اما عزیزکم

اماّ عزیزکم..
تو و مرتبط‌هایَت از برای من کمی دلگیر بودید ، تو متشکل از سختی و سردی بودی و همنشینی با تو باعث شد گلبرگ‌هایَم یخ زنند و زودتر از موعود بریزند ؛ مرا خشک کردی ، خشک تر از باغچه احساساتت . تقصیری هم نداشتی ، من آن رزی بودم که با امید سرسبزی‌ها در باغچه خشکیده تو پا گذاشتم و حال ، روزگارم دست کمی از باغچه‌ات ندارد.. ؛
راستش ، آنقدر مرا کور کرده‌ای که نمی‌دانم باید از کجا گله کرد؟ و در عین حال آنقدر نبوده‌ای که نمیدانم آیا تو اصلا میتوانی مقصر باشی؟
هرچند تو هیچگاه به طور حقیقی بلایی را بر من نازل نشدی اما پیشامد کارهایی که فکر میکردی تنها به تو مربوط است مرا ضربه زد . احساسات ناهنجار تو ، رفتارها و برخوردهایَت با دوست داشتن هایَم مرا عجیب نابود و درمانده کرد.. نابود همچون قلبی که در سینه‌ات نمیتپد و درمانده به مانند روحی که دیگر در جسمت نمی‌زیستد..
آری عزیزکرده ، تو مرا آنچنان نابود ساخته‌ای که گر روز ها و ساعت ها دست بر قلم از احوالم بنویسم و جملات را برایَت به خط کنم باز هم کم می‌آورَم.. باز هم...
دیدگاه ها (۰)

⁰¹ : ⁰¹.< برای آخرین بار می‌نویسم که دوستت دارم >نمی‌دانم چر...

اولاً دوستَت دارمدوماً هر آنچه در میان ما رخ داد اولاً را فر...

اگر امشب دوام آوردم.. دیگر تا سالیان دراز نخواهم مُرد

نامه بی نشان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط