P54
P54
چند ثانیه...
هیچکس چیزی نگفت، حتی صدای نفس کشیدنها هم انگار آرومتر شده بود، همه منتظر بودن، منتظر اینکه جییون بالاخره جواب جین رو بده، اما جییون فقط همونطور نشسته بود، انگشت اشارهش خیلی آروم روی دستهی مبل ضرب گرفته بود، نه از روی اضطراب... از روی عادت.
تق...
تق...
تق...
تق...
تق...
تق...
هر ضربه، بیشتر از قبل اعصاب یونگی رو میسابید، آخر سر خودش طاقت نیاورد.
یونگی: خب یکی یه چیزی بگه دیگه..(نگاهش بین جییون و تهیونگ رفت و برگشت)چرا هیچکدومتون حرف نمیزنین؟
تهیونگ حتی پلک هم نزد، مثل مجسمه پشت سر جییون ایستاده بود.
جین نگاهش از روی صورت تهیونگ سر خورد و افتاد رو صورت جی یونً
این سکوت...
سکوت معمولی نبود...
سالها با رئیس سابقشون زندگی کرده بودنو میشناختنش، جییون هیچوقت قبل از خبرهای بد، عجله نمیکرد، همیشه اول اجازه میداد سنگینی خبر توی هوا پخش بشه...
بعد خودش جملهی آخر رو میگفت،برای همین، دل جین بیدلیل فرو ریخت و نا خود اگاه دستشو گذاشت رو بازوی نامجون...
نامجون که تا اون لحظه اخم کرده بود با حس کردن سنگینی دست جین ذوی بازون اخماش باز شد و برای لحظه ای هواسش کلا از دعوا پرت شد...
لیوان قهوه هنوز روی میزش بود، جین وقتی فهمید چی مار کرده زود دستشو کشید و همین کار باعث شد هواس نامجون برگرده به بحث، دستش بیاختیار دور لبهی لیوان محکمتر شد.
هوسوک آروم تو جاش تکون خورد اخم ریزی بین ابروهاش نشست.
هوسوک:...جیمین... اتفاقی براش افتاده؟
جییون بالاخره سرش رو بلند کرد، نگاهش یکییکی روی صورت تکتکشون چرخید.
آروم...
بدون عجله...
بعد خیلی ساده گفت:
جییون: نه، ولی ی کاری کرده.
همین یه جمله...
کافی بود که دل همه خالی بشه، یونگی صاف روی مبل نشست.
یونگی:یعنی چی؟ چیکار کرده؟
جییون بدون کوچکترین تغییری توی صورتش جواب داد:
جی یون: میخواست هویتم رو برای جونگکوک فاش کنه.
اتاق توی سکوت مطلق فرو رفت، انگار حتی هوا هم برای چند ثانیه از جریان افتاد، هوسوک ناباورانه پلک زد،نامجون خیلی آروم سرش رو بالا آورد،جین فقط نگاه میکرد.
اما یونگی...
صورتش لحظهبهلحظه رنگ میباخت، همشون میدونستن که جی یون جواب این کارشو ساده نداده..
جییون ادامه داد؛ همونقدر آروم...
همونقدر خونسرد...
انگار داشت دربارهی یه گزارش مالی حرف میزد.
جی یون:فعلاً... تا وقتی نقشه تموم بشه... زندانیش کردم.
......
سکوت توی کل اتاق پیچید...
یونگی از جاش پرید.
یونگی:چیــــــــــــــی؟!
صداش اونقدر بلند بود که حتی شیشههای پنجره لرزیدن.
یونگی: زندانیش کردی؟!
صورتش از شدت عصبانیت سرخ شده بود، یه قدم جلو اومد.
یونگی:تو...جیمینو زندانی کردی؟!
جییون حتی پلک هم نزد، فقط نگاهش کرد، یونگی با ناباوری خندید، یه خندهی عصبی....
یونگی: شوخیه... نه؟
هیچکس جوابش رو نداد.
همین...
یعنی حقیقت داشت، یونگی با دست محکم زد روی میز.
فنجون قهوه از جاش پرید و چند قطره قهوه روی شیشه پاشید.
یونگی: لعنت به این نقشت! لعنت به این جنگ لعنتیت حاضری ادم خودتو زندانی کنی؟!
حاضری هر غلطی بکنی فقط نقشت خراب نشه؟!
هوسوک سریع از جاش بلند شد و جلو اومد.
هوسوک: یونگی...آروم باش...
یونگی دستش رو پس زد.
یونگی: ولم کن!
هوسوک دوباره جلوش ایستاد.
هوسوک: اروم باشششش....!!!
یونگی این بار محکمتر هلش داد.
هوسوک دو قدم عقب رفت و به لبهی میز خورد، نامجون ناخودآگاه تو جاش تکون خورد اما هنوز چیزی نگفته بود، یونگی انگشتش رو سمت جییون گرفت، چشمهاش از خشم میسوخت.
یونگی: تو دیگه کی شدی، هان؟! اون آدمی که به ما یاد داده بود برای همدیگه جون بدیم...همون آدم...امروز جیمینو انداخته زندان؟!
جییون خیلی آروم پاهاش رو از روی هم باز کرد.
صاف نشست، نگاهش هنوز همونقدر سرد بود.
جی یون: تموم کردی؟
همین دو کلمه...
مثل بنزین ریخته شد روی آتیش.
یونگی تقریباً داد کشید.
یونگی:نه! هنوز شروع نکردم! تو حق نداشتی!
هیچ حقی نداشتی زندونیش کنی وقتی خودتم داشتی میریدی تو نقشت اگه به خاطر خیانب به خودت داری مجازاتش میکنی ماهم باید تورو به خاطر خیانت به ما مجازاتت کنیم!
جییون خ. نسرد نگاهش کرد و خیلی آروم گفت:
جی یون: حق؟ خیانت؟ مجازات؟ (گوشهی لبش ذرهای بالا رفت نه از روی شادی...از روی تمسخر)
هیچی نگفت و فقط با نیشخند لعنتیش زل زد به چشمهای یونگی.
یونگی با عصبانیت یه قدم دیگه جلو رفت و اینبار جی یون اروم از جاش پاشد و دقیقا روبه روش ولی این ور میز وایساد، همه تو جاشون مهکم ایستادن هیچ ایده ای برای حرکت بعدیه جی یون نداشتن و همین میترسوندشون حتی یونگی هم وقتی دید جی یون پاشد نامحسوس اب دهنشو قورت داد چون حتی اون هم در اوج خشم وحشت زیادی از این ماشین قتل متحرک داشت.
جی یون شمرده شمردن حرفشو گفت:
ادامش در ویدیو بعدی
چند ثانیه...
هیچکس چیزی نگفت، حتی صدای نفس کشیدنها هم انگار آرومتر شده بود، همه منتظر بودن، منتظر اینکه جییون بالاخره جواب جین رو بده، اما جییون فقط همونطور نشسته بود، انگشت اشارهش خیلی آروم روی دستهی مبل ضرب گرفته بود، نه از روی اضطراب... از روی عادت.
تق...
تق...
تق...
تق...
تق...
تق...
هر ضربه، بیشتر از قبل اعصاب یونگی رو میسابید، آخر سر خودش طاقت نیاورد.
یونگی: خب یکی یه چیزی بگه دیگه..(نگاهش بین جییون و تهیونگ رفت و برگشت)چرا هیچکدومتون حرف نمیزنین؟
تهیونگ حتی پلک هم نزد، مثل مجسمه پشت سر جییون ایستاده بود.
جین نگاهش از روی صورت تهیونگ سر خورد و افتاد رو صورت جی یونً
این سکوت...
سکوت معمولی نبود...
سالها با رئیس سابقشون زندگی کرده بودنو میشناختنش، جییون هیچوقت قبل از خبرهای بد، عجله نمیکرد، همیشه اول اجازه میداد سنگینی خبر توی هوا پخش بشه...
بعد خودش جملهی آخر رو میگفت،برای همین، دل جین بیدلیل فرو ریخت و نا خود اگاه دستشو گذاشت رو بازوی نامجون...
نامجون که تا اون لحظه اخم کرده بود با حس کردن سنگینی دست جین ذوی بازون اخماش باز شد و برای لحظه ای هواسش کلا از دعوا پرت شد...
لیوان قهوه هنوز روی میزش بود، جین وقتی فهمید چی مار کرده زود دستشو کشید و همین کار باعث شد هواس نامجون برگرده به بحث، دستش بیاختیار دور لبهی لیوان محکمتر شد.
هوسوک آروم تو جاش تکون خورد اخم ریزی بین ابروهاش نشست.
هوسوک:...جیمین... اتفاقی براش افتاده؟
جییون بالاخره سرش رو بلند کرد، نگاهش یکییکی روی صورت تکتکشون چرخید.
آروم...
بدون عجله...
بعد خیلی ساده گفت:
جییون: نه، ولی ی کاری کرده.
همین یه جمله...
کافی بود که دل همه خالی بشه، یونگی صاف روی مبل نشست.
یونگی:یعنی چی؟ چیکار کرده؟
جییون بدون کوچکترین تغییری توی صورتش جواب داد:
جی یون: میخواست هویتم رو برای جونگکوک فاش کنه.
اتاق توی سکوت مطلق فرو رفت، انگار حتی هوا هم برای چند ثانیه از جریان افتاد، هوسوک ناباورانه پلک زد،نامجون خیلی آروم سرش رو بالا آورد،جین فقط نگاه میکرد.
اما یونگی...
صورتش لحظهبهلحظه رنگ میباخت، همشون میدونستن که جی یون جواب این کارشو ساده نداده..
جییون ادامه داد؛ همونقدر آروم...
همونقدر خونسرد...
انگار داشت دربارهی یه گزارش مالی حرف میزد.
جی یون:فعلاً... تا وقتی نقشه تموم بشه... زندانیش کردم.
......
سکوت توی کل اتاق پیچید...
یونگی از جاش پرید.
یونگی:چیــــــــــــــی؟!
صداش اونقدر بلند بود که حتی شیشههای پنجره لرزیدن.
یونگی: زندانیش کردی؟!
صورتش از شدت عصبانیت سرخ شده بود، یه قدم جلو اومد.
یونگی:تو...جیمینو زندانی کردی؟!
جییون حتی پلک هم نزد، فقط نگاهش کرد، یونگی با ناباوری خندید، یه خندهی عصبی....
یونگی: شوخیه... نه؟
هیچکس جوابش رو نداد.
همین...
یعنی حقیقت داشت، یونگی با دست محکم زد روی میز.
فنجون قهوه از جاش پرید و چند قطره قهوه روی شیشه پاشید.
یونگی: لعنت به این نقشت! لعنت به این جنگ لعنتیت حاضری ادم خودتو زندانی کنی؟!
حاضری هر غلطی بکنی فقط نقشت خراب نشه؟!
هوسوک سریع از جاش بلند شد و جلو اومد.
هوسوک: یونگی...آروم باش...
یونگی دستش رو پس زد.
یونگی: ولم کن!
هوسوک دوباره جلوش ایستاد.
هوسوک: اروم باشششش....!!!
یونگی این بار محکمتر هلش داد.
هوسوک دو قدم عقب رفت و به لبهی میز خورد، نامجون ناخودآگاه تو جاش تکون خورد اما هنوز چیزی نگفته بود، یونگی انگشتش رو سمت جییون گرفت، چشمهاش از خشم میسوخت.
یونگی: تو دیگه کی شدی، هان؟! اون آدمی که به ما یاد داده بود برای همدیگه جون بدیم...همون آدم...امروز جیمینو انداخته زندان؟!
جییون خیلی آروم پاهاش رو از روی هم باز کرد.
صاف نشست، نگاهش هنوز همونقدر سرد بود.
جی یون: تموم کردی؟
همین دو کلمه...
مثل بنزین ریخته شد روی آتیش.
یونگی تقریباً داد کشید.
یونگی:نه! هنوز شروع نکردم! تو حق نداشتی!
هیچ حقی نداشتی زندونیش کنی وقتی خودتم داشتی میریدی تو نقشت اگه به خاطر خیانب به خودت داری مجازاتش میکنی ماهم باید تورو به خاطر خیانت به ما مجازاتت کنیم!
جییون خ. نسرد نگاهش کرد و خیلی آروم گفت:
جی یون: حق؟ خیانت؟ مجازات؟ (گوشهی لبش ذرهای بالا رفت نه از روی شادی...از روی تمسخر)
هیچی نگفت و فقط با نیشخند لعنتیش زل زد به چشمهای یونگی.
یونگی با عصبانیت یه قدم دیگه جلو رفت و اینبار جی یون اروم از جاش پاشد و دقیقا روبه روش ولی این ور میز وایساد، همه تو جاشون مهکم ایستادن هیچ ایده ای برای حرکت بعدیه جی یون نداشتن و همین میترسوندشون حتی یونگی هم وقتی دید جی یون پاشد نامحسوس اب دهنشو قورت داد چون حتی اون هم در اوج خشم وحشت زیادی از این ماشین قتل متحرک داشت.
جی یون شمرده شمردن حرفشو گفت:
ادامش در ویدیو بعدی
- ۲.۰k
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط