عشق میان نور و تاریکی ــ قسمت دوازدهم
عشق میان نور و تاریکی ــ قسمت دوازدهم
«شبی که حقیقت نفس کشید»
تاریکی عمارت را بلعیده بود.
چراغهای باغ خاموش شده بودند و تنها نور ضعیف ماه از میان شاخههای درختان روی زمین سنگی حیاط میافتاد. صدای قدمها، خشخش برگها و گاهی شلیک گلوله در فضا میپیچید.
تهیونگ دست گلوریا را محکم گرفت و او را پشت دیوار سنگی راهرو کشید.
«از کنارم دور نشو.»
گلوریا نفسنفس میزد. قلبش آنقدر تند میزد که انگار هر لحظه ممکن بود از سینهاش بیرون بپرد.
«تهیونگ… اینجا امن نیست…»
او نگاه کوتاهی به او انداخت.
«هیچ جا برای ما امن نیست، گلوریا.»
در همان لحظه صدای انفجار کوچکی از بیرون آمد. شیشههای یکی از پنجرههای عمارت شکست و چند گلوله از میان آن رد شد.
تهیونگ سریع گلوریا را پایین کشید.
«سر پایین!»
صدای قدمهای نگهبانان و فریادهایشان در طبقه پایین پیچید.
یکی از افراد تهیونگ از بیسیم فریاد زد:
«رئیس! نیروهای کانگ از سمت دریاچه هم وارد شدن!»
چشمهای تهیونگ تیرهتر شد.
«پس خودش هم اینجاست…»
گلوریا به سختی گفت:
«تهیونگ… اون گفت حقیقت اون شب… من چطور میتونم—»
اما ناگهان صدای آرام و سردی از انتهای راهرو آمد.
«چون تو خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی به اون شب مربوطی.»
هر دو با شوک برگشتند.
مردی از تاریکی بیرون آمد.
کت بلند مشکی، موهای مرتب، و لبخندی که بیشتر شبیه زخم بود تا لبخند.
کانگ.
چند مرد مسلح پشت سرش ایستاده بودند.
گلوریا نفسش بند آمد.
تهیونگ اسلحهاش را بالا آورد.
«اشتباه بزرگی کردی که پاتو گذاشتی داخل قلمرو من.»
کانگ آرام خندید.
«قلمرو تو؟»
او چند قدم جلو آمد.
«این عمارت… این امپراتوری… همهش با دستهای هر دوی ما ساخته شد، تهیونگ.»
نگاهشان مثل دو تیغهی شمشیر به هم قفل شد.
گلوریا حس میکرد در میان دو طوفان ایستاده است.
کانگ ناگهان نگاهش را به او چرخاند.
چشمهایش با دقت صورت گلوریا را بررسی کردند.
«پس تو همونی هستی که قلب پادشاه تاریکی رو دزدیده…»
گلوریا ناخودآگاه عقب رفت.
اما تهیونگ سریع جلوی او ایستاد.
«حتی نگاهش هم نکن.»
کانگ لبخند زد.
«میبینی؟ هنوز هم همون نقطه ضعفت رو داری.»
بعد آرام دستش را داخل جیب کت برد.
نگهبانان تهیونگ سریع اسلحههایشان را بالا آوردند.
اما کانگ فقط یک گردنبند قدیمی بیرون آورد.
گردنبندی با یک آویز نقرهای کوچک.
چشمهای تهیونگ ناگهان گشاد شد.
گلوریا هم خشک شد.
دستش ناخودآگاه به گردنش رفت.
چون **دقیقا همان گردنبند** روی گردن خودش هم بود.
کانگ آرام گفت:
«عجیبه، نه؟»
او گردنبند را بالا گرفت.
«دو تا گردنبند… از یک مجموعه.»
گلوریا زمزمه کرد:
«این… این گردنبند مال مادرم بود…»
کانگ سرش را کمی کج کرد.
«واقعا؟»
بعد نگاهش را به تهیونگ دوخت.
«یا شاید بهتره بگیم… مال اون شب بود.»
گلوریا با سردرگمی به تهیونگ نگاه کرد.
«تهیونگ… درباره چی حرف میزنه؟»
اما تهیونگ ساکت بود.
صورتش رنگ باخته بود.
کانگ آرام ادامه داد:
«بذار کمکت کنم، گلوریا نایت.»
او یک قدم جلوتر آمد.
«سالها پیش، شبی بود که یک دختر کشته شد…»
گلوریا نفسش را حبس کرد.
«خواهر تهیونگ.»
کانگ انگشتش را به سمت تهیونگ گرفت.
«اما چیزی که تهیونگ هیچوقت بهت نگفته اینه که…»
لبخندش عمیقتر شد.
«تو اون شب اونجا بودی.»
گلوریا انگار یخ زد.
«چی…؟»
قلبش محکم در سینهاش کوبید.
«من… اونجا بودم؟»
کانگ آهسته گفت:
«تو آخرین کسی بودی که اون دختر رو زنده دید.»
چشمهای گلوریا با وحشت به تهیونگ دوخته شد.
«تهیونگ…»
صدایش لرزید.
«این… درسته؟»
چند ثانیه سکوت مرگبار در راهرو حاکم شد.
و بعد…
تهیونگ آهسته چشمهایش را بست.
وقتی دوباره بازشان کرد، صدایش سنگین بود.
«آره…»
گلوریا احساس کرد زمین زیر پایش خالی شد.
تهیونگ ادامه داد:
«اون شب… تو اونجا بودی.»
گلوریا با ناباوری سرش را تکان داد.
«نه… من یادم نمیاد… من فقط یه بچه بودم…»
کانگ آرام زمزمه کرد:
«دقیقا.»
او به گلوریا نزدیکتر شد.
«چون کسی خاطراتت رو از اون شب پاک کرد.»
گلوریا با شوک پرسید:
«کی؟»
کانگ مستقیم به تهیونگ نگاه کرد.
و آرام گفت:
«خودش.»
همه چیز در سکوت منفجر شد.
گلوریا با چشمانی پر از شوک به مردی نگاه میکرد که به او اعتماد کرده بود.
«تهیونگ… تو…»
تهیونگ چیزی نگفت.
اما سکوتش…
جواب همه چیز بود.
..
«شبی که حقیقت نفس کشید»
تاریکی عمارت را بلعیده بود.
چراغهای باغ خاموش شده بودند و تنها نور ضعیف ماه از میان شاخههای درختان روی زمین سنگی حیاط میافتاد. صدای قدمها، خشخش برگها و گاهی شلیک گلوله در فضا میپیچید.
تهیونگ دست گلوریا را محکم گرفت و او را پشت دیوار سنگی راهرو کشید.
«از کنارم دور نشو.»
گلوریا نفسنفس میزد. قلبش آنقدر تند میزد که انگار هر لحظه ممکن بود از سینهاش بیرون بپرد.
«تهیونگ… اینجا امن نیست…»
او نگاه کوتاهی به او انداخت.
«هیچ جا برای ما امن نیست، گلوریا.»
در همان لحظه صدای انفجار کوچکی از بیرون آمد. شیشههای یکی از پنجرههای عمارت شکست و چند گلوله از میان آن رد شد.
تهیونگ سریع گلوریا را پایین کشید.
«سر پایین!»
صدای قدمهای نگهبانان و فریادهایشان در طبقه پایین پیچید.
یکی از افراد تهیونگ از بیسیم فریاد زد:
«رئیس! نیروهای کانگ از سمت دریاچه هم وارد شدن!»
چشمهای تهیونگ تیرهتر شد.
«پس خودش هم اینجاست…»
گلوریا به سختی گفت:
«تهیونگ… اون گفت حقیقت اون شب… من چطور میتونم—»
اما ناگهان صدای آرام و سردی از انتهای راهرو آمد.
«چون تو خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکنی به اون شب مربوطی.»
هر دو با شوک برگشتند.
مردی از تاریکی بیرون آمد.
کت بلند مشکی، موهای مرتب، و لبخندی که بیشتر شبیه زخم بود تا لبخند.
کانگ.
چند مرد مسلح پشت سرش ایستاده بودند.
گلوریا نفسش بند آمد.
تهیونگ اسلحهاش را بالا آورد.
«اشتباه بزرگی کردی که پاتو گذاشتی داخل قلمرو من.»
کانگ آرام خندید.
«قلمرو تو؟»
او چند قدم جلو آمد.
«این عمارت… این امپراتوری… همهش با دستهای هر دوی ما ساخته شد، تهیونگ.»
نگاهشان مثل دو تیغهی شمشیر به هم قفل شد.
گلوریا حس میکرد در میان دو طوفان ایستاده است.
کانگ ناگهان نگاهش را به او چرخاند.
چشمهایش با دقت صورت گلوریا را بررسی کردند.
«پس تو همونی هستی که قلب پادشاه تاریکی رو دزدیده…»
گلوریا ناخودآگاه عقب رفت.
اما تهیونگ سریع جلوی او ایستاد.
«حتی نگاهش هم نکن.»
کانگ لبخند زد.
«میبینی؟ هنوز هم همون نقطه ضعفت رو داری.»
بعد آرام دستش را داخل جیب کت برد.
نگهبانان تهیونگ سریع اسلحههایشان را بالا آوردند.
اما کانگ فقط یک گردنبند قدیمی بیرون آورد.
گردنبندی با یک آویز نقرهای کوچک.
چشمهای تهیونگ ناگهان گشاد شد.
گلوریا هم خشک شد.
دستش ناخودآگاه به گردنش رفت.
چون **دقیقا همان گردنبند** روی گردن خودش هم بود.
کانگ آرام گفت:
«عجیبه، نه؟»
او گردنبند را بالا گرفت.
«دو تا گردنبند… از یک مجموعه.»
گلوریا زمزمه کرد:
«این… این گردنبند مال مادرم بود…»
کانگ سرش را کمی کج کرد.
«واقعا؟»
بعد نگاهش را به تهیونگ دوخت.
«یا شاید بهتره بگیم… مال اون شب بود.»
گلوریا با سردرگمی به تهیونگ نگاه کرد.
«تهیونگ… درباره چی حرف میزنه؟»
اما تهیونگ ساکت بود.
صورتش رنگ باخته بود.
کانگ آرام ادامه داد:
«بذار کمکت کنم، گلوریا نایت.»
او یک قدم جلوتر آمد.
«سالها پیش، شبی بود که یک دختر کشته شد…»
گلوریا نفسش را حبس کرد.
«خواهر تهیونگ.»
کانگ انگشتش را به سمت تهیونگ گرفت.
«اما چیزی که تهیونگ هیچوقت بهت نگفته اینه که…»
لبخندش عمیقتر شد.
«تو اون شب اونجا بودی.»
گلوریا انگار یخ زد.
«چی…؟»
قلبش محکم در سینهاش کوبید.
«من… اونجا بودم؟»
کانگ آهسته گفت:
«تو آخرین کسی بودی که اون دختر رو زنده دید.»
چشمهای گلوریا با وحشت به تهیونگ دوخته شد.
«تهیونگ…»
صدایش لرزید.
«این… درسته؟»
چند ثانیه سکوت مرگبار در راهرو حاکم شد.
و بعد…
تهیونگ آهسته چشمهایش را بست.
وقتی دوباره بازشان کرد، صدایش سنگین بود.
«آره…»
گلوریا احساس کرد زمین زیر پایش خالی شد.
تهیونگ ادامه داد:
«اون شب… تو اونجا بودی.»
گلوریا با ناباوری سرش را تکان داد.
«نه… من یادم نمیاد… من فقط یه بچه بودم…»
کانگ آرام زمزمه کرد:
«دقیقا.»
او به گلوریا نزدیکتر شد.
«چون کسی خاطراتت رو از اون شب پاک کرد.»
گلوریا با شوک پرسید:
«کی؟»
کانگ مستقیم به تهیونگ نگاه کرد.
و آرام گفت:
«خودش.»
همه چیز در سکوت منفجر شد.
گلوریا با چشمانی پر از شوک به مردی نگاه میکرد که به او اعتماد کرده بود.
«تهیونگ… تو…»
تهیونگ چیزی نگفت.
اما سکوتش…
جواب همه چیز بود.
..
- ۲۰۸
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط