˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆
˚୨୧⋆د؏ـوﺕﻧﺎﻣـهی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆
با صدای باز شدن در چشمهام رو باز کردم.
تهیونگ وارد اتاق شد و بدون اینکه حرفی بزنه، پردهها رو کنار زد.
& میشه حداقل صبحها آرومتر وارد اتاق مردم بشی؟
— ساعت هشته.
& خب؟
— بیدار شو.
پتو رو تا زیر چونهام کشیدم.
& نمیخوام.
تهیونگ برگشت سمتم.
— پنج دقیقه وقت داری.
& اگه نداشته باشم؟
— خودت میفهمی.
& این جملههات خیلی ترسناکن.
— قرار نیست بترسونمت.
& پس چرا اینقدر جدی حرف میزنی؟
— چون شوخی ندارم.
چند لحظه نگاهش کردم.
بعد از جام بلند شدم.
& راضی شدی؟
— هنوز نه.
& دیگه چی میخوای؟
— لباس مناسب بپوش.
نگاهی به لباسهام انداختم.
& اینا که مشکلی ندارن.
— برای بیرون رفتن مناسب نیستن.
& مگه قرار بود برم بیرون؟
تهیونگ مکث کوتاهی کرد.
— با من میای.
ابروهام بالا رفت.
& کی اجازه داد؟
— من.
& چه جالب. یعنی خودت سؤال میپرسی و خودت هم جواب میدی؟
تهیونگ فقط نگاه سردی بهم انداخت.
— ده دقیقه.
& اگه حاضر نشم؟
— میام دوباره.
& و اگه باز هم حاضر نشدم؟
— دوباره میام.
با کلافگی دستم رو روی صورتم کشیدم.
& تو اصلاً خسته نمیشی؟
— نه.
& حیف.
— چرا؟
& چون میخواستم امروز اعصابت رو خرد کنم.
تهیونگ چند لحظه ساکت موند.
— دیر شروع کردی.
بعد از اتاق خارج شد.
به در نگاه کردم.
& خودش شروع کرد... حالا ببینه با کی طرفه.
ده دقیقه بعد از اتاق بیرون اومدم.
تهیونگ کنار راهرو منتظرم ایستاده بود.
نگاهش روی ساعتش بود.
— سه دقیقه دیر کردی.
& سه دقیقه که چیزی نیست.
— برای من هست.
& پس امروز خیلی بهت سخت میگذره.
تهیونگ بدون تغییر حالت گفت:
— راه بیفت.
& یه «لطفاً» هم بلد نیستی؟
— نه وقتی لازم نباشه.
& خیلی خب، آقای اخمو.
ایستاد.
نگاهش رو به سمتم برگردوند.
— دیگه اینو نگو.
لبخند کوچیکی زدم.
& چرا؟ اخم کردی؟
چند ثانیه نگاهم کرد.
— راه بیفت، ات..
& بالاخره اسمم رو درست گفتی.
— نذار پشیمون بشم.
& دیر شده.
این بار تهیونگ چیزی نگفت و به سمت پلهها راه افتاد.
من هم پشت سرش راه افتادم، اما هنوز لبخند از صورتم نرفته بود...
———————————
🌤ادامه دارد....
مرسی از حمایتاتون، خیلی برام ارزش داره🦋
با صدای باز شدن در چشمهام رو باز کردم.
تهیونگ وارد اتاق شد و بدون اینکه حرفی بزنه، پردهها رو کنار زد.
& میشه حداقل صبحها آرومتر وارد اتاق مردم بشی؟
— ساعت هشته.
& خب؟
— بیدار شو.
پتو رو تا زیر چونهام کشیدم.
& نمیخوام.
تهیونگ برگشت سمتم.
— پنج دقیقه وقت داری.
& اگه نداشته باشم؟
— خودت میفهمی.
& این جملههات خیلی ترسناکن.
— قرار نیست بترسونمت.
& پس چرا اینقدر جدی حرف میزنی؟
— چون شوخی ندارم.
چند لحظه نگاهش کردم.
بعد از جام بلند شدم.
& راضی شدی؟
— هنوز نه.
& دیگه چی میخوای؟
— لباس مناسب بپوش.
نگاهی به لباسهام انداختم.
& اینا که مشکلی ندارن.
— برای بیرون رفتن مناسب نیستن.
& مگه قرار بود برم بیرون؟
تهیونگ مکث کوتاهی کرد.
— با من میای.
ابروهام بالا رفت.
& کی اجازه داد؟
— من.
& چه جالب. یعنی خودت سؤال میپرسی و خودت هم جواب میدی؟
تهیونگ فقط نگاه سردی بهم انداخت.
— ده دقیقه.
& اگه حاضر نشم؟
— میام دوباره.
& و اگه باز هم حاضر نشدم؟
— دوباره میام.
با کلافگی دستم رو روی صورتم کشیدم.
& تو اصلاً خسته نمیشی؟
— نه.
& حیف.
— چرا؟
& چون میخواستم امروز اعصابت رو خرد کنم.
تهیونگ چند لحظه ساکت موند.
— دیر شروع کردی.
بعد از اتاق خارج شد.
به در نگاه کردم.
& خودش شروع کرد... حالا ببینه با کی طرفه.
ده دقیقه بعد از اتاق بیرون اومدم.
تهیونگ کنار راهرو منتظرم ایستاده بود.
نگاهش روی ساعتش بود.
— سه دقیقه دیر کردی.
& سه دقیقه که چیزی نیست.
— برای من هست.
& پس امروز خیلی بهت سخت میگذره.
تهیونگ بدون تغییر حالت گفت:
— راه بیفت.
& یه «لطفاً» هم بلد نیستی؟
— نه وقتی لازم نباشه.
& خیلی خب، آقای اخمو.
ایستاد.
نگاهش رو به سمتم برگردوند.
— دیگه اینو نگو.
لبخند کوچیکی زدم.
& چرا؟ اخم کردی؟
چند ثانیه نگاهم کرد.
— راه بیفت، ات..
& بالاخره اسمم رو درست گفتی.
— نذار پشیمون بشم.
& دیر شده.
این بار تهیونگ چیزی نگفت و به سمت پلهها راه افتاد.
من هم پشت سرش راه افتادم، اما هنوز لبخند از صورتم نرفته بود...
———————————
🌤ادامه دارد....
مرسی از حمایتاتون، خیلی برام ارزش داره🦋
- ۳۸۲
- ۱۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط