رو برداشتم.

جونگکوک: ...

این همون پارچه‌ای بود که افراد نقاب‌دار توی مرز پوشیده بودن.

---

[ویو آرین]

اطراف رو نگاه می‌کردم.

همه چیز عجیب بود.

انگار قاتل هنوز نزدیک بود.

همین موقع...

چشمم به یه سایه افتاد که پشت ستون‌ها حرکت کرد.

آرین: جونگکوک!

اون مرد داره فرار می‌کنه!

---

[ویو جونگکوک]

همون لحظه دویدم.

مرد نقاب‌دار از روی دیوار پرید.

من هم دنبالش رفتم.

از پشت‌بام‌های قصر رد شدیم.

چند بار نزدیک بود بگیرمش...

ولی انگار مسیر قصر رو کامل بلد بود.

آخرین لحظه...

نقابش کمی کنار رفت.

فقط برای یک ثانیه.

همون یک ثانیه کافی بود.

چشم‌هاش...

قبلاً دیده بودمش.

---

[ویو مرد نقاب‌دار]

روی بام ایستادم.

لبخند زدم.

مرد: بالاخره منو شناختی، پرنس...

ولی هنوز برای فهمیدن حقیقت...

زوده.

---

[ویو جونگکوک]

وقتی برگشتم...

فقط یک چیز توی ذهنم بود.

این نفوذی...

غریبه نبود.

یکی از افراد خود قصر بود.

---

[ویو دوهی خودم]

اما هیچ‌کس خبر نداشت...

در همان لحظه، داخل اتاق آرین...

یک نامه‌ی ناشناس روی میز قرار گرفته بود.

روی پاکت فقط یک جمله نوشته شده بود:

«اگر می‌خواهی حقیقت مرگ مادرت را بدانی... امشب تنها به باغ پشتی قصر بیا.»

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

تا ابد ازت متنفرم 2026

درسته کریستیانو تو تا ابد شماره یک تاریخ میمونی😞

جیمینییییی😊✨

---PART 19[ویو جونگکوک]چشم‌هام رو باز کردم…نور اتاق قصر خیلی...

---PART 10[ویو آرین]از وقتی برگشتیم قصر، یه چیز توی رفتار جو...

---PART 12[ویو آرین]از وقتی اون نگاه عجیبش رو دیدم، دیگه نتو...

---PART 15[ویو آرین]صبح که شد، قصر مثل همیشه نبود.یه سکوت سن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط