در کل زندگی که داشتم انتظار چنین لحظه ای را میکشیدمبالاخ
در کل زندگی که داشتم انتظار چنین لحظه ای را میکشیدم،بالاخره اسم من هم جز برگزیدگان بود من هم میتوانستم به عنوان جاسوس به قلعه سرزمین «ساوندا» بروم
دوست صمیمی که داشتم هانا هم انتخاب شده بود.
میدونستم جاسوسی در قصر سخت است و امکان دارد جان سالم به در نبرم اما بازم چرا ناراحت باشم؟
از بچگی خانواده ام ولم کردن و من را در قلمروی که هیچکس به هیچکسی رحم نمیکند یعنی جهان «نامیرایان» تنها گذاشتند.
این موقع بود که یک زن سرپرستی من را بر عهده گرفت و شد مادر ناتنی ام ، خانم لوسی یا همان مادر ناتنیم ادم خوب است و همیشه مراقب من بوده البته فقط در یک جا نتوانست مواضب من باشد ان هم در جایی که بحث مرگ و زندگی بود.....داستان به
«۱۱» سال پیش برمیگرده ، زمانی که من فقط «۱۲» سال داشتم ارتش سرزمین «ساوندا» کاملا بی دلیل صلح را به هم زد و به شما سرزمینی که من درش بزرگ شدم یعنی سرزمین«آلفا» حمله ور شد. مردم میخواستن فرار کنن اما اگر همه باهم میبودیم قطعا همگی میمردیم ، به این دلیل قلمرو تصمیم گرفت چند نفر در کشور بمانند و من و لوسی جز این افراد بودیم...
انها بعضی هارا همچون شغال هایی گرسنه و وحشی میکشتن و بعضی هارا نفرین میکردند و بعضی ها را هم به عنوان برده میبردند. من و لوسی جز نفرین شدگان بودیم.بعد از اینکه ارتش عقب نشینی کردمردم برگشتند. از حالت چهره هایشان معلوم بود که خیلی خوشحالند که همراه ما نبودند.بعد از این اتفاق مردم برای ما تعویض قائل شد. در حالی که ما برای انها جانمان به خطر افتاد و باید با ما درست رفتار میکردند به جایش ما را کوچک مینامیدند و با ما مثل عروسک های خیمه شب بازی رفتار میکردند.من کل عمرم با لقب «نفرین شده» زندگی کردم.۱۸۶۸/۱/۱۳(۲۳ دی ماه) روزی که من۲۱ ساله میشدم. از ان روز به بعد اتفاقات عجیبی در شهر افتاد.....هر شب هزاران هزار نفر از مردم ناپدید میشدند و شایعه شده که قبل از ناپدید شدنشان نامه ای به دستشان رسیده.«سورن» دوستی که با من بدون توجه به نفرین شده بودنم رفتار میکرد در این مورد به من گفت:«امروزا ادمای زیادی دارن گم میشن و میگن که قبل گم شدن نامه ای به دستشون رسیده، برای من امروز صبح یه نامه رسید، هرچند هنوز نمیدونم که توش چیه و نخوندمشداما بازم احساس خطر میکنم،براس تو چی؟» اول میخواستم بگویم نه که یادم اومد امروز چی دیدم پس لب از لب باز کردم و گفتم:« اتفاقا امروز توی راه پسچی رو دیدم و اگه اشتباه نکنم به سمت خانه ی ما میرفت.» بعد از این وقتی که به خانه رفتم از لوسی سوال کردم:«امروز اگه اشتباه نکنم پسچی اومد سمت اینجا ها ، برای من یا تو نامه یا خبری هست که بگی؟» او هم که اصلا در دروغ گفتن خوب نیست با لکنت پاسخ داد:« چی...نه...ن..نه.. پسچی اصلا اینجا نیومد....حالا اینو ولش کن من میخوام برم خرید مراقب باش و در رو هم روی کسی...» نزاشتم حرفش را کامل کند و گفتم:« اولن خیلی ممنون که بهم گفتی و دومن من بچه نیستم که بگی در رو به روی کسی باز نکنم.»او هم تک خنده ای کرد و رفت، به محض رفتن کل خانه را گشتم،فقط یک نشانه لازم بود تا بتوانم بفهمم بار چه اتفاقی میافتد.همه جادرا گشتم ولی هیچ چیزی پیدا نکردم،با بی حوصلگی روی تخت نشستم،داشتم پشیمان میشدم ولی به محض نشستن روی تختش احساس کردم روی چیزی نشتسم،از سر جام بلند شدم و سریع پتو را کنار زدم که یک نامه دیدم. نامه را برداشتم و باز کردم ، درون نامه نوشته بود:«آرتمیس والیسنت ما به شما تبریک میگوییم شما یکی از محدود برگزیدگان هستید، لطفاً نصفه شب
دوست صمیمی که داشتم هانا هم انتخاب شده بود.
میدونستم جاسوسی در قصر سخت است و امکان دارد جان سالم به در نبرم اما بازم چرا ناراحت باشم؟
از بچگی خانواده ام ولم کردن و من را در قلمروی که هیچکس به هیچکسی رحم نمیکند یعنی جهان «نامیرایان» تنها گذاشتند.
این موقع بود که یک زن سرپرستی من را بر عهده گرفت و شد مادر ناتنی ام ، خانم لوسی یا همان مادر ناتنیم ادم خوب است و همیشه مراقب من بوده البته فقط در یک جا نتوانست مواضب من باشد ان هم در جایی که بحث مرگ و زندگی بود.....داستان به
«۱۱» سال پیش برمیگرده ، زمانی که من فقط «۱۲» سال داشتم ارتش سرزمین «ساوندا» کاملا بی دلیل صلح را به هم زد و به شما سرزمینی که من درش بزرگ شدم یعنی سرزمین«آلفا» حمله ور شد. مردم میخواستن فرار کنن اما اگر همه باهم میبودیم قطعا همگی میمردیم ، به این دلیل قلمرو تصمیم گرفت چند نفر در کشور بمانند و من و لوسی جز این افراد بودیم...
انها بعضی هارا همچون شغال هایی گرسنه و وحشی میکشتن و بعضی هارا نفرین میکردند و بعضی ها را هم به عنوان برده میبردند. من و لوسی جز نفرین شدگان بودیم.بعد از اینکه ارتش عقب نشینی کردمردم برگشتند. از حالت چهره هایشان معلوم بود که خیلی خوشحالند که همراه ما نبودند.بعد از این اتفاق مردم برای ما تعویض قائل شد. در حالی که ما برای انها جانمان به خطر افتاد و باید با ما درست رفتار میکردند به جایش ما را کوچک مینامیدند و با ما مثل عروسک های خیمه شب بازی رفتار میکردند.من کل عمرم با لقب «نفرین شده» زندگی کردم.۱۸۶۸/۱/۱۳(۲۳ دی ماه) روزی که من۲۱ ساله میشدم. از ان روز به بعد اتفاقات عجیبی در شهر افتاد.....هر شب هزاران هزار نفر از مردم ناپدید میشدند و شایعه شده که قبل از ناپدید شدنشان نامه ای به دستشان رسیده.«سورن» دوستی که با من بدون توجه به نفرین شده بودنم رفتار میکرد در این مورد به من گفت:«امروزا ادمای زیادی دارن گم میشن و میگن که قبل گم شدن نامه ای به دستشون رسیده، برای من امروز صبح یه نامه رسید، هرچند هنوز نمیدونم که توش چیه و نخوندمشداما بازم احساس خطر میکنم،براس تو چی؟» اول میخواستم بگویم نه که یادم اومد امروز چی دیدم پس لب از لب باز کردم و گفتم:« اتفاقا امروز توی راه پسچی رو دیدم و اگه اشتباه نکنم به سمت خانه ی ما میرفت.» بعد از این وقتی که به خانه رفتم از لوسی سوال کردم:«امروز اگه اشتباه نکنم پسچی اومد سمت اینجا ها ، برای من یا تو نامه یا خبری هست که بگی؟» او هم که اصلا در دروغ گفتن خوب نیست با لکنت پاسخ داد:« چی...نه...ن..نه.. پسچی اصلا اینجا نیومد....حالا اینو ولش کن من میخوام برم خرید مراقب باش و در رو هم روی کسی...» نزاشتم حرفش را کامل کند و گفتم:« اولن خیلی ممنون که بهم گفتی و دومن من بچه نیستم که بگی در رو به روی کسی باز نکنم.»او هم تک خنده ای کرد و رفت، به محض رفتن کل خانه را گشتم،فقط یک نشانه لازم بود تا بتوانم بفهمم بار چه اتفاقی میافتد.همه جادرا گشتم ولی هیچ چیزی پیدا نکردم،با بی حوصلگی روی تخت نشستم،داشتم پشیمان میشدم ولی به محض نشستن روی تختش احساس کردم روی چیزی نشتسم،از سر جام بلند شدم و سریع پتو را کنار زدم که یک نامه دیدم. نامه را برداشتم و باز کردم ، درون نامه نوشته بود:«آرتمیس والیسنت ما به شما تبریک میگوییم شما یکی از محدود برگزیدگان هستید، لطفاً نصفه شب
- ۹۱
- ۱۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط