این داستان اگر میتونستم با خدا یک قول و قرار بذارم مجبور

این داستان: اگر میتونستم با خدا یک قول و قرار بذارم مجبورش میکردم که جاهامون رو باهم عوض کنه...
(:
دیدگاه ها (۰)

این داستان: وقتی که میگن مانگا چرته...هرکی گفته غلط کردههههه...

این داستان: وقتی که روی کاسپیر برادرت کراش میزنی...حاجی این ...

این داستان: وقتی که با یکی مث خودت میشینی فن فیک مینویسی...😔...

این داستان: مردم همیشه بهم میگن که...تو خیلی جذابی!...و همین...

بنده خدا حتی وقت نکرد تیشرتش رو عوض کنه...

بچه ها قرار نیس تو این پیجم فعالیت کنم چون هم تعداد فالورام ...

به قول ی رفیقی....فقط رو خودت حساب باز کن..ادمی که رو ادما ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط