دشمن امن من

part: 6

POV | جونگکوک

درد...
شدیدتر از چیزی بود که نشون می‌دادم.
اما نمی‌خواستم جلوش ضعف نشون بدم.
نوآ زانو زد کنارم.

دستش رو روی زخمم گذاشت تا خونریزی کمتر بشه.نگاه نگرانش عجیب بود.

گفتم: «نگاه نکن... چیز مهمی نیست.»
با عصبانیت گفت: «خفه شو! گلوله خوردی.»

لبخند کم‌رنگی زدم.

«هنوز لحن مهربون یاد نگرفتی.»

با حرص پارچه‌ای از جیبش درآورد و دور زخمم بست.دست‌هاش از خون من قرمز شده بود.همون لحظه صدای هلیکوپترهای ارتش از آسمون بلند شد.

نیروهای کمکی رسیده بودن.افراد رد اکلیپس یکی‌یکی عقب‌نشینی کردن.
در کمتر از دو دقیقه...همه‌جا ساکت شد.

POV | نوآ

آمبولانس کنارمون توقف کرد.پزشک نظامی دوید سمتم.

«فرمانده، ایشون باید فوری منتقل بشه.»

سرم رو تکون دادم.دو نفر خواستن جونگکوک رو بلند کنن.اما اون دستم رو گرفت.با تعجب نگاش کردم.

خیلی آروم گفت: «فرمانده...»

«چی؟»

«قول دادی تا آخر مأموریت، پشت منو خالی نکنی.»

چند ثانیه فقط به چشماش نگاه کردم.
بعد خیلی آروم جواب دادم:
«قولم سر جاشه.»

دستش شل شد.چشم‌هاش بسته شد.

پزشک با صدای بلند گفت: «فشارش افتاده! عجله کنید!»

وقتی آمبولانس دور شد، تازه فهمیدم هنوز دست‌هام از خونش خیسه.به کف دستم نگاه کردم.

زیر لب گفتم:
«لعنت... چرا باید جونت رو برای من به خطر می‌نداختی؟»

پاسخی نبود.فقط صدای آژیر آمبولانس که هر لحظه دورتر می‌شد.و من، برای اولین بار، نمی‌دونستم از دست جونگکوک عصبانی‌ام...یا از اینکه نزدیک بود از دستش بدم.

POV | نوآ

بوی مواد ضدعفونی‌کننده تمام راهروی بیمارستان نظامی را پر کرده بود.پشت شیشه‌ی اتاق عمل ایستاده بودم و برای چندمین بار به چراغ قرمز بالای در خیره شده بودم.

سه ساعت...سه ساعت بود که جونگکوک داخل اتاق عمل بود.خودم از این‌همه موندن تعجب کرده بودم.می‌توانستم برگردم ستاد.می‌توانستم گزارش بنویسم.
اما نرفته بودم.کیان کنارم ایستاد.

«فرمانده... هنوز اینجایین؟»

بدون اینکه نگاش کنم گفتم:
«گزارش؟»

پرونده‌ای بهم داد.
«یکی از افراد رد اکلیپس زنده دستگیر شده.»
سرم را بلند کردم.

«الان؟»
«منتظر بازجوییه.»

...
ده دقیقه بعد...مرد نقاب‌دار روی صندلی بسته شده بود.صورتش پر از خون بود، اما هنوز لبخند می‌زد.نشستم روبه‌روش.

«رئیس شما کیه؟»
سکوت.

«هدفش چیه؟»
باز هم سکوت.بعد آرام خندید.

«تو و رئیس مافیا... هنوز نفهمیدین؟»
اخم کردم.

«چی رو؟»
سرش را بالا آورد.

«خانواده‌ی تو...»
قلبم ایستاد.ـ

«چی درباره‌ی خانواده‌م؟»
«سال‌ها پیش... پدرت به‌خاطر رد اکلیپس کشته شد.»
نفسم بند آمد.

«دروغ نگو...»
«بهتون گفتن کار مافیا بوده... تا از هم متنفر بمونین.»

تمام بدنم یخ کرد.یعنی...تمام این سال‌ها...دشمن واقعی کس دیگه‌ای بوده؟
همان لحظه مرد، کپسول کوچکی را که لای دندانش پنهان کرده بود، شکست.
چند ثانیه بعد...جان داد.

...

POV | جونگکوک

چشم‌هام رو به سختی باز کردم.
نور سفید سقف، مستقیم توی صورتم بود.اولین چیزی که دیدم...نوآ بود.روی صندلی کنار تخت خوابش برده بود.
پرونده‌ای روی پاهاش افتاده بود.

موهاش به‌هم ریخته بود.انگار ساعت‌ها نخوابیده بود.لبخند محوی زدم.
آروم گفتم:

«فرمانده...»
چشم‌هاش باز شد.
همین که فهمید بیدار شدم، سریع اخماش برگشت.

«بالاخره زنده شدی.»
«از نگرانی نخوابیدی؟»
پوفی کشید.

«فقط منتظر بودم بیدار شی تا ازت بازجویی کنم.»
خندیدم.
«همون نوآی همیشگی...»

اما لبخندم وقتی محو شد که پرونده رو جلوم گرفت.داخلش عکس پدر و مادرم بود.کنارش...همان نشان خورشید قرمز.
نوآ آرام گفت:

«رد اکلیپس... خانواده‌ی تو رو هم کشته.»
چشم‌هام برای چند ثانیه روی عکس‌ها موند.
بعد آهسته گفتم:
«پس حق با اون مرد بود...»
نوآ سر تکان داد.

«تمام این سال‌ها، ما رو مقابل هم قرار دادن.»
سکوت سنگینی بینمون افتاد.
برای اولین بار...هیچ‌کدوممون حرفی برای کل‌کل نداشتیم.

ادامه توی کامنت ها💕

#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۳)

دشمن امن من

نظر سنجی فیک بعدی.

دشمن امن من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط