پارت ۶۶

پارت ۶۶: سایه‌های شک و نورِ بخشش 🌙
وقتی برگشتن عمارت، انگار از اون همه نور و شلوغی شهربازی یهو افتاده بودن وسط یه جای تاریک و خفه‌کننده.
همین که درِ بزرگ سالن بسته شد، دوباره همون سکوت سنگین و فضای عجیب عمارت برگشت.
ولی این بار یه چیز فرق کرده بود...
تهیونگ دیگه اون آدم بی‌روح و بی‌احساس قبلی نبود.
آروم بود، ولی این بار توی چشم‌هاش خبری از ترس و سردی نبود؛ اعتمادبه‌نفس داشت.
آروم رفت سمت کتابخونه.
تهیونگ واقعاً بخشیده بود.
تمام اون خشم و نفرتی که مدت‌ها توی دلش جمع شده بود، با خنده‌هایی که توی شهربازی کرده بود و اون لحظه‌ای که همدیگه رو بغل کرده بودن، کم‌کم از بین رفته بود.
دیگه نمی‌خواست انتقام بگیره.
فقط می‌خواست خودش و اون‌جین یه زندگی آروم داشته باشن.دیگه نمی‌خواست با جونگ‌کوک بجنگه.
می‌خواست از همه اون اتفاقات گذشته رد بشه و زندگی خودش رو ادامه بده.
اما جونگ‌کوک؟
اون اصلاً این‌قدر راحت باور نکرده بود! 😐
جونگ‌کوک یه گوشه سالن ایستاده بود و با دقت تمام حرکات تهیونگ رو نگاه می‌کرد.
توی ذهنش فقط یه سؤال بود:
«این دیگه چه نقشه‌ایه؟!»
با خودش فکر می‌کرد:
«یعنی واقعاً بخشیده؟ نه... امکان نداره. این مهربونی یه چیزی پشتش داره. حتماً می‌خواد اعتماد منو جلب کنه و بعد یه‌دفعه ضربه بزنه.»
شب که شد، تهیونگ یه کتاب برداشت و رفت سمت تراس تا یه کم هوای تازه بخوره.
اما چند لحظه بعد، صدای قدم‌هایی رو پشت سرش شنید.
تهیونگ حتی لازم ندید برگرده.— می‌دونم اینجایی، جونگ‌کوک. لازم نیست مثل یه نگهبان عصبی همیشه پشت سرم راه بیفتی!
جونگ‌کوک چند قدم جلوتر رفت و با همون قیافه جدی همیشگیش گفت:
— فکر کردی با یه روز تفریح و چندتا خنده، من یادم میره چطور می‌خواستی ازم جدا بشی؟
تهیونگ یه نفس آروم کشید و برگشت سمتش.
این بار لبخندش فرق داشت.
نه مصنوعی بود، نه ترسناک...
فقط یه لبخند آروم و یه کم غمگین بود.
— من دیگه نمی‌خوام بجنگم.
جونگ‌کوک ساکت موند.
تهیونگ ادامه داد:
— جنگیدن فقط باعث درد میشه... هم برای من، هم برای تو، هم برای اون‌جین. من فقط یه زندگی آروم می‌خوام.جونگ‌کوک مستقیم توی چشم‌های تهیونگ نگاه کرد.
دنبال یه نشونه می‌گشت.
یه لرزش...
یه دروغ...
یه نگاه مشکوک...
هر چیزی که ثابت کنه تهیونگ هنوز یه نقشه‌ای توی سرش داره.
ولی هیچ‌چیزی پیدا نکرد.
فقط یه آدم خسته رو می‌دید که انگار واقعاً گذشته رو بخشیده بود.
با این حال، جونگ‌کوک هنوز شک داشت.
توی دلش گفت:
«نه... تو این‌قدر ساده نیستی، تهیونگ. حتماً یه چیزی این وسط هست.»
چند قدم عقب رفت، ولی هنوز چشم از تهیونگ برنداشت.
انگار این بازی تازه شروع شده بود...یکی با آرامش جلو می‌رفت...
و یکی دیگه با شک و تردید دنبالش می‌کرد. 🌙
[پایان پارت ۶۶]
دیدگاه ها (۱)

فقط رقص جونگ‌کوک 🔞🔞🔞

پارت ۶۱

پارت ۶۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط