The Beloved Rival
The Beloved Rival
part 8
سه سال قبل
سئول – غروب پارک توپانگا
آسمان رنگ نارنجی سوخته داشت.
نور خورشید روی آب میلرزید و باد ملایمی شاخههای درختان را تکان میداد.
کاترین روی نیمکت نشسته بود.
انگشتانش آرام روی شکمش حرکت میکردند؛
حرکتی ناخودآگاه، محافظ، پر از فکر.
قلبش تند میزد.
امروز باید میگفت.
امروز دیگر نمیتوانست پنهان کند.
«جونگکوک…»
نامش را زیر لب تمرین کرد.
«ما دیگه فقط دو نفر نیستیم.»
اما جمله هنوز کامل نشده بود که صدای قدمها آمد.
او داشت نزدیک میشد.
***
[دید جونگکوک]
وقتی کاترین را دیدم، ناخودآگاه لبخند زدم.
همیشه همینطور بود.
دیدنش سادهترین راه خوشحال شدن بود.
دستم داخل جیبم رفت.
جعبه کوچک هنوز آنجا بود.
حلقهای که سه هفته برای انتخابش وسواس داشتم.
امروز میخواستم آینده را پیشنهاد بدهم.
خانه.
زندگی.
همه چیز.
لبخند زدم و کنارش نشستم.
«خیلی منتظرم شدی؟»
***
[دید کاترین]
صدایش… همان صدای همیشگی.
گرم.
آرام.
و همین کار را سختتر میکرد.
لبخند زدم، اما قلبم داشت میکوبید.
«نه… تازه رسیدم.»
دروغ بود.
یک ساعت بود که اینجا نشسته بودم.
او نگاهم کرد.
چشمهایش نرم شد.
«گفتی میخوای درباره یه چیز مهم حرف بزنی.»
گلویم خشک شد.
الان.
باید الان بگویم.
دستم دوباره روی شکمم رفت.
***
[دید جونگکوک]
حرکت دستش را دیدم.
نگاهش عجیب بود.
ترسیده؟
یا شاید… خجالت میکشید؟
خنده کوتاهی کردم.
«صبر کن… قبل از تو، من یه چیز بگم.»
دستم رفت سمت جیبم.
قلبم داشت دیوانهوار میزد.
اما درست همان لحظه—
گوشیام زنگ خورد.
***
[دید کاترین]
لعنت.
چرا الان؟
جونگکوک صفحه گوشی را نگاه کرد.
و ناگهان لبخندش محو شد.
چهرهاش سفت شد.
«چی شده؟» آرام پرسیدم.
او تماس را جواب داد.
چند ثانیه سکوت.
بعد رنگش پرید.
***
[دید جونگکوک]
صدای آن طرف خط کوتاه بود.
اما کافی بود.
همه چیز در سرم فرو ریخت.
«الان میام.»
تماس قطع شد.
به کاترین نگاه کردم.
کلمات در دهانم گیر کرده بودند.
«من… باید برم.»
***
[دید کاترین]
«چی؟»
فقط همین را توانستم بگویم.
او از جا بلند شد.
عجله در حرکاتش موج میزد.
«یه اتفاق افتاده. باید فوراً برگردم.»
وحشت در دلم پیچید.
«جونگکوک صبر کن— من باید یه چیزی بگم.»
او مکث کرد.
فقط یک ثانیه.
فقط یک ثانیه.
اما همان ثانیه سرنوشت شد.
***
[دید جونگکوک]
نگاهش…
انگار میخواست چیزی مهم بگوید.
ولی زمان نداشتم.
فکر کردم بعداً میشنوم.
همیشه وقت هست.
همیشه بعداً هست.
«برمیگردم. قول میدم.»
و بعد دویدم.
***
[دید کاترین]
او دور شد.
هر قدمش مثل ضربهای به سینهام بود.
باد موهایم را به صورتم میزد.
و درست وقتی که دیگر خیلی دیر شده بود—
آهسته گفتم:
«جونگکوک… من باردارم.»
اما او آنقدر دور شده بود
که حتی صدایم هم به او نرسید.
***
سه سال بعد
خانه سالوادور
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
خاطره مثل موج از ذهنش عقب رفت.
به کاترین نگاه کرد.
«اون روز…»
صدایش آهسته بود.
«تو میخواستی چی بگی؟»
کاترین سرش را بلند کرد.
چشمهایش پر از سه سال سکوت بود.
و در طبقه بالا،
پسری سه ساله آرام خوابیده بود—
پسری که قلب جونگکوک بود
بدون اینکه او بداند.
:::
part 8
سه سال قبل
سئول – غروب پارک توپانگا
آسمان رنگ نارنجی سوخته داشت.
نور خورشید روی آب میلرزید و باد ملایمی شاخههای درختان را تکان میداد.
کاترین روی نیمکت نشسته بود.
انگشتانش آرام روی شکمش حرکت میکردند؛
حرکتی ناخودآگاه، محافظ، پر از فکر.
قلبش تند میزد.
امروز باید میگفت.
امروز دیگر نمیتوانست پنهان کند.
«جونگکوک…»
نامش را زیر لب تمرین کرد.
«ما دیگه فقط دو نفر نیستیم.»
اما جمله هنوز کامل نشده بود که صدای قدمها آمد.
او داشت نزدیک میشد.
***
[دید جونگکوک]
وقتی کاترین را دیدم، ناخودآگاه لبخند زدم.
همیشه همینطور بود.
دیدنش سادهترین راه خوشحال شدن بود.
دستم داخل جیبم رفت.
جعبه کوچک هنوز آنجا بود.
حلقهای که سه هفته برای انتخابش وسواس داشتم.
امروز میخواستم آینده را پیشنهاد بدهم.
خانه.
زندگی.
همه چیز.
لبخند زدم و کنارش نشستم.
«خیلی منتظرم شدی؟»
***
[دید کاترین]
صدایش… همان صدای همیشگی.
گرم.
آرام.
و همین کار را سختتر میکرد.
لبخند زدم، اما قلبم داشت میکوبید.
«نه… تازه رسیدم.»
دروغ بود.
یک ساعت بود که اینجا نشسته بودم.
او نگاهم کرد.
چشمهایش نرم شد.
«گفتی میخوای درباره یه چیز مهم حرف بزنی.»
گلویم خشک شد.
الان.
باید الان بگویم.
دستم دوباره روی شکمم رفت.
***
[دید جونگکوک]
حرکت دستش را دیدم.
نگاهش عجیب بود.
ترسیده؟
یا شاید… خجالت میکشید؟
خنده کوتاهی کردم.
«صبر کن… قبل از تو، من یه چیز بگم.»
دستم رفت سمت جیبم.
قلبم داشت دیوانهوار میزد.
اما درست همان لحظه—
گوشیام زنگ خورد.
***
[دید کاترین]
لعنت.
چرا الان؟
جونگکوک صفحه گوشی را نگاه کرد.
و ناگهان لبخندش محو شد.
چهرهاش سفت شد.
«چی شده؟» آرام پرسیدم.
او تماس را جواب داد.
چند ثانیه سکوت.
بعد رنگش پرید.
***
[دید جونگکوک]
صدای آن طرف خط کوتاه بود.
اما کافی بود.
همه چیز در سرم فرو ریخت.
«الان میام.»
تماس قطع شد.
به کاترین نگاه کردم.
کلمات در دهانم گیر کرده بودند.
«من… باید برم.»
***
[دید کاترین]
«چی؟»
فقط همین را توانستم بگویم.
او از جا بلند شد.
عجله در حرکاتش موج میزد.
«یه اتفاق افتاده. باید فوراً برگردم.»
وحشت در دلم پیچید.
«جونگکوک صبر کن— من باید یه چیزی بگم.»
او مکث کرد.
فقط یک ثانیه.
فقط یک ثانیه.
اما همان ثانیه سرنوشت شد.
***
[دید جونگکوک]
نگاهش…
انگار میخواست چیزی مهم بگوید.
ولی زمان نداشتم.
فکر کردم بعداً میشنوم.
همیشه وقت هست.
همیشه بعداً هست.
«برمیگردم. قول میدم.»
و بعد دویدم.
***
[دید کاترین]
او دور شد.
هر قدمش مثل ضربهای به سینهام بود.
باد موهایم را به صورتم میزد.
و درست وقتی که دیگر خیلی دیر شده بود—
آهسته گفتم:
«جونگکوک… من باردارم.»
اما او آنقدر دور شده بود
که حتی صدایم هم به او نرسید.
***
سه سال بعد
خانه سالوادور
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
خاطره مثل موج از ذهنش عقب رفت.
به کاترین نگاه کرد.
«اون روز…»
صدایش آهسته بود.
«تو میخواستی چی بگی؟»
کاترین سرش را بلند کرد.
چشمهایش پر از سه سال سکوت بود.
و در طبقه بالا،
پسری سه ساله آرام خوابیده بود—
پسری که قلب جونگکوک بود
بدون اینکه او بداند.
:::
- ۲۹۰
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط