رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part 2 }🌷


ویو صبح:

دخترک با صدای احوال پرسی های مامانش بیدار شد...

چشماش از برخورد مستقیم آفتاب می‌سوخت....

با خودش می‌گفت حتما بابام اومده ...

همین که دوباره پتو رو روی خودش انداخت ... با یاد آوری چیزی از جاش پرید...

دوست ...

اون یادش اومده بود ... یادش اومده بود که قراره دوست جدیدش رو ببینه ... همون دختری که توی تصوراتش موهای خرمایی بلند که خرگوشی بسته شده با چشمام های نسبتاً عسلی و صورتی زیبا تصور میکرد رو به یاد آورد ...

با خوشحالی از جاش بلند و به سمت سرویس بهداشتی رفت ...

مامانش نبود که موهاشو ببنده پس موهاشو شونه ای کرد و باز رهاشون کرد از سرویس خارج شد و به سمت تختش رفت....

روی تختش رو درست کرد تا همبازیش وقتی وارد اتاق دخترک شد ... نگه چقدر این دختر شلخته هست...

عروسک خرسیش رو بغل کرد و از اتاق خارج شد...

به محضی که از اتاق خارج شد متوجه خانمی کنار مادرش ایستاده بود شد...

با سرعت به سمت مامانش رفت و قسمتی از لباس مامانش رو در دست گرفت و چنگی بهش زد...

مادرش که متوجه دختر کوچولوش شده بود ... سری به پایین خم کرد تا دخترک رو ببینه...

اون خوب میدونست...
بچه کوچولویی خجالتی داره ... پس دختر رو به سمت جلو حل داد که این کار مصادف شد با دیده شدن دختر ...

دختر خجالت می‌کشید...
ولی اون برای پیدا کردن دوست نباید کاری خطایی انجام بده..

هرچه توان داشت رو جمع کرد تا جایی که خجالتش بریزه...

دست های کوچکش رو به سمت اون زن گرفت

که این کارش مصادف شد با خنده ای از طرف زن...


دخترک ترسید ... ترسید از اینکه اون زن در حال مسخره کردن آن باشد... دست های کوچکش رو به سمت عقب کشید ...

اما طولی نکشید که داخل بغل کسی خودشو حس کرد...

سرشو بالا آورد. و با تعجب به صورت زن نگاه میکرد...

که زن شروع کرد به حرف زدن...

• خدای من چه دختر زیبایی دارید .... ( نگاهی به دخترک انداخت)

تو آنقدر خوشکل و ناز هستی که دوست دارم بخورمت...

دختر از حرف زن خنده ای کرد...
حالا فهمیده بود اون آدم برای مسخره کردن این دختر نیومده بود...

دستاشو باز کرد و اون خانم رو بغل کرد...

و با صدای بچگانه نازش ... و با پته پته هایی که از مسلط نبودش به زبان کره ای بود شروع به حرف زدن کرد..

خاله... ملنونم...

زن خنده ای از کیوتی دختر زد و بوسه ای روی لپ دختر کاشت...

دخترک آنقدر غرق در خوشحالی بود که متوجه عروسکش که خیلی وقته افتاده نشده بود ....
دخترک نگاهی به زمین کرد که متوجه عروسکش شد...

زن که نگاه های خیره درک رو به زمین فهمیده بود او را روی زمین گذاشت ...

دخترک عروسکش رو برداشت و دستی به سر عروسکش کشید...

ناراحت بود که عروسکش روی زمین افتاده بود.. اون خوب میدونست عروسک دردش گرفته بود ...

با بغض به عروسک نگاه کرد...

آروم زمزمه وار توی گوش عروسک شروع به حرف زدن کرد...

ببخلشید که دلدت اومد....


اون داشت با یک عروسک صحبت میکرد... عروسکی که از چند تا تکه پارچه و پنبه درست شده بود ...

ولی اون تنها دوست دخترک بود...
پس او را توی بغلش کشید و روی مبلی نشست...

عروسک رو روی پاهاش گذاشت و شروع کرد پاهاشو به تکون دادن...

ویو چند دقیقه بعد....

× عروسک هنوزم روی پای دخترک بود...

دخترک تا به الان دوستی که قرار بود. با اون آشنا بشه رو فراموش کرده بود...

با خسته شدن پاهاش عروسک رو از روی پاهاش بلند کرد و عروسک رو روی قسمتی از مبل گذاشت و با یاد چیزی که دیشب کلی براش فکر کرده بود از جاش پرید....

تند تند به سمت مادرش و اون زن رفت...

زن نگاهی به دختر کرد...

همین که زن خواست حرفی بزنه دختر با عجله پرید وسط حرف آن و شروع کرد به حرف زدن...

خاله... بچه... بچه دالید....

اینو سوالی پرسید...
ولی میترسید ... می‌ترسید اون بچه نداشته باشه... و جواب نه بهش بده...

اکه این کوچه هیچ بچه ای نداشته باشه چی ها....

با باز شدن در دخترک سرشو بالا آورد که...


🌷ادامه دارد...✨


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐✨

دخترا حمایت بالا باشه پارت بعد بعد از ظهر آپلود میشه 🥹💖
دیدگاه ها (۷۳)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

آقا به به تولد داریم ...تولد.... ... ... نویسند اعظمتون مب...

P16 گوشه لب دختر تکون خورد. چهیونگ:میدونم که الان بازیگر کمپ...

part 15

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط