لطفا نصفه شب در نزدیکی منطقه ی باشیدبا تشکر به محض

لطفاً نصفه شب در نزدیکی منطقه ی ۲۳ باشید.با تشکر.» به محض دیدن کلمه ی «منطقه ی۲۳»لرزه ای بر تنم افتاد، اونجا همان منطقه ای است که مردمی که ناپدید می‌شدند قبل ما پدید شدن می‌رفتند.اخر نامه یک چند عدد نوشته شده بود«۵۵۵». باز هم احساس کردم که کسی گلوله ای در بدنم انداخته...کا افراد گم ده جمعا۵۵۳نفذ هستند که اگه من و سورن هم باشیم میشود همین عدد«۵۵۵»سریع نامه را سر جایش گذاشتم و از اتاق لوسی بیرون آمدم.......
چند ساعت بعد از ان اتفاق نیمه شب رسید، لوسی غرق در خواب بود پس من پست به کار شدم. شنلی به رنگ تاریکی شب پوشیدم و به سمت منطقه ی«۲۳»راه افتادم.وقتی رسیدم اول فکر کردم که همه چیز فکر و خیال است اما به محض اینکه این فکر را کردم یک دستمال را روی دهن خودم حس کردم،برای دومین بار طمع مرگ رو چشیدم. همون قدر دردناکمثل بچه ای که حرف زدن بلند نیست و ماهی که می‌خواهد پرواز کند دست و پا میزدم ولی فایده ای نداشت تا اینکه چند لحظه بعد تاریکی مرا در اغوش گرفت.وقتی بیدار شدم در یک اتاق بودم. الان دیگه کاملا باورم شد......از اینجاذبه بعد با افراد زیادی اشنا شدم و سورن هم انجام بود و یک دوست به اسم هانا پیدا کردم ،عددی هم ای که ته نامه بود شماره ی من بود.در این مکان ما یک استاد هم داشتیم که هرگز صورتش را نشان نمی‌داد و همیشه نقابی بر چهره داشت. باقی داستان هم به ان آموزش های سخت و دردناک مربوط می‌شود
(پایان فلش بک)
از اتاق بیرون آمدم، در خودم نمیگنجیدم و مانند بچه ای که درس هایش را خواندند و میخواهد بازی کند روی زمین و هوا می‌پریدم که با چهره ی شاد سورن مواجه شدم. نور خورشید آرام دستش را به حالت نوازش بر صورتش میکشید و موهایی که به رنگ ساحل بودند با خورشید یکی شدند و چشمان اقیانوسی اش همانند ستارگان اسمان برق می‌زدند.با خوشحالی همچنان که موهایم با باد درحال رقصیدن بودند گفتم:«بالاخره قبول شدم و به ارزوم رسیدم.»از ان طرفم هانا با سرعت رعد به سمتم می امد و درحالی که باد سعی در کمتر کردن سرعتش داشت میدوید و میدوید، موهای قهوه ای تیره اش که به رنگ قهوه ای تلخ بودند همانند شاخک های کوچک درخت که بر اثر باد تکان میخورند میپریدند. او با خوشحالی تمام به سمتم امد و محکم مانند کسی که میخواهد بهترین چیز عمرش را گم نکند
مرا در اغوش گرفت و گفت:«نمیدونی که چقدر خوشحالم .» همیشه ی خدا در حال خندیدن است اما اینبار با شادی بیشتر همانند خرگوشی کنجکاو میخندد.من هم در پاسخ لبخندش لبخند بزرگی تحویل دادم. میخواستم چیزی بپرسم که قبل پرسیدن جواب گرفتم،یکی از ارشد ها که دست راست استاد بود بر روی سکو هایی درون حیاط بود قدم برداشت، زخمی که روی ابرویش بود درحال خودنمایی بود و موهای سیاهش مثل همیشه مرتب بود و چشم قهوه ای اش همه مان را زیر نظر داد، میخواستم بپرسم که الان تکلیفمان چی هست که او که انگاری فهمید چه چیزی در ذهنم میگذرد گفت:«لابد براتون سواله که وظیفه تون چیه. ولی قبلش باید بگم که از بین اون ۵۵۵ نفرتون فقط شما هشت نفر انتخاب شدین پی باید به نحوه احسنت کاری که براتون در نظر گرفتیم رو انجام بدید ، خوب بریم یچسراغ توضیحات،شما باید هر اتفاقی که درون قصر می افته رو به ما گزارش بدین و حتی راه رفتن یک مورچه رو هم نباید چیز عادی در نظر بگیرین،شما هشت نفرین و از بین شما هشت نفر سه نفر به عنوان سر ارشد انتخاب میشن،اون سه نفر باید بالاترین مقام ها رو گیر بیارن و اونا باید جاسوسی کنن و اون پنج نفر باقی مانده به عنوان پیک یا همون پیام رسان کار میکنن، حالا هم من اسم اون سه نفر رو میخونم:هانا هالفورد،سورن گلاویرک و اخرین نفر ارتمیس والیسنت، شما سر ارشد هستید، خوب همون‌طور که گفتیم اونجا رئیس بخش تست گیری که از افرادی که می‌خوان سواره نظام بشن تست میگیره خود بنده هستش پس میتونم بدون نیاز تست شمارو از اون مرحله رد کنم حالا هم چند وسیله که شما میتونین اونا رو هدیه در نظر بگیرید برای انجام مأموریت بهتون میدیم ، بیاریدشون.»
دیدگاه ها (۰)

اما تو مال من نیستی....

در کل زندگی که داشتم انتظار چنین لحظه ای را میکشیدم،بالاخره ...

نینا ریچی | اوسی توکیو ریونجرز

《اولین قرار》pt3اون..به من گفته بود نارنگی کوچولو..گفت دوسم د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط