رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۳ }🌷
× دخترک سرشو بالا آورد که با پسر کوچولویی برخورد...
اونقدر هم کوچیک نبود.... قد و هیکل اون دو برابر دخترک بود
نگاهی به پشت سر پسر انداخت ... دعا دعا میکرد بچه دیگه ای هم پشت سر او باشد ...
ولی با این تفاوت که اون بچه دختر باشد... ولی با بسته شدن در توسط پسر ... قلبش ریخت.. اون میدونست تصوراتش بیجا بوده که
با صدای مادرش به خودش آماد ...
او بزار ببینم این پسر شماست
پسر به سمت مادر دختر کوچولو میآید و تعظیمی به ادای احترام به اون زن انجام میده ...
مادر دختر کوچولو که از این حرکت پسر خوشحال شده بود ... به سمت پسرک رفت و او را بغل کرد...
او فکر میکرد مثل پسر بچه های دیگه تخس و بی ادب باشه... ولی نه ... فکر و تصوراتش کاملا اشتباه بود ...
نگاه های خیره پسرک به دخترش رو حس میکرد.....
مادر دختر سری به سمت کودکش خم کرد و دست او را گرفت و به سمت جلو هدایتش کرد درست جایی که پسرک ایستاده...
پسرک با ذوق به دختر روبه روش نگاه میکرد و برای دوست شدن با او دستشو به سمت جلو برد ...
منتظر بود منتظر گرفتن دستش توسط دختر ...
اما این اتفاق نیفتاده... برعکس تصوراتش پیش رفت ...
دخترک با دو به سمت اتاقش رفت ...
درو با تمام قدرتش بست و روی تختش نشست...
اشکاش شروع به ریختن کرد...
او فکر میکرد قراره دوست خوبی از هم جنس خودش پیدا کنه ولی سخت در اشتباه بود...
او از پسرا فراری بود و اینو خوب میدونست که پدر مادرش از این موضوع آگاه هستند...
دوباره صحنه .. و صورت پسر جلوی چشماش نمایان شد ...
با صدای زنی که حتا اسمش رو هم نمی دونست و فقدر به عنوان همسایع میشناخت سرشو بالا آورد ...
پتو رو روی سرش کشید و یاد آوری اینکه قرار نیست دوستی داشته باشه چشماشو بست ولی نخوابید فقدر بست ... بست تا دیدش از دنیا کوتاه شود...
از آن طرف پسرک هنوز به دستش نگاه میکرد...
خانواده آن هم برای مدت کوتاهی به چنین مکانی آماده بودند ... . او دوستی نداشت ...
او مثل پسر های دیگه نبود ... میدونست ترس یک دختر از پسر زیاد هست ... واسه همین سعی میکرد منطقی با یک دختر برخورد کند ...
با. صدای تأسف بار مادر دختر سرشو بالا آورد...
@ ببخشید پسرم ... نمی دونم چرا اینطوری کرد... راستش میدونم... ولی خوب...
پسرک لبخند کوتاهی تحویل مادر دخترک داد و شروع کرد به حرف زدن ...
مشکلی نیست خاله ... درکش میکنم...
@ تو پسر با ادبی هستی عزیزم...
دخترم اینجا تنهاست اون دیشب دعا دعا میکرد بتونه دوست پیدا کنه. تا از تنهایی در بیاد...
پسرک لبخندی ساده ای زد و با احترام شروع به حرف زدن کرد...
میتونم باهاش صحبت کنم
مادر دخترک خوشحال شد ...
همین که خواست تایید رو بده یا یاد آوری چیزی با خوشحالی به سمت مبلی که عروسک دخترش اون رو بود رفت....
...عروسک رو برداشت و به سمت پسر رفت ...
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره اینم برای اینکه قول. دادم بهتون گذاشتم...
شرط ها برای پارت بعد:
۳۰۰ لایک
۹۰ بازنشر
کامنتم ( هرچی دوست داشتی بزار پرنسس)
تنکیو بای بای 😍 ⭐ 👑
× دخترک سرشو بالا آورد که با پسر کوچولویی برخورد...
اونقدر هم کوچیک نبود.... قد و هیکل اون دو برابر دخترک بود
نگاهی به پشت سر پسر انداخت ... دعا دعا میکرد بچه دیگه ای هم پشت سر او باشد ...
ولی با این تفاوت که اون بچه دختر باشد... ولی با بسته شدن در توسط پسر ... قلبش ریخت.. اون میدونست تصوراتش بیجا بوده که
با صدای مادرش به خودش آماد ...
او بزار ببینم این پسر شماست
پسر به سمت مادر دختر کوچولو میآید و تعظیمی به ادای احترام به اون زن انجام میده ...
مادر دختر کوچولو که از این حرکت پسر خوشحال شده بود ... به سمت پسرک رفت و او را بغل کرد...
او فکر میکرد مثل پسر بچه های دیگه تخس و بی ادب باشه... ولی نه ... فکر و تصوراتش کاملا اشتباه بود ...
نگاه های خیره پسرک به دخترش رو حس میکرد.....
مادر دختر سری به سمت کودکش خم کرد و دست او را گرفت و به سمت جلو هدایتش کرد درست جایی که پسرک ایستاده...
پسرک با ذوق به دختر روبه روش نگاه میکرد و برای دوست شدن با او دستشو به سمت جلو برد ...
منتظر بود منتظر گرفتن دستش توسط دختر ...
اما این اتفاق نیفتاده... برعکس تصوراتش پیش رفت ...
دخترک با دو به سمت اتاقش رفت ...
درو با تمام قدرتش بست و روی تختش نشست...
اشکاش شروع به ریختن کرد...
او فکر میکرد قراره دوست خوبی از هم جنس خودش پیدا کنه ولی سخت در اشتباه بود...
او از پسرا فراری بود و اینو خوب میدونست که پدر مادرش از این موضوع آگاه هستند...
دوباره صحنه .. و صورت پسر جلوی چشماش نمایان شد ...
با صدای زنی که حتا اسمش رو هم نمی دونست و فقدر به عنوان همسایع میشناخت سرشو بالا آورد ...
پتو رو روی سرش کشید و یاد آوری اینکه قرار نیست دوستی داشته باشه چشماشو بست ولی نخوابید فقدر بست ... بست تا دیدش از دنیا کوتاه شود...
از آن طرف پسرک هنوز به دستش نگاه میکرد...
خانواده آن هم برای مدت کوتاهی به چنین مکانی آماده بودند ... . او دوستی نداشت ...
او مثل پسر های دیگه نبود ... میدونست ترس یک دختر از پسر زیاد هست ... واسه همین سعی میکرد منطقی با یک دختر برخورد کند ...
با. صدای تأسف بار مادر دختر سرشو بالا آورد...
@ ببخشید پسرم ... نمی دونم چرا اینطوری کرد... راستش میدونم... ولی خوب...
پسرک لبخند کوتاهی تحویل مادر دخترک داد و شروع کرد به حرف زدن ...
مشکلی نیست خاله ... درکش میکنم...
@ تو پسر با ادبی هستی عزیزم...
دخترم اینجا تنهاست اون دیشب دعا دعا میکرد بتونه دوست پیدا کنه. تا از تنهایی در بیاد...
پسرک لبخندی ساده ای زد و با احترام شروع به حرف زدن کرد...
میتونم باهاش صحبت کنم
مادر دخترک خوشحال شد ...
همین که خواست تایید رو بده یا یاد آوری چیزی با خوشحالی به سمت مبلی که عروسک دخترش اون رو بود رفت....
...عروسک رو برداشت و به سمت پسر رفت ...
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره اینم برای اینکه قول. دادم بهتون گذاشتم...
شرط ها برای پارت بعد:
۳۰۰ لایک
۹۰ بازنشر
کامنتم ( هرچی دوست داشتی بزار پرنسس)
تنکیو بای بای 😍 ⭐ 👑
- ۳.۲k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط