دشمن امن من

part: 7(اخر)

POV | جونگکوک
رد اکلیپس آماده‌تر از چیزی بود که فکر می‌کردیم.افرادش از هر طرف بیرون می‌اومدن.

تهیونگ کنارم داد زد:
«رئیس! سمت چپ!»

چند نفر رو از پا درآوردم.اما ناگهان...
صدای نوآ از بی‌سیم اومد.

«جونگکوک! رئیسشون طبقه‌ی آخره!»

بدون مکث دویدم.پله‌ها رو یکی‌یکی بالا رفتم.وقتی به پشت‌بوم رسیدم.. نوآ زودتر از من رسیده بود.. و روبه‌روش...
رهبر رد اکلیپس ایستاده بود.همون مرد کت خاکستری.

با همون لبخند آروم.گفت: «بالاخره رسیدین.»

نوآ اسلحه‌ش رو سمتش گرفت.

«همه‌چیز تمومه.»
مرد خندید.

«فکر می‌کنی با کشتن من، سازمان تموم میشه؟»

بعد...بدون هشدار اسلحه‌ش رو بالا آورد.
اما نه سمت نوآ...سمت من.. نوآ با چشم‌های گشاد فقط یک کلمه داد زد:
«جونگکوک!»

قبل از اینکه بتونم واکنش نشون بدم...
نوآ خودش رو جلوی من انداخت.تق!
گلوله به شونه‌ش خورد.زمان برای چند ثانیه ایستاد.

نوآ روی زمین افتاد.قلبم فرو ریخت.
«نوآ!»
برای اولین بار...کنترل خودم رو از دست دادم.. دویدم سمتش.. دستام از خونش خیس شد.. چشم‌هاش نیمه‌باز بود..
با صدای ضعیفی گفت:

«گفتم... پشتت رو خالی نمی‌کنم...»

تمام وجودم از خشم می‌لرزید.
بلند شدم.. به سمت رئیس رد اکلیپس رفتم.. دیگه چیزی نمی‌شنیدم.. فقط صدای نفس‌هام.

چند ثانیه بعد...درگیری تن‌به‌تن شروع شد..اون ضربه می‌زد..من جواب می‌دادم.
تا اینکه...با آخرین مشت، تعادلش به هم خورد.

اسلحه‌ش روی زمین افتاد.. نوآ، با آخرین توانش، اسلحه‌اش را برداشت و آن را به سمت او گرفت..مرد لبخند تلخی زد.
«شما برنده شدین...»

و قبل از اینکه حرف دیگری بزند، خودش را از لبه‌ی پشت‌بام پایین انداخت. سکوت...بعد فقط صدای آژیرها.جنگ...تمام شده بود..

چند روز بعد

POV | نوآ

روی نیمکت بیمارستان نشسته بودم.
شونه‌م هنوز درد می‌کرد.جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود.مدتی هر دو ساکت بودیم.

بعد آروم گفت:
«یه سؤال دارم.»

نگاهش کردم.
«بپرس.»
لبخند کوچیکی زد.

«اون روز... چرا خودت رو جلوی گلوله انداختی؟»

چند لحظه به دست‌های باندپیچی‌شده‌م خیره موندم.دیگه نمی‌شد دروغ گفت.
نفسم رو بیرون دادم.

«چون... نمی‌خواستم از دستت بدم.»

چشم‌هاش برای چند ثانیه روی صورتم ثابت موند.آروم نزدیک‌تر شد.

«فکر کنم... منم خیلی وقته نمی‌خوام از دستت بدم.»

لبخند کمرنگی روی لبم نشست.
برای اولین بار...نه به‌عنوان فرمانده ارتش و رئیس مافیا...بلکه فقط دو آدمی که از یک جنگ طولانی جان سالم به در برده بودند، دست‌های هم را گرفتیم.


POV | نوآ
سه سال بعد...
گاهی هنوز هم با صدای رعد از خواب می‌پریدم.چشم‌هام رو باز کردم.
نور طلایی صبح از لای پرده‌ها داخل اتاق می‌ریخت.دیگه خبری از صدای تیراندازی نبود.نه آژیر.نه انفجار.فقط صدای خنده...
لبخند زدم.

از تخت پایین اومدم و در اتاق رو باز کردم.همین که وارد پذیرایی شدم، با صحنه‌ای روبه‌رو شدم که هنوز هم باورش برام سخت بود.

جونگکوک، با یه پیش‌بند آشپزی مشکی، وسط آشپزخونه ایستاده بود و داشت با یه دختر کوچولوی چهار ساله کلنجار می‌رفت.

دخترمون، آریانا، قاشق چوبی رو بالا گرفته بود و با خنده می‌گفت:
«بابا! این پنکیکه قلبی نیست!»
جونگکوک دست‌هاش رو بالا برد.
«قلبی بود! خودش خراب شد!»

از خنده نتونستم جلوی خودمو بگیرم.
جونگکوک برگشت و تا چشمش به من افتاد، لبخند همیشگیش روی صورتش نشست.

«بالاخره فرمانده بیدار شد.»
اخم مصنوعی کردم.
«بازم فرمانده؟»
آریانا دوید سمتم و خودشو انداخت توی بغلم.
«مامان! بابا آشپزی بلد نیست.»
موهاشو بوسیدم.

«این رو که از اول می‌دونستم.»
جونگکوک با اعتراض گفت:
«هی! من دارم تلاش می‌کنم.»
همون موقع صدای گریه‌ی آرومی از اتاق کناری اومد.

پسر کوچولومون...رایان.فقط هشت ماهش بود.جونگکوک زودتر از من رفت سمت اتاق.چند ثانیه بعد با رایان توی بغلش برگشت.پسرمون با موهای مشکی ژولیده، خواب‌آلود صورت باباشو گرفته بود.

جونگکوک آروم گفت:
«این آقا هم بیدار شدن.»
آریانافوری اخم کرد.
«بابا! اول من بغلت بودم!»
جونگکوک خندید.

«خب تو دیگه خانوم بزرگی شدی.»
آریا لپاشو باد کرد.
«من هنوز کوچولوم.»
من و جونگکوک هم‌زمان زدیم زیر خنده.

ادامه کامنتا🍻💖

#تابع_قوانین_ویسگون
دیدگاه ها (۳)

دشمن امن من

دشمن امن من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط