پدر ناتنی من
پدر ناتنی من...
part:⁵
روی پله ها بودم که جئون رو دیدم که مبل نشسته بود و داشت کتاب میخوند خداروشکر دوستاش هنوز نیومده بودن...پس رفتم پایین تو اشپزخونه که اجوما رو دیدم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:سلام اجوما...
𝗔𝗷𝘂𝗺𝗮:سلام دخترم...چیزی نیاز داری...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:میگم...شیر کاکائو داریم؟
𝗔𝗷𝘂𝗺𝗮:یخچال رو یه نگاه بندازید...
در یخچال رو باز کردم...چرا این انقددد پرهههه...؟؟سه تا شیرکاکائو توش بود...اخجون...یکیشو برداشتم...
𝗔𝗷𝘂𝗺𝗮: اونا مال اربابن...فک نکنم مشکلی داشته باشه...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:خب...نه نه...مشکلی نیست...
این گنده بک شیرکاکائو میخوره...؟چه عجیب...حالا هر چی...رفتم و روی مبل کناریه کوک نشستم...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:همیشه با اینجور لباسا میگردی...؟
راست میگه...این چیه پوشیدم...؟یه تاپ و شلوار بود...زیادم بد نبود...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خ..خ...خب...گرمم بود....
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:یادت نره عوضش کنی...
د اخه به تو چه؟کنترل رو برداشتم و همینجوری روشنش کردم...شبکه خبر...بود...
....:جئون جونگکوک،رئیس....
که کوک کترل رو ازم گرفت و زد یه شبکه دیگه...اون چه جور اومد اینجا...؟
چرا اسمش تو تلوزیون بود...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اسمت...تو تلوزیون...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:فعلا وقتش نیست...برو بالا لباستو عوض کن دوستام اومدن...
چرا جواب نمیدیییی...؟؟؟؟؟؟؟؟
رفتم و لباسمو عوض کردم و اومدم پایین...کوک رفت دم در تا درو باز کنه...منم رو راه پله بودم...که یکدفعه یه دسته پسر جذاب اومدن داخل(😂🎀)یکی از یکی قشنگتررر بودننننن🛐😭(یکوچولو این کارکتر رو از خودم الهام گرفتم🤏🏻😂)ولی اونی که اول از همه بود...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:سلامممممم رفیق...
𝗦𝗲𝗼𝗸𝗷𝗶𝗻:سلام...
𝗧𝗮𝗲𝗵𝘆𝘂𝗻𝗴:...(دستشو تکون داد)
𝗬𝘂𝗻𝗮:سلاااااممممممممم اااااوووپااااااا(اخلاقش درست شبیه عنیونگه...)
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:سلام...
از پله ها اومدم پایین...و رفتم پیششون و سلام کردم...همونی که اول از همه سلام کرد...که موهاشم طلایی بود و کت و شلوار رسمی هم پوشیده بود...اومد پیشم و دستمو بوس کرد...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:این بآنوی زیبا کی هستن؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:دخترمه...
𝗧𝗮𝗲𝗵𝘆𝘂𝗻𝗴:خیلی خوشگله...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:اسم زیبآتون؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:جی یونگ...
𝗬𝘂𝗻𝗮:چند سالته؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:¹⁸
𝗦𝗲𝗼𝗸𝗷𝗶𝗻:همسن یوناعه...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:افتخآر میدید بیشتر اشنا شیم؟
یه نگاه به کوک کردم...نمیدونستم راضیه برم یا نه...ولی انگار مشکلی نداشت و گذاشت برم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اسمتون چیه؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:چرا انقد معذبی؟راحت باش...جیمینم...پارک جیمین...
𝗦𝗲𝗼𝗸𝗷𝗶𝗻:این همون دخترست؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:اوهوم...
𝗧𝗮𝗲𝗵𝘆𝘂𝗻𝗴:جیمین چقد سریع باهاش اوکی شد...هنوز نگفتی بهش چیکاره ای یا ما کی هستیم؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:نچ...
𝗦𝗲𝗼𝗸𝗷𝗶𝗻:پس الان ما چجوری جلسه بگیریم؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:جیمین موضوع جلسه رو میدونه...فعلا داره جی یونگ و سرگرم میکنه انگار...
𝗧𝗮𝗲𝗵𝘆𝘂𝗻𝗴:او...
ویو جیمین:
دختر کوک...خیلی قشنگ بود...اصن فکرش رو هم نمیکردم...کوک بهم گفت...که بهش بگم اون یا ما مافیاییم...جی یونگ منو برد به اتاقش...و مارو نشوند رو تختش...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:خب...اینجا اتاقته...؟چرا انقد تمش گرفتست...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:کار جئو...با...باست...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:مجبورت کرده بابا صداش کنی...؟
سرش رو به نشونه ی اره تکون داد...میتونم حدس بزنم چه اتفاقی براش تو گذشته براش افتاده...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:اشکال نداره جلوی من جئون صداش کنی....مامان و بابات...رو یادت میاد...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اره...من اونقدرا هم بچه نبودم که یادم بره...اونروز بدون داداش رفته بودیم بیرون...که تصادف کردیم...بعد از اون...فقط من زنده موندم...بعد از اون...بهم گفتن که داداشت هم مرده....و بردنم پرورشگاه...
یه اشک از چشماش ریخت...منم با انگشت شصتم پاکش کردم...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:خیلی سخت بوده نه...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اوهوم...(بغض شدید،جلوی گریش رو گرفته)
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:میتونی گریه کنی...جلوش رو نگیر...
گریش درومد...همینکه گریش گرفت...خودشو پرت کرد تو بغلم...اولش شوکه شدم...ولی بعدش...یکی از دستمو سمت موهاش بردم و نوازشش کردم و اون یکی رو به سمت کمر نازکش بردم و نوازش کردم...بعد از ۱۰ مین...که گریش تموم شد از بغلم درومد...و داشت اشکاش رو پاک میکرد...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:بهتر شدی...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اره...خیلی ممنون...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:تو میدونی...مافیا ها چه ادمیایین...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اره...همونایین که ادم میکشن...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:تو ازشون میترسی...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:نه...خیلی میخوام یه مافیا رو از نزدیک ببینم...
چقد خوب...کار ماهم راحت تر شد...ولی خیلی شجاعه...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:خب...تا حالا...تو ۴ تا مافیا رو درست از نزدیک دیدی...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:عه...کی...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:خب...راستش...من،جونگکوک و بقیه دوستای جونگکوک مافیاییم...
ذوق و تو چشماش میدیدم...خوبه....
part:⁵
روی پله ها بودم که جئون رو دیدم که مبل نشسته بود و داشت کتاب میخوند خداروشکر دوستاش هنوز نیومده بودن...پس رفتم پایین تو اشپزخونه که اجوما رو دیدم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:سلام اجوما...
𝗔𝗷𝘂𝗺𝗮:سلام دخترم...چیزی نیاز داری...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:میگم...شیر کاکائو داریم؟
𝗔𝗷𝘂𝗺𝗮:یخچال رو یه نگاه بندازید...
در یخچال رو باز کردم...چرا این انقددد پرهههه...؟؟سه تا شیرکاکائو توش بود...اخجون...یکیشو برداشتم...
𝗔𝗷𝘂𝗺𝗮: اونا مال اربابن...فک نکنم مشکلی داشته باشه...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:خب...نه نه...مشکلی نیست...
این گنده بک شیرکاکائو میخوره...؟چه عجیب...حالا هر چی...رفتم و روی مبل کناریه کوک نشستم...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:همیشه با اینجور لباسا میگردی...؟
راست میگه...این چیه پوشیدم...؟یه تاپ و شلوار بود...زیادم بد نبود...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:خ..خ...خب...گرمم بود....
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:یادت نره عوضش کنی...
د اخه به تو چه؟کنترل رو برداشتم و همینجوری روشنش کردم...شبکه خبر...بود...
....:جئون جونگکوک،رئیس....
که کوک کترل رو ازم گرفت و زد یه شبکه دیگه...اون چه جور اومد اینجا...؟
چرا اسمش تو تلوزیون بود...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اسمت...تو تلوزیون...
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:فعلا وقتش نیست...برو بالا لباستو عوض کن دوستام اومدن...
چرا جواب نمیدیییی...؟؟؟؟؟؟؟؟
رفتم و لباسمو عوض کردم و اومدم پایین...کوک رفت دم در تا درو باز کنه...منم رو راه پله بودم...که یکدفعه یه دسته پسر جذاب اومدن داخل(😂🎀)یکی از یکی قشنگتررر بودننننن🛐😭(یکوچولو این کارکتر رو از خودم الهام گرفتم🤏🏻😂)ولی اونی که اول از همه بود...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:سلامممممم رفیق...
𝗦𝗲𝗼𝗸𝗷𝗶𝗻:سلام...
𝗧𝗮𝗲𝗵𝘆𝘂𝗻𝗴:...(دستشو تکون داد)
𝗬𝘂𝗻𝗮:سلاااااممممممممم اااااوووپااااااا(اخلاقش درست شبیه عنیونگه...)
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:سلام...
از پله ها اومدم پایین...و رفتم پیششون و سلام کردم...همونی که اول از همه سلام کرد...که موهاشم طلایی بود و کت و شلوار رسمی هم پوشیده بود...اومد پیشم و دستمو بوس کرد...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:این بآنوی زیبا کی هستن؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:دخترمه...
𝗧𝗮𝗲𝗵𝘆𝘂𝗻𝗴:خیلی خوشگله...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:اسم زیبآتون؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:جی یونگ...
𝗬𝘂𝗻𝗮:چند سالته؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:¹⁸
𝗦𝗲𝗼𝗸𝗷𝗶𝗻:همسن یوناعه...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:افتخآر میدید بیشتر اشنا شیم؟
یه نگاه به کوک کردم...نمیدونستم راضیه برم یا نه...ولی انگار مشکلی نداشت و گذاشت برم...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اسمتون چیه؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:چرا انقد معذبی؟راحت باش...جیمینم...پارک جیمین...
𝗦𝗲𝗼𝗸𝗷𝗶𝗻:این همون دخترست؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:اوهوم...
𝗧𝗮𝗲𝗵𝘆𝘂𝗻𝗴:جیمین چقد سریع باهاش اوکی شد...هنوز نگفتی بهش چیکاره ای یا ما کی هستیم؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:نچ...
𝗦𝗲𝗼𝗸𝗷𝗶𝗻:پس الان ما چجوری جلسه بگیریم؟
𝗝𝘂𝗻𝗴 𝗸𝗼𝗼𝗸:جیمین موضوع جلسه رو میدونه...فعلا داره جی یونگ و سرگرم میکنه انگار...
𝗧𝗮𝗲𝗵𝘆𝘂𝗻𝗴:او...
ویو جیمین:
دختر کوک...خیلی قشنگ بود...اصن فکرش رو هم نمیکردم...کوک بهم گفت...که بهش بگم اون یا ما مافیاییم...جی یونگ منو برد به اتاقش...و مارو نشوند رو تختش...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:خب...اینجا اتاقته...؟چرا انقد تمش گرفتست...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:کار جئو...با...باست...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:مجبورت کرده بابا صداش کنی...؟
سرش رو به نشونه ی اره تکون داد...میتونم حدس بزنم چه اتفاقی براش تو گذشته براش افتاده...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:اشکال نداره جلوی من جئون صداش کنی....مامان و بابات...رو یادت میاد...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اره...من اونقدرا هم بچه نبودم که یادم بره...اونروز بدون داداش رفته بودیم بیرون...که تصادف کردیم...بعد از اون...فقط من زنده موندم...بعد از اون...بهم گفتن که داداشت هم مرده....و بردنم پرورشگاه...
یه اشک از چشماش ریخت...منم با انگشت شصتم پاکش کردم...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:خیلی سخت بوده نه...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اوهوم...(بغض شدید،جلوی گریش رو گرفته)
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:میتونی گریه کنی...جلوش رو نگیر...
گریش درومد...همینکه گریش گرفت...خودشو پرت کرد تو بغلم...اولش شوکه شدم...ولی بعدش...یکی از دستمو سمت موهاش بردم و نوازشش کردم و اون یکی رو به سمت کمر نازکش بردم و نوازش کردم...بعد از ۱۰ مین...که گریش تموم شد از بغلم درومد...و داشت اشکاش رو پاک میکرد...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:بهتر شدی...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اره...خیلی ممنون...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:تو میدونی...مافیا ها چه ادمیایین...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:اره...همونایین که ادم میکشن...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:تو ازشون میترسی...؟
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:نه...خیلی میخوام یه مافیا رو از نزدیک ببینم...
چقد خوب...کار ماهم راحت تر شد...ولی خیلی شجاعه...
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:خب...تا حالا...تو ۴ تا مافیا رو درست از نزدیک دیدی...
𝗝𝗶_𝘆𝘂𝗻𝗴:عه...کی...؟
𝗝𝗶𝗺𝗶𝗻:خب...راستش...من،جونگکوک و بقیه دوستای جونگکوک مافیاییم...
ذوق و تو چشماش میدیدم...خوبه....
- ۱۳.۲k
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط