پارت دهم
پارت : دهم
جنی : تو مطمئنی که منو میخوای؟
ته : اره از اعماق وجودم ... توی این پانزده سال جز تو هیچکس توی قلب من نبوده ...
جنی : واقعا ؟ من فکر میکردم...
ته : اره واقعا ، نمیدونم چی فکر میکردی ، اما حقیقت اینکه که هیچکس رو نه به قصرم و نه به قلبم راه ندادم ، تو چی ؟
جنی : منم خیلی دوست دارم کیم ته یونگ ، از همون اولش مثل بچگیامون ، قلب و روح من .. متعلق به توعه....
ته : ( بچم پر در میاره🥹🫠) پس جوری عاشقانه میپرستمت که هیچ مومنی معبودش رو نپرستیده باشه ...( من غششش🥹😂)
( جنی از روی تاب بلند میشه و از اعماق وجود همو بغل میکنم ( فعلا منتظر اهم آهن نباشید که این قصه سر دراز داره 😂💔)
( ته پیشونی جنی رو میبوسه)
ته : این بوسه رو روی پیشونی آن یک یادگار از خودم میزارم ، با این بوسه قسم میخورم که هیچ وقت رها ات نمی کنم...
جنی : خیلی دوست دارم ته ...
ته : منم همینطور ، ( گونه ی جنی رو نوازش میکنه) فردا که به ایتالیا برگشتی یک لشگر میکشم و دنبالت میارم تا از الماسم خواستگاری کنم ..
جنی : ( لپاش سرخ میشه و میخنده)
ته : برو بخواب عزیز دردونه ی من ، فردا باید انرژی داشته باشی ( بهش چشمک میزند)
جنی : چشممم اعلاحضرتتتت ( با لحن با مزه )
( هردوشون میخندن)
( هردو میرن میخوابن)
فردا صبح:
( جنی به ایتالیا برمیگرده و به مادرش میگه که ته داره میاد برای خواستگاری ، مادر جنی هم قبول میکنه و همه آماده میشن)
( روز بعد ته یک لشکر بزرگ از ندیمه و خدمه و سرباز و غیره و... میاره ، انگار که واقعا میخواد یک الماس رو خواستگاری کنه ، جوری که همه انگشت به دهن مونده بودن و بعضی حسرت میخوردن و بعضی هم شاد بودن )
( ته وارد قصر شد و با یک انگشتر الماس اومد پیش زن عمویش تا جنی رو خواستگاری کنه )
ته : راستش من اومدم برای بردن جنی... میخوام افتخار بده و ملکه ی من باشه ، قسم میخورم تا همیشه خوشبخت باشه
( جنی همون موقع با یک لباس فوقالعاده زیبا وارد سالن میشه و هردو به احترامش می ایستد )
جنی : بشینید راحت باشید....
مامان جنی: برای بردن دخترم باید زیباترین چیزی که تاحالا تو زندگیت دیدی رو براش بیاری!....
جنی : ماماننن...
مامان جنی: چیه خب ؟ نمیتونم تک دخترمو همینجوری بدم بره که ..
( مامان جنی هدفش از اینکار اینه که شخصیت نه رو بشناسی و ببینه به چه چیزهایی جذب میشه)
ته : خب ... جنی؟
جنی : بله؟
ته : میشه بگی قشنگ تر از چشات کجاست؟ میخوام برم و پیداش کنم حتی اگر اونور دنیا باشه ... اما فکر نکنم چیزی سراغ داشته باشی... ( جنتلمنه بچمممم🥹🥹😂)
( جنی از جواب ته ذوق زده میشه و مادرش عمق عشق ته رو میفهمه)
مامان جنی: باشه.. قبول میکنم ، اما باید قول بدی اگر روزی دخترمو نخواستی و یا ازش خسته شدی ، دسته گلمو بدون اینکه اذیتش کنی بهم برگردونی باشه ؟...
ته : همچین اتفاقی نمیفته خیالتون راحت ..
( جنی لباس عروس زیبایی که ته آورده رو میبینم و شگفت زده میشه ، روی لباس با الماس های زیبا کار شده و به طور بی نقصی توی تن میشینه )
جنی : چقدر قشنگیه ، وایسا ببینم من پریشب به تو جواب بله دادم ، تو کی وقت کردی اینو درست کنی؟.....
ته : از همون روزی که توی اسکله اومدی تا برای به قول خودت آخرین بار منو ببینی دادم برات درست کنن...
جنی : یعنی تو میدونستی..
ته : اره خب اونقدرا هم خنگ نیستم همونجا فهمیدم قلبت برای خودمه خانوم من ..
( جنی لپاش سرخ میشه و میخنده)
ته : جان دلم ... میدونی وقتی میخندی چقدر قشنگ تر میشی ؟؟
جنی : میدونستی برای اینکه ذوب نشم نباید آنقدر خجالتم بدی ؟
( ته میخنده)
ته : چشم خانومم ، بیرون منتظرتم ..
( جنی لباس عروسش رو میپوشه و حاضر میشه ، میره بیرون که با ته توی لباس دامادی مواجه میشه)
همزمان هردوشون: چقدر بهت میاددد..
( خنده )
ته : قربونت برم که بلاخره عروس خونم شدی...
جنی : اره دیگه بلاخره دم به تله دادم ( می خنده)
ته : چه عشوه ای هم میریزه ... ( خنده)
( جنی و ته سوار کالسکه ی سلطنتی و زیبای ته میشن و با تمام لشکری که برای جنی به صف کرده بود به سمت فرانسه راه میافتند)..
-----------------------------------------------------------
تازه داستان مون شروع شدهههه پارت بعد جنگ جهانیه 😂
جنی : تو مطمئنی که منو میخوای؟
ته : اره از اعماق وجودم ... توی این پانزده سال جز تو هیچکس توی قلب من نبوده ...
جنی : واقعا ؟ من فکر میکردم...
ته : اره واقعا ، نمیدونم چی فکر میکردی ، اما حقیقت اینکه که هیچکس رو نه به قصرم و نه به قلبم راه ندادم ، تو چی ؟
جنی : منم خیلی دوست دارم کیم ته یونگ ، از همون اولش مثل بچگیامون ، قلب و روح من .. متعلق به توعه....
ته : ( بچم پر در میاره🥹🫠) پس جوری عاشقانه میپرستمت که هیچ مومنی معبودش رو نپرستیده باشه ...( من غششش🥹😂)
( جنی از روی تاب بلند میشه و از اعماق وجود همو بغل میکنم ( فعلا منتظر اهم آهن نباشید که این قصه سر دراز داره 😂💔)
( ته پیشونی جنی رو میبوسه)
ته : این بوسه رو روی پیشونی آن یک یادگار از خودم میزارم ، با این بوسه قسم میخورم که هیچ وقت رها ات نمی کنم...
جنی : خیلی دوست دارم ته ...
ته : منم همینطور ، ( گونه ی جنی رو نوازش میکنه) فردا که به ایتالیا برگشتی یک لشگر میکشم و دنبالت میارم تا از الماسم خواستگاری کنم ..
جنی : ( لپاش سرخ میشه و میخنده)
ته : برو بخواب عزیز دردونه ی من ، فردا باید انرژی داشته باشی ( بهش چشمک میزند)
جنی : چشممم اعلاحضرتتتت ( با لحن با مزه )
( هردوشون میخندن)
( هردو میرن میخوابن)
فردا صبح:
( جنی به ایتالیا برمیگرده و به مادرش میگه که ته داره میاد برای خواستگاری ، مادر جنی هم قبول میکنه و همه آماده میشن)
( روز بعد ته یک لشکر بزرگ از ندیمه و خدمه و سرباز و غیره و... میاره ، انگار که واقعا میخواد یک الماس رو خواستگاری کنه ، جوری که همه انگشت به دهن مونده بودن و بعضی حسرت میخوردن و بعضی هم شاد بودن )
( ته وارد قصر شد و با یک انگشتر الماس اومد پیش زن عمویش تا جنی رو خواستگاری کنه )
ته : راستش من اومدم برای بردن جنی... میخوام افتخار بده و ملکه ی من باشه ، قسم میخورم تا همیشه خوشبخت باشه
( جنی همون موقع با یک لباس فوقالعاده زیبا وارد سالن میشه و هردو به احترامش می ایستد )
جنی : بشینید راحت باشید....
مامان جنی: برای بردن دخترم باید زیباترین چیزی که تاحالا تو زندگیت دیدی رو براش بیاری!....
جنی : ماماننن...
مامان جنی: چیه خب ؟ نمیتونم تک دخترمو همینجوری بدم بره که ..
( مامان جنی هدفش از اینکار اینه که شخصیت نه رو بشناسی و ببینه به چه چیزهایی جذب میشه)
ته : خب ... جنی؟
جنی : بله؟
ته : میشه بگی قشنگ تر از چشات کجاست؟ میخوام برم و پیداش کنم حتی اگر اونور دنیا باشه ... اما فکر نکنم چیزی سراغ داشته باشی... ( جنتلمنه بچمممم🥹🥹😂)
( جنی از جواب ته ذوق زده میشه و مادرش عمق عشق ته رو میفهمه)
مامان جنی: باشه.. قبول میکنم ، اما باید قول بدی اگر روزی دخترمو نخواستی و یا ازش خسته شدی ، دسته گلمو بدون اینکه اذیتش کنی بهم برگردونی باشه ؟...
ته : همچین اتفاقی نمیفته خیالتون راحت ..
( جنی لباس عروس زیبایی که ته آورده رو میبینم و شگفت زده میشه ، روی لباس با الماس های زیبا کار شده و به طور بی نقصی توی تن میشینه )
جنی : چقدر قشنگیه ، وایسا ببینم من پریشب به تو جواب بله دادم ، تو کی وقت کردی اینو درست کنی؟.....
ته : از همون روزی که توی اسکله اومدی تا برای به قول خودت آخرین بار منو ببینی دادم برات درست کنن...
جنی : یعنی تو میدونستی..
ته : اره خب اونقدرا هم خنگ نیستم همونجا فهمیدم قلبت برای خودمه خانوم من ..
( جنی لپاش سرخ میشه و میخنده)
ته : جان دلم ... میدونی وقتی میخندی چقدر قشنگ تر میشی ؟؟
جنی : میدونستی برای اینکه ذوب نشم نباید آنقدر خجالتم بدی ؟
( ته میخنده)
ته : چشم خانومم ، بیرون منتظرتم ..
( جنی لباس عروسش رو میپوشه و حاضر میشه ، میره بیرون که با ته توی لباس دامادی مواجه میشه)
همزمان هردوشون: چقدر بهت میاددد..
( خنده )
ته : قربونت برم که بلاخره عروس خونم شدی...
جنی : اره دیگه بلاخره دم به تله دادم ( می خنده)
ته : چه عشوه ای هم میریزه ... ( خنده)
( جنی و ته سوار کالسکه ی سلطنتی و زیبای ته میشن و با تمام لشکری که برای جنی به صف کرده بود به سمت فرانسه راه میافتند)..
-----------------------------------------------------------
تازه داستان مون شروع شدهههه پارت بعد جنگ جهانیه 😂
- ۵۷۵
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط