کپشننن مهمه✨🎀
کپشننن مهمه✨🎀
عروسک من😈🔞
پارت نهم
دختره رفت منم موندم خدمه اومد سمتم با سینی پر از جام های شر.اب
-خانوم
+نه ممنون
نیکولاس همراه با پیرمردی پایین اومد
اخماش به شدت تو هم بود
چشممو گردوندم توی چند دور که با دیدن چشمای آبی یکی
که بهم زل زده بود و همون دختر هم کنارش بود
چشمامو برداشتم که با اخمای
به شدت گره خورده نیکولای برخوردم
-به چی زل زدی عروسک
+هیچی هیچی فقط میشه بریم
دستشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو تو گردنم فرو برد
-نمیشه تا وقتی من نگفتم نمیشه هوم
سرشو کنار کشید که یه پیرمرد اومد کنارمون
-نیکولای ولکوف و ایشون کی هست
نیکولای به پیرمرده خیره شد
+زنم فرشته ولکوف
پیرمرد لبخند چندشی زد و نگاه خریداری به
تمام اندامم انداخت
-خوشبختم ویکتور هستم
میخواستم دست بدم بهش که نیکولای دستش انداخت پایین
-ویکتور برو هررررررریی
ویکتور نگاهش به من بود که دست نیکولای دو کمرم سفت تر شد
-بی احترامی به شریکت
یهو همون دختر اومد سمتش
-بابا بیااا
-باشه دخترم ...
#رمان #عاشقانه #مافیایی
عروسک من😈🔞
پارت نهم
دختره رفت منم موندم خدمه اومد سمتم با سینی پر از جام های شر.اب
-خانوم
+نه ممنون
نیکولاس همراه با پیرمردی پایین اومد
اخماش به شدت تو هم بود
چشممو گردوندم توی چند دور که با دیدن چشمای آبی یکی
که بهم زل زده بود و همون دختر هم کنارش بود
چشمامو برداشتم که با اخمای
به شدت گره خورده نیکولای برخوردم
-به چی زل زدی عروسک
+هیچی هیچی فقط میشه بریم
دستشو دور کمرم حلقه کرد و سرشو تو گردنم فرو برد
-نمیشه تا وقتی من نگفتم نمیشه هوم
سرشو کنار کشید که یه پیرمرد اومد کنارمون
-نیکولای ولکوف و ایشون کی هست
نیکولای به پیرمرده خیره شد
+زنم فرشته ولکوف
پیرمرد لبخند چندشی زد و نگاه خریداری به
تمام اندامم انداخت
-خوشبختم ویکتور هستم
میخواستم دست بدم بهش که نیکولای دستش انداخت پایین
-ویکتور برو هررررررریی
ویکتور نگاهش به من بود که دست نیکولای دو کمرم سفت تر شد
-بی احترامی به شریکت
یهو همون دختر اومد سمتش
-بابا بیااا
-باشه دخترم ...
#رمان #عاشقانه #مافیایی
- ۷۵۶
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط