Angel of salvation
🪽 Angel of salvation 🪽
Part ⁴²
یونگی 🪽 میخوای یکم اینجا بمونیم بعد بریم؟
ات ✨ نه زود بریم که از اونور زود برسیم خونه که مادرجون بیشتر از این نگران نشه.
یونگی 🪽 نترس نگران نمیشه میدونه که کجاییم پس خیالش راحته .
ات ✨ باشه ... ولی بریم .
یونگی 🪽 باشه بریم .
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم . ماشینو به سمت هنرستانم روند . بعد تقریبا ۴۵ دقیقه رسیدیم . کل این مدتی که برسیم تو سکوت گذشت .ماشینو پارک کرد و هردومون پیاده شدیم و رفتیم داخل مدرسه . موقع زنگ تفریح رسیده بودیم و کل بچه ها تو حیاط بودن. یونگی دستمو گرفت و از میان انبوه جمعیت به سمت اتاق مدیر قدم برداشتیم . پچ پچ کل بچه ها بلند شده بود . گوشامو تیز کردم که ببینم چی میگفتن .
«اون کیه که با ات امده ؟» «پسره چقدر جذابه» «ات داداشی به این جذابی داشت ؟» «شاید دوست پسرشه»
پچ پچاشون همه تو همینطوری بودن که یه چیز دیگه شنیدم .
«بچه ها اون ا.. اون مین یونگی بزرگ نیست؟» «اره فکر کنم خودشه چرا با ات امده؟»
هه بالاخره یکی از بچه های هنرستان یونگی منو شناخت . بالاخره رسیدیم به در اتاق مدیر و واردش شدیم .
ات ✨ سلام اقای مدیر .
یونگی 🪽 سلام (جدی)
واییی یعنی لحن نرمش فقط برای منههه؟
اقای مدیر : سلام ات .... سلام شما؟
یونگی 🪽 مین یونگی هستم .(جدی)
اقای مدیر : مین یونگی (زمزمه)اهاا بله بله ...جناب مین خیلی خوش امدین کمکی از دستم بر میاد ؟
یونگی 🪽 بله .. میخواستم پرونده جانگ ات رو بگیرم و شماهم نامه انتقالیش به هنرستان .......(هعییی این روزا مشکل کمبود اسم خیلی رایج شده 😅)بدین
اقای مدیر : ات میخوای از اینجا بری؟ چرا؟
ات ✨ خب ....
یونگی 🪽 ات قراره همیر من بشه و به خاطر همین راهش از اینجا دور میشه به خاطر همین .(جدی)
اقای مدیر : ات ...... واقعاا؟
چشمای اقای مدیر چهار تا شد و یه جور میدونی داری چیکار میکنی تو چشماش موج میزد .
ات ✨ بله واقعا .
اقای مدیر : اههه واقعا خوشحال شدم . چشم حتما فقط ات جان بازم بهمون سر بزنی ها باشه ؟
ات ✨ چشم .
تو مدرسه تنها کسی که باهام خوب بود اقای مدیر بود و اون بود که تو هر شرایطی هوامو داشت .(خدا بده از این مدیرا🙄)
چند دقیقه گذشت که اقای مدیر از بین پرونده ها پرونده منو پیدا کرد و گذاشت روی میز .
اقای مدیر : بفرمایید اقای مین ...تمیز ترین پرونده تو این هنرستان متعلق به ات هستش ... حتی یک بارم دعوای لفظی هم نداشته ... دختر خیلی خوبیه.
یونگی 🪽 ببه از این موضوع مطلعم . ممنون .(جدی)
یونگی پرونده رو از دست مدیر گرفت .
اقای مدیر : صبر کنید نامه انتقالیش رو هم بدم . کشوی میزشو باز کرد و برگه ای رو برداشت و شروع کرد به پر کردن برگه و در اخر امضا و مهر مدرسه رو زد به برگه و برگه رو گرفت سمت یونگی .
اقای مدیر : بفرمایید . ات جان موفق باشی امیدوارم در اینده بهترین طراح بشی .
ات ✨ ممنونم خسته نباشید خداحافظ .
یونگی 🪽 خسته نباشید .
اقای مدیر : شماهم همسنطور خدانگهدار.
از اتاق مدیر خارج شدیم و من برگشتم یه نگاه کلی به کلاسا انداختم و رفتیم تو حیاط که دوباره با کل بچه های مدرسه رو به رو شدیم . بی توجه بهشون راه خودمونو سمت بیرون از مدرسه پیش گرفتیم . رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم که یونگی پرونده و نامه انتقالیم رو داد بهم و ماشینو روشن کرد و رفت به سمت مقصد جدید .
یونگی 🪽...
ادامه دارد 🪽🩵🪽
شرط
³⁰ لایک
²⁰ کامنت
¹⁰ بازنشر
Part ⁴²
یونگی 🪽 میخوای یکم اینجا بمونیم بعد بریم؟
ات ✨ نه زود بریم که از اونور زود برسیم خونه که مادرجون بیشتر از این نگران نشه.
یونگی 🪽 نترس نگران نمیشه میدونه که کجاییم پس خیالش راحته .
ات ✨ باشه ... ولی بریم .
یونگی 🪽 باشه بریم .
سوار ماشین شدیم و راه افتادیم . ماشینو به سمت هنرستانم روند . بعد تقریبا ۴۵ دقیقه رسیدیم . کل این مدتی که برسیم تو سکوت گذشت .ماشینو پارک کرد و هردومون پیاده شدیم و رفتیم داخل مدرسه . موقع زنگ تفریح رسیده بودیم و کل بچه ها تو حیاط بودن. یونگی دستمو گرفت و از میان انبوه جمعیت به سمت اتاق مدیر قدم برداشتیم . پچ پچ کل بچه ها بلند شده بود . گوشامو تیز کردم که ببینم چی میگفتن .
«اون کیه که با ات امده ؟» «پسره چقدر جذابه» «ات داداشی به این جذابی داشت ؟» «شاید دوست پسرشه»
پچ پچاشون همه تو همینطوری بودن که یه چیز دیگه شنیدم .
«بچه ها اون ا.. اون مین یونگی بزرگ نیست؟» «اره فکر کنم خودشه چرا با ات امده؟»
هه بالاخره یکی از بچه های هنرستان یونگی منو شناخت . بالاخره رسیدیم به در اتاق مدیر و واردش شدیم .
ات ✨ سلام اقای مدیر .
یونگی 🪽 سلام (جدی)
واییی یعنی لحن نرمش فقط برای منههه؟
اقای مدیر : سلام ات .... سلام شما؟
یونگی 🪽 مین یونگی هستم .(جدی)
اقای مدیر : مین یونگی (زمزمه)اهاا بله بله ...جناب مین خیلی خوش امدین کمکی از دستم بر میاد ؟
یونگی 🪽 بله .. میخواستم پرونده جانگ ات رو بگیرم و شماهم نامه انتقالیش به هنرستان .......(هعییی این روزا مشکل کمبود اسم خیلی رایج شده 😅)بدین
اقای مدیر : ات میخوای از اینجا بری؟ چرا؟
ات ✨ خب ....
یونگی 🪽 ات قراره همیر من بشه و به خاطر همین راهش از اینجا دور میشه به خاطر همین .(جدی)
اقای مدیر : ات ...... واقعاا؟
چشمای اقای مدیر چهار تا شد و یه جور میدونی داری چیکار میکنی تو چشماش موج میزد .
ات ✨ بله واقعا .
اقای مدیر : اههه واقعا خوشحال شدم . چشم حتما فقط ات جان بازم بهمون سر بزنی ها باشه ؟
ات ✨ چشم .
تو مدرسه تنها کسی که باهام خوب بود اقای مدیر بود و اون بود که تو هر شرایطی هوامو داشت .(خدا بده از این مدیرا🙄)
چند دقیقه گذشت که اقای مدیر از بین پرونده ها پرونده منو پیدا کرد و گذاشت روی میز .
اقای مدیر : بفرمایید اقای مین ...تمیز ترین پرونده تو این هنرستان متعلق به ات هستش ... حتی یک بارم دعوای لفظی هم نداشته ... دختر خیلی خوبیه.
یونگی 🪽 ببه از این موضوع مطلعم . ممنون .(جدی)
یونگی پرونده رو از دست مدیر گرفت .
اقای مدیر : صبر کنید نامه انتقالیش رو هم بدم . کشوی میزشو باز کرد و برگه ای رو برداشت و شروع کرد به پر کردن برگه و در اخر امضا و مهر مدرسه رو زد به برگه و برگه رو گرفت سمت یونگی .
اقای مدیر : بفرمایید . ات جان موفق باشی امیدوارم در اینده بهترین طراح بشی .
ات ✨ ممنونم خسته نباشید خداحافظ .
یونگی 🪽 خسته نباشید .
اقای مدیر : شماهم همسنطور خدانگهدار.
از اتاق مدیر خارج شدیم و من برگشتم یه نگاه کلی به کلاسا انداختم و رفتیم تو حیاط که دوباره با کل بچه های مدرسه رو به رو شدیم . بی توجه بهشون راه خودمونو سمت بیرون از مدرسه پیش گرفتیم . رفتیم سمت ماشین و سوار شدیم که یونگی پرونده و نامه انتقالیم رو داد بهم و ماشینو روشن کرد و رفت به سمت مقصد جدید .
یونگی 🪽...
ادامه دارد 🪽🩵🪽
شرط
³⁰ لایک
²⁰ کامنت
¹⁰ بازنشر
- ۵۲۸
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط