The Beloved Rival

The Beloved Rival
part 7


در هنوز نیمه‌باز بود.

هوای خنک شب داخل سالن خزیده بود و سکوتی سنگین روی فضا افتاده بود؛
از آن سکوت‌هایی که قبل از انفجار می‌آید.

جونگ‌کوک درست مقابل کاترین ایستاده بود.
سه سال فاصله، بینشان دیوار کشیده بود.

پدرو کنار دیوار، بازو به سینه.
هه‌این لب‌هایش را روی هم فشرده.
گابریلا و آدلینا کنار هم ایستاده بودند.
لونا بی‌قرار انگشت‌هایش را به هم می‌فشرد.

همه می‌دانستند.

فقط یک نفر نمی‌دانست.

کاترین یک قدم جلو آمد.

«قبل از اینکه کسی چیزی بگه… باید یه چیز روشن بشه.»

صدایش آرام بود، اما می‌لرزید.

جونگ‌کوک آهسته گفت:
«دارم گوش می‌کنم.»

کاترین نگاهش را مستقیم در چشم‌های او دوخت.

«اون روزی که رفتی…»

نفسش گیر کرد.

«فقط من نبودم که تنها موندم.»

سکوت.

اما این سکوت، برای خانواده سالوادور معنی داشت.

چشم‌های گابریلا فوراً خیس شد.
آدلینا نگاهش را دزدید.
هه‌این آهی کشید که انگار سه سال در سینه‌اش حبس شده بود.
پدرو فکش را منقبض کرد.

لونا بی‌اختیار زیر لب گفت:

«언니… 제발 그만해…»
(اونی… جه‌بال گُمانهه… / خواهر… خواهش می‌کنم ادامه نده…)

جونگ‌کوک اخم کرد.
«چی گفت؟»

لونا سریع گفت:
«هیچی… فقط گفت الان وقتش نیست.»

کاترین نگاه کوتاهی به خانواده‌اش انداخت.

آن نگاه یعنی:
می‌دونم که می‌دونید.

جونگ‌کوک قدمی جلو آمد.
«کاترین… منظورت چیه؟ چه کسی تنها نموند؟»

ضربان قلب در فضا شنیده می‌شد.

کاترین لبخند خیلی کمرنگی زد؛
از آن لبخندهایی که بیشتر شبیه زخمه تا شادی.

«بعضی چیزها… وقتی اتفاق می‌افتن، دیگه فقط درباره دو نفر نیستن.»

پدرو ناگهان محکم گفت:
«کاترین.»

یک هشدار پدرانه.

یک ترمز.

جونگ‌کوک حالا کاملاً گیج شده بود.
«چرا همه‌تون طوری رفتار می‌کنید انگار من آخرین نفری‌ام که باید بفهمه؟»

هیچ‌کس جواب نداد.

چون حقیقت همین بود.

کاترین آهسته گفت:
«اگه قراره درباره گذشته حرف بزنیم… باید از همون روز شروع کنیم.»

چشم‌های جونگ‌کوک تیره شد.

«…اون روز.»

و ناگهان—

ذهنش عقب کشیده شد.

---

### سه سال قبل – تابستان – سئول

بوی باران تازه روی آسفالت پخش شده بود.
نور غروب روی رودخانه هان می‌درخشید.

کاترین روی نیمکت نشسته بود.
دستش آرام روی شکمش قرار داشت، ناخودآگاه، محافظ.

نگاهش پر از تردید بود.

چند متر آن‌طرف‌تر، جونگ‌کوک با لبخند نزدیک می‌شد.
در جیبش جعبه‌ی کوچکی بود.

قلبش تند می‌زد.

او قرار بود آینده را پیشنهاد بدهد.

و کاترین قرار بود رازی را بگوید که زندگی‌شان را برای همیشه تغییر می‌داد.

اما هیچ‌کدامشان نمی‌دانستند
که سرنوشت، برنامه‌ی دیگری دارد.

و آن روز—
شروع یک جدایی سه‌ساله شد
دیدگاه ها (۱)

قشنگم فالوشههه @bloody.rose9580

The Beloved Rival part 8 سه سال قبل سئول – ...

The Beloved Rival part 6 در با صدای کوتاهی ب...

The Beloved Rival part 5 شب هنوز تمام نشده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط