🎤My Dream 🌹
🎤My Dream 🌹
Part ¹⁰
ایزابل 🌹 افرین ... من باید سریع وسایلمو جمع کنم و برم پایین منتظرمن .
جنا : کیا ؟
ایزابل 🌹 اعضا .
لیانا : میشه ماهم بیایم ببینیمشون ؟
ایزابل 🌹 نمیدونم میاین بیاین هرطور خودتون میخواین .
لنا : من و جنا با این صورت پف کرده کجا بیایم اخه . من که نمیام .
جنا : راست میگی ... منم نمیام .
لیانا : پس ... منم نمیام ... بالاخره تو یه کمپانی ایم یه روز میبینمشون .
ایزابل 🌹 درسته .
دستی رو سر جنا و لنا کشیدم و بلند شدم و ساکمو برداشتم ... ساکی که از ایران اورده بودم ... یه جوری شدم ، فکر میکردم این ساک برای برگشتم به ایران پر میشه ولی نه . لبخندی رو لبم نشست . سریع هر چی لباس و وسایل داشتم ریختم توش . حدود یک ربع جمع کردن وسایلم طول کشید . زیپ ساک و بستم و بلند شدم و رفتم سمت دخترا .
ایزابل 🌹 خب دخترا از اینکه تو این دو سال باهاتون هم اتاق بودم خیلی خوشحالم و ازتون ممنونم که برام خاطرات و لحظات خوبی رو ساختین . امیدوارم بازم همو ببینیم .
لیانا . لنا . جنا : ماهم همینطور ایزابل .
رفتم سمتشون و تک تک هم و بغل کردیم . قطره اشکی از گوشه چشمم سر خورد سریع پاکش کردم و رفتم ساکمو برداشتم .
ایزابل 🌹 دلم براتون تنگ میشه .(بغض)
لنا : ما هم همینطور . (بغض)
رفتم سمت در و بازش کردم و برگشتم و نگاهی به اتاقمون انداختم ، دلم برای اینجا هم تنگ میشه .
ایزابل 🌹 خ.. خداحافظ دخترا ... مراقب خودتون باشید . لنا و جنا شما هم ناراحت نباشین باشه ؟
لنا . جنا : باشه .
ایزابل 🌹 قول ؟
لنا . جنا : قول .
ایزابل 🌹 افرین خداحافظ.
لیانا . لنا . جنا : خداحافظ.
در و بستم و برگشتم و چشمام و بستم و نفس عمیقی کشیدم .
تونستم ... ولی یه تیکه از قلبم و روحم و این دوسال با خودش به یادگار ازم گرفته و میدونم که دیگه بهم برش نمیگردونه . چشمامو باز کردم و اشکام و پس زدم و رفتم سمت پله ها . با هزار بدبدختی داشتم ساکمو میبردم پایین که یهو یونگی جلوم ظاهر شد . لحظه ای ترسیدم و هینی کشیدم . امد جلو و ساک و از دستم گرفت . بهت زده بهش نگاه کردم .
یونگی 🎤 یکم دیر کردی که باخودم گفتم که شاید به کمک نیاز داشته باشی که ... داشتی .
ایزابل 🌹 عا....ممنونم . (تعجب)
ساکمو به ارومی از پله ها پایین برد . بالاخره از ساختمون خوابگاه خارج شدیم و در و بستم و برگشتم و نگاهی به ساختمون انداختم . بعد ما کار اموزای جدیدی میان اینجا و برای ایندشون تلاش میکنن . دیوارای این ساختمون شاهد اشک ها و خنده های زیادی بوده و خاطرات بیشتری داره تا من و بقیه کاراموزا .
یونگی 🎤 چیزی شده ؟
ایزابل 🌹 ها ... نه نه ... بریم.(لبخند)
قدمامونو سمت ماشین پیش گرفتیم .
ایزابل 🌹 ام .. از اینجا به بعد و ساکمو خودم میارم ممنون .
یونگی 🎤 خواهش میکنم ، ماشین نزدیکه میارم خودم .
ایزابل 🌹 همین دیگه ماشین نزدیکه خودم میارمش ، لطفا .(لبخند)
یونگی 🎤 باشه .
ساکو داد دستم و منم رو چرخاش کشیدم و تا دم در ون بردمش . در ون و باز کردم و ساکمو گذاشتم داخل و خودمم سوار شدم . یونگی هم سوار شد و ون و روشن کرد .
کوکی : خب دیگه بریم خونه یونگی هیونگ ، یسسسسس (ذوق)
جیمین : جونگ کوکا ذوق نکن زود پرتمون میکنه بیرونا .
خندم گرفت .
ایزابل 🌹 چرا؟
ته ته : هیونگ زیاد مارو نمیبره خونش و اگرم ببره ما دو ساعت بیشتر وقت نداریم که گل روی ماهشون تو خونش ببینیم .
ایزابل 🌹واقعا؟(خنده)
ته ته : واقعا .. حواست باشه یوقت این کارو با تو نکنه .(خنده)
ایزابل 🌹 چشم حواسم هست .
ته ته: افرین .
نامجون : برات تو موندن تو خونه مین یونگی ارزوی موفقیت میکنم فایتینگ .
همه اعضا به غیر از یونگی : فایتینگ .
ایزابل 🌹 مرسی (خنده)
یونگی 🎤 یا من انقدرم بد نیستما . امشب به خاطر ایزابل میزارم تو خونم بخوابین .
جیمین : هیونگ جدی میگی؟
یونگی 🎤 من شوخی دارم؟
جیمین : نه ... پس تا صبح بیدار میمونیم؟
یونگی 🎤 نه نهایتا تا ساعت ۱۲ . خواب مهم ترین چیزه .
کوکی : هیونگ تروخدا یه شب دیر بخواب.
جیهوپ اروم به بهزوم زد و در گوشم گفت .
هوبی : بگو به خاطر من .(خنده)
ایزابل 🌹 باشه .(خنده )
سرمو بلند کردم .
شرط
۲۰ لایک
۲۰ کامنت
۵ بازنشر
Part ¹⁰
ایزابل 🌹 افرین ... من باید سریع وسایلمو جمع کنم و برم پایین منتظرمن .
جنا : کیا ؟
ایزابل 🌹 اعضا .
لیانا : میشه ماهم بیایم ببینیمشون ؟
ایزابل 🌹 نمیدونم میاین بیاین هرطور خودتون میخواین .
لنا : من و جنا با این صورت پف کرده کجا بیایم اخه . من که نمیام .
جنا : راست میگی ... منم نمیام .
لیانا : پس ... منم نمیام ... بالاخره تو یه کمپانی ایم یه روز میبینمشون .
ایزابل 🌹 درسته .
دستی رو سر جنا و لنا کشیدم و بلند شدم و ساکمو برداشتم ... ساکی که از ایران اورده بودم ... یه جوری شدم ، فکر میکردم این ساک برای برگشتم به ایران پر میشه ولی نه . لبخندی رو لبم نشست . سریع هر چی لباس و وسایل داشتم ریختم توش . حدود یک ربع جمع کردن وسایلم طول کشید . زیپ ساک و بستم و بلند شدم و رفتم سمت دخترا .
ایزابل 🌹 خب دخترا از اینکه تو این دو سال باهاتون هم اتاق بودم خیلی خوشحالم و ازتون ممنونم که برام خاطرات و لحظات خوبی رو ساختین . امیدوارم بازم همو ببینیم .
لیانا . لنا . جنا : ماهم همینطور ایزابل .
رفتم سمتشون و تک تک هم و بغل کردیم . قطره اشکی از گوشه چشمم سر خورد سریع پاکش کردم و رفتم ساکمو برداشتم .
ایزابل 🌹 دلم براتون تنگ میشه .(بغض)
لنا : ما هم همینطور . (بغض)
رفتم سمت در و بازش کردم و برگشتم و نگاهی به اتاقمون انداختم ، دلم برای اینجا هم تنگ میشه .
ایزابل 🌹 خ.. خداحافظ دخترا ... مراقب خودتون باشید . لنا و جنا شما هم ناراحت نباشین باشه ؟
لنا . جنا : باشه .
ایزابل 🌹 قول ؟
لنا . جنا : قول .
ایزابل 🌹 افرین خداحافظ.
لیانا . لنا . جنا : خداحافظ.
در و بستم و برگشتم و چشمام و بستم و نفس عمیقی کشیدم .
تونستم ... ولی یه تیکه از قلبم و روحم و این دوسال با خودش به یادگار ازم گرفته و میدونم که دیگه بهم برش نمیگردونه . چشمامو باز کردم و اشکام و پس زدم و رفتم سمت پله ها . با هزار بدبدختی داشتم ساکمو میبردم پایین که یهو یونگی جلوم ظاهر شد . لحظه ای ترسیدم و هینی کشیدم . امد جلو و ساک و از دستم گرفت . بهت زده بهش نگاه کردم .
یونگی 🎤 یکم دیر کردی که باخودم گفتم که شاید به کمک نیاز داشته باشی که ... داشتی .
ایزابل 🌹 عا....ممنونم . (تعجب)
ساکمو به ارومی از پله ها پایین برد . بالاخره از ساختمون خوابگاه خارج شدیم و در و بستم و برگشتم و نگاهی به ساختمون انداختم . بعد ما کار اموزای جدیدی میان اینجا و برای ایندشون تلاش میکنن . دیوارای این ساختمون شاهد اشک ها و خنده های زیادی بوده و خاطرات بیشتری داره تا من و بقیه کاراموزا .
یونگی 🎤 چیزی شده ؟
ایزابل 🌹 ها ... نه نه ... بریم.(لبخند)
قدمامونو سمت ماشین پیش گرفتیم .
ایزابل 🌹 ام .. از اینجا به بعد و ساکمو خودم میارم ممنون .
یونگی 🎤 خواهش میکنم ، ماشین نزدیکه میارم خودم .
ایزابل 🌹 همین دیگه ماشین نزدیکه خودم میارمش ، لطفا .(لبخند)
یونگی 🎤 باشه .
ساکو داد دستم و منم رو چرخاش کشیدم و تا دم در ون بردمش . در ون و باز کردم و ساکمو گذاشتم داخل و خودمم سوار شدم . یونگی هم سوار شد و ون و روشن کرد .
کوکی : خب دیگه بریم خونه یونگی هیونگ ، یسسسسس (ذوق)
جیمین : جونگ کوکا ذوق نکن زود پرتمون میکنه بیرونا .
خندم گرفت .
ایزابل 🌹 چرا؟
ته ته : هیونگ زیاد مارو نمیبره خونش و اگرم ببره ما دو ساعت بیشتر وقت نداریم که گل روی ماهشون تو خونش ببینیم .
ایزابل 🌹واقعا؟(خنده)
ته ته : واقعا .. حواست باشه یوقت این کارو با تو نکنه .(خنده)
ایزابل 🌹 چشم حواسم هست .
ته ته: افرین .
نامجون : برات تو موندن تو خونه مین یونگی ارزوی موفقیت میکنم فایتینگ .
همه اعضا به غیر از یونگی : فایتینگ .
ایزابل 🌹 مرسی (خنده)
یونگی 🎤 یا من انقدرم بد نیستما . امشب به خاطر ایزابل میزارم تو خونم بخوابین .
جیمین : هیونگ جدی میگی؟
یونگی 🎤 من شوخی دارم؟
جیمین : نه ... پس تا صبح بیدار میمونیم؟
یونگی 🎤 نه نهایتا تا ساعت ۱۲ . خواب مهم ترین چیزه .
کوکی : هیونگ تروخدا یه شب دیر بخواب.
جیهوپ اروم به بهزوم زد و در گوشم گفت .
هوبی : بگو به خاطر من .(خنده)
ایزابل 🌹 باشه .(خنده )
سرمو بلند کردم .
شرط
۲۰ لایک
۲۰ کامنت
۵ بازنشر
- ۶۸۲
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط