ادامه p54
ادامه p54
جی یون: وقتی به احساسات خودم اهمنیت نمیدم مطمعن باش به وجدان ادم خودمم اهمنیت نمیدم پسرم...
یونگی دیگه کنترلش رو از دست داده بود و با تموم قدرتش اسمشو فریاد زد.
یونگی:جــــی یــــوننننننن!!!!
هوسوک دوباره جلوش رو گرفت.
هوسوک:یونگی... بسه!
یونگی: گفتم برو کنار!
یه هل محکمتر.
این بار هوسوک تعادلش رو از دست داد و کمرش مهکم تر خورد به میز پشت سرش، جین فقط نگاه میکرد.
نگاهش بین یونگی و جییون میچرخید، نامجون آروم نفس کشید، فک تهیونگ محکم قفل شده بود، اما مثل همیشه...هیچ دخالتی نمیکرد نه تا وقتی جییون دستور نداده بود.
یونگی با نفسهای بریده داد زد:
یونگی: کجاست؟! بگو کجاست؟!(جییون جواب نداد)شنیدی؟!کجاست؟!
جییون فقط نگاهش کرد همین سکوت... از هر جوابی بیشتر دیوونهکننده بود، یونگی با حرص خندید، سرش رو چند بار تکون داد.
یونگی: باشه...باشه پک جییون... فکر کردی میتونی قایمش کنی؟(بعد با صدایی که از شدت خشم میلرزید داد کشید) حتی اگه تو مریخ هم قایمش کرده باشی... پیداش میکنم! قسم میخورم پیداش میکنم!
برگشت و سمت در رفت
در رو با تمام قدرت باز کرد، صدای کوبیده شدن در به دیوار توی کل دفتر پیچید.
چند ثانیه بعد...
فقط صدای قدمهای تندش بود...، که توی راهرو دورتر و دورتر میشد، سکوت دوباره برگشت.
این بار...
خفهکنندهتر از قبل، جییون حتی سرش رو هم به سمت در برنگردوند و درحالی داشت مینشست خیلی آروم نگاهش رو روی هوسوک ثابت کرد، هیچ حرفی نزد.
فقط...
خیلی نامحسوس...
سرش رو به سمت در تکون داد، یه اشارهی کوچیک، اما برای هوسوک.. کاملاً واضح بود «برو دنبالش.»
هوسوک بدون اینکه سؤال بپرسه، فقط سرش رو خم کرد، بعد با عجله از اتاق بیرون رفت، در که بسته شد...
اتاق برای اولین بار واقعاً ساکت شد.
سکوتی که این بار...
بوی یک جنگ تازه رو میداد....
جی یون: وقتی به احساسات خودم اهمنیت نمیدم مطمعن باش به وجدان ادم خودمم اهمنیت نمیدم پسرم...
یونگی دیگه کنترلش رو از دست داده بود و با تموم قدرتش اسمشو فریاد زد.
یونگی:جــــی یــــوننننننن!!!!
هوسوک دوباره جلوش رو گرفت.
هوسوک:یونگی... بسه!
یونگی: گفتم برو کنار!
یه هل محکمتر.
این بار هوسوک تعادلش رو از دست داد و کمرش مهکم تر خورد به میز پشت سرش، جین فقط نگاه میکرد.
نگاهش بین یونگی و جییون میچرخید، نامجون آروم نفس کشید، فک تهیونگ محکم قفل شده بود، اما مثل همیشه...هیچ دخالتی نمیکرد نه تا وقتی جییون دستور نداده بود.
یونگی با نفسهای بریده داد زد:
یونگی: کجاست؟! بگو کجاست؟!(جییون جواب نداد)شنیدی؟!کجاست؟!
جییون فقط نگاهش کرد همین سکوت... از هر جوابی بیشتر دیوونهکننده بود، یونگی با حرص خندید، سرش رو چند بار تکون داد.
یونگی: باشه...باشه پک جییون... فکر کردی میتونی قایمش کنی؟(بعد با صدایی که از شدت خشم میلرزید داد کشید) حتی اگه تو مریخ هم قایمش کرده باشی... پیداش میکنم! قسم میخورم پیداش میکنم!
برگشت و سمت در رفت
در رو با تمام قدرت باز کرد، صدای کوبیده شدن در به دیوار توی کل دفتر پیچید.
چند ثانیه بعد...
فقط صدای قدمهای تندش بود...، که توی راهرو دورتر و دورتر میشد، سکوت دوباره برگشت.
این بار...
خفهکنندهتر از قبل، جییون حتی سرش رو هم به سمت در برنگردوند و درحالی داشت مینشست خیلی آروم نگاهش رو روی هوسوک ثابت کرد، هیچ حرفی نزد.
فقط...
خیلی نامحسوس...
سرش رو به سمت در تکون داد، یه اشارهی کوچیک، اما برای هوسوک.. کاملاً واضح بود «برو دنبالش.»
هوسوک بدون اینکه سؤال بپرسه، فقط سرش رو خم کرد، بعد با عجله از اتاق بیرون رفت، در که بسته شد...
اتاق برای اولین بار واقعاً ساکت شد.
سکوتی که این بار...
بوی یک جنگ تازه رو میداد....
- ۱.۱k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط