رمان شازده کوچولو

رمان شازده کوچولو

پارت ۳

ارسلان: به سمت عمارت رفتم و دختر دو روزه ام و بغل کردم جونم خوشگل بابا نفس بابا عسله بابا زندگی بابا چشاش قرمز بود اون یه مادر میخواست باید هر چی سریع تر اون دختر و بیارم تا از دختر خواهرش مراقبت کنه میدونستم از این کارم ویانا ناراحت نیست جون قبلا ده هزار بار رسمون و توضیح دادم و اون قبول کرد

دیانا: اما بابا من هنوز کوچولو ام

پدرش:دستی به سرش کشیدم و گفتم دختر قشنگم میدونم دست من نیست اکر دست من بود هرگز این کارو نمیکردم

دیانا: بابا ارباب ۸و۹ سال بزرگ تره

پدرش:دختر خوشگلم فدات شم بخدا اگر میتونستم کاری میکردم اما نمیتونم

دیانا: مثل اینکه چاره ای نبود
دیدگاه ها (۹)

رمان شازده کوچولو پارت ۴ارسلان: درس و بهشون دادم که اون دختر...

رمان شازده کوچولو پارت ۲ارسلان: من رسم خانوادگیم و هیچ وقت ن...

رمان شازده کوچولو پارت ۱ارسلان: ۴۰ روز از فوت ویانا میگذشت ن...

رمان بغلی من پارت۱۳۱و۱۳۲و۱۳۳و۱۳۴دیانا: تا نیم ساعت داشتیم با...

تکپارتی کوکاخرین ستاره🌠💔زمستون بود هوا سرد بود و فقط صدای با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط