رمان شازده کوچولو
رمان شازده کوچولو
پارت ۴
ارسلان: درس و بهشون دادم که اون دختر و ببرن اونجا تا آماده بشه
دیانا: به اون سالن رفتم تا آماده کنن اسلاح کرد و یه رژ به لبم زد اومد روی صورتم کاری انجام بده که نذاشتم
زنه:دیگه عصابمو خورد کردی دختر الان به ارباب زنگ میزنم سلام ارباب
ارسلان: علیک بگو
زنه:ارباب نمیزاره صورتشو آرایش کنم
ارسلان: اشکالی نداره لباسشو تنش کن میان دنبالش داره کم کم شب میشه
زنه:چشم
رمان شازده کوچولو
پارت ۵
دیانا: لباسی تنم کردند که جلوی همون خانم هم خجالت میکشیدم چه برسه ارباب ولی خواهرم از این حیا ها نداشتم هفته ی بعد عقد خبر حاملگیش اومد لباس یکمی بدن نما بود روبندی به صورتم زدند و تاچ کوچیکی که اون خانم گفت ارباب از شهر برام آورده رو به سر زدم خوشگل شده بودم اما باز بود و حریر
ارسلان: راننده رو فرستادم تا بیارتش وقتی رسید رو هیکلش زوم بودم با قدم های آروم که میتونستم بفهمم از لوندی زاتیشه جلو اومد و با لرز کمی کنارم نشست باید میترسید بالاخره ازش بزرگ بودم هم به لحاظ هیکل هم به لحاظ سن
پارت ۴
ارسلان: درس و بهشون دادم که اون دختر و ببرن اونجا تا آماده بشه
دیانا: به اون سالن رفتم تا آماده کنن اسلاح کرد و یه رژ به لبم زد اومد روی صورتم کاری انجام بده که نذاشتم
زنه:دیگه عصابمو خورد کردی دختر الان به ارباب زنگ میزنم سلام ارباب
ارسلان: علیک بگو
زنه:ارباب نمیزاره صورتشو آرایش کنم
ارسلان: اشکالی نداره لباسشو تنش کن میان دنبالش داره کم کم شب میشه
زنه:چشم
رمان شازده کوچولو
پارت ۵
دیانا: لباسی تنم کردند که جلوی همون خانم هم خجالت میکشیدم چه برسه ارباب ولی خواهرم از این حیا ها نداشتم هفته ی بعد عقد خبر حاملگیش اومد لباس یکمی بدن نما بود روبندی به صورتم زدند و تاچ کوچیکی که اون خانم گفت ارباب از شهر برام آورده رو به سر زدم خوشگل شده بودم اما باز بود و حریر
ارسلان: راننده رو فرستادم تا بیارتش وقتی رسید رو هیکلش زوم بودم با قدم های آروم که میتونستم بفهمم از لوندی زاتیشه جلو اومد و با لرز کمی کنارم نشست باید میترسید بالاخره ازش بزرگ بودم هم به لحاظ هیکل هم به لحاظ سن
- ۶.۳k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط