قرارداد سیاه 🖤💍
قرارداد سیاه 🖤💍
Part 7
و رازی که پدرش با خودش به خاک برده بود...
آرامآرام در حال بیرون آمدن از تاریکی بود.
یونا بیخبر از همهجا کنار پنجره ایستاده بود.
نورهای شهر سئول زیر پایش میدرخشیدند.
اما دلش آرام نبود.
از وقتی وارد زندگی تهیونگ شده بود، انگار هر روز اتفاق عجیبتری رخ میداد.
آه بلندی کشید.
ـ کاش بابا اینجا بود...
تق تق.
صدای در باعث شد از فکرهایش بیرون بیاید.
ـ بفرمایید.
یکی از کارکنان وارد اتاق شد.
در دستش یک جعبه کوچک مشکی بود.
ـ خانم یونا، این بسته چند دقیقه پیش رسید.
ـ برای من؟
ـ بله.
یونا با تعجب جعبه را گرفت.
فرستنده نداشت.
هیچ اسمی روی آن نوشته نشده بود.
چند دقیقه بعد...
در اتاقش تنها نشسته بود.
کنجکاوی امانش را بریده بود.
آرام در جعبه را باز کرد.
داخل آن فقط دو چیز وجود داشت.
یک فلش.
و یک عکس قدیمی.
اخم کرد.
عکس را برداشت.
اما همان لحظه قلبش فرو ریخت.
ـ بابا...؟
در عکس، پدرش دیده میشد.
اما تنها نبود.
کنار او مردی ایستاده بود که یونا قبلاً دیده بود.
مرد داخل گاراژ.
پدر تهیونگ.
---
چشمهایش گرد شد.
ـ این عکس...
پشت عکس چیزی نوشته شده بود.
دستخطی قدیمی.
لرزان.
و کوتاه.
«اگر حقیقت آشکار شود، همه چیز تمام میشود.»
---
یونا ناخودآگاه عقب رفت.
قلبش به شدت میتپید.
ـ یعنی چی...؟
---
در همان لحظه صدای باز شدن در اتاق بلند شد.
یونا سریع برگشت.
تهیونگ بود.
اما وقتی نگاهش روی عکس افتاد...
چهرهاش درجا تغییر کرد.
رنگ از صورتش پرید.
برای اولین بار...
واقعاً شوکه شده بود.
---
ـ اینو از کجا آوردی؟
صدایش جدیتر از همیشه بود.
یونا عکس را بالا گرفت.
ـ امروز برام فرستادن.
ـ کی؟
ـ نمیدونم.
---
تهیونگ بدون معطلی عکس را از دستش گرفت.
نگاهش روی نوشته پشت عکس ثابت ماند.
فکاش منقبض شد.
انگار چیزی را به یاد آورده بود.
چیزی که دوست نداشت.
---
یونا قدمی جلو رفت.
ـ تهیونگ...
ـ ...
ـ تو چیزی میدونی، مگه نه؟
---
سکوت.
فقط سکوت.
چند ثانیهای که برای یونا مثل چند ساعت گذشت.
---
بالاخره تهیونگ نفس عمیقی کشید.
و آرام گفت:
ـ بعضی حقیقتها...
نباید فاش بشن.
---
یونا ناباورانه نگاهش کرد.
ـ منظورت چیه؟
ـ ...
ـ درباره پدرم حرف بزن!
---
اما قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگوید...
صدای موبایلش بلند شد.
جیمین بود.
---
تهیونگ تماس را جواب داد.
ـ بگو.
چند ثانیه گوش داد.
و ناگهان نگاهش تاریک شد.
خیلی تاریک.
---
ـ مطمئنی؟
صدای جیمین از پشت خط میلرزید.
ـ رئیس...
فلش رو بررسی کردیم.
---
ـ و؟
---
ـ داخلش یه فیلم وجود داره.
---
تهیونگ چشمانش را بست.
انگار از شنیدن ادامه حرف میترسید.
---
جیمین آرام گفت:
ـ فیلم مربوط به پدر یونا و پدر شماست.
و تاریخش...
مربوط به شب قرارداد.
و گلیلیلییلیلی
بریم برا شرط🤓😈😜
۳۳لایک
۱۳نشر
۵۰کامنت 🤣😝
#نویسنده_ماه_سیاه
Part 7
و رازی که پدرش با خودش به خاک برده بود...
آرامآرام در حال بیرون آمدن از تاریکی بود.
یونا بیخبر از همهجا کنار پنجره ایستاده بود.
نورهای شهر سئول زیر پایش میدرخشیدند.
اما دلش آرام نبود.
از وقتی وارد زندگی تهیونگ شده بود، انگار هر روز اتفاق عجیبتری رخ میداد.
آه بلندی کشید.
ـ کاش بابا اینجا بود...
تق تق.
صدای در باعث شد از فکرهایش بیرون بیاید.
ـ بفرمایید.
یکی از کارکنان وارد اتاق شد.
در دستش یک جعبه کوچک مشکی بود.
ـ خانم یونا، این بسته چند دقیقه پیش رسید.
ـ برای من؟
ـ بله.
یونا با تعجب جعبه را گرفت.
فرستنده نداشت.
هیچ اسمی روی آن نوشته نشده بود.
چند دقیقه بعد...
در اتاقش تنها نشسته بود.
کنجکاوی امانش را بریده بود.
آرام در جعبه را باز کرد.
داخل آن فقط دو چیز وجود داشت.
یک فلش.
و یک عکس قدیمی.
اخم کرد.
عکس را برداشت.
اما همان لحظه قلبش فرو ریخت.
ـ بابا...؟
در عکس، پدرش دیده میشد.
اما تنها نبود.
کنار او مردی ایستاده بود که یونا قبلاً دیده بود.
مرد داخل گاراژ.
پدر تهیونگ.
---
چشمهایش گرد شد.
ـ این عکس...
پشت عکس چیزی نوشته شده بود.
دستخطی قدیمی.
لرزان.
و کوتاه.
«اگر حقیقت آشکار شود، همه چیز تمام میشود.»
---
یونا ناخودآگاه عقب رفت.
قلبش به شدت میتپید.
ـ یعنی چی...؟
---
در همان لحظه صدای باز شدن در اتاق بلند شد.
یونا سریع برگشت.
تهیونگ بود.
اما وقتی نگاهش روی عکس افتاد...
چهرهاش درجا تغییر کرد.
رنگ از صورتش پرید.
برای اولین بار...
واقعاً شوکه شده بود.
---
ـ اینو از کجا آوردی؟
صدایش جدیتر از همیشه بود.
یونا عکس را بالا گرفت.
ـ امروز برام فرستادن.
ـ کی؟
ـ نمیدونم.
---
تهیونگ بدون معطلی عکس را از دستش گرفت.
نگاهش روی نوشته پشت عکس ثابت ماند.
فکاش منقبض شد.
انگار چیزی را به یاد آورده بود.
چیزی که دوست نداشت.
---
یونا قدمی جلو رفت.
ـ تهیونگ...
ـ ...
ـ تو چیزی میدونی، مگه نه؟
---
سکوت.
فقط سکوت.
چند ثانیهای که برای یونا مثل چند ساعت گذشت.
---
بالاخره تهیونگ نفس عمیقی کشید.
و آرام گفت:
ـ بعضی حقیقتها...
نباید فاش بشن.
---
یونا ناباورانه نگاهش کرد.
ـ منظورت چیه؟
ـ ...
ـ درباره پدرم حرف بزن!
---
اما قبل از اینکه تهیونگ چیزی بگوید...
صدای موبایلش بلند شد.
جیمین بود.
---
تهیونگ تماس را جواب داد.
ـ بگو.
چند ثانیه گوش داد.
و ناگهان نگاهش تاریک شد.
خیلی تاریک.
---
ـ مطمئنی؟
صدای جیمین از پشت خط میلرزید.
ـ رئیس...
فلش رو بررسی کردیم.
---
ـ و؟
---
ـ داخلش یه فیلم وجود داره.
---
تهیونگ چشمانش را بست.
انگار از شنیدن ادامه حرف میترسید.
---
جیمین آرام گفت:
ـ فیلم مربوط به پدر یونا و پدر شماست.
و تاریخش...
مربوط به شب قرارداد.
و گلیلیلییلیلی
بریم برا شرط🤓😈😜
۳۳لایک
۱۳نشر
۵۰کامنت 🤣😝
#نویسنده_ماه_سیاه
- ۵۳۲
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط