مافیای بی رحم من⛓️🩸🥂
مافیای بی رحم من⛓️🩸🥂
#Part6
+الان میگی یا برم...
حرفشو قطع کردم گفتم "
_من از هیچی خبر ندارم فقط اون روز اماده شدم که برم بیرون پدرم یهو اومد تو یه سیلی بهم زد گفت حق نداری بری بیرون سابقه همچین کاری رو نداشت منو تو اتاق زندانی کرد داشتم گریه میکردم صداشون رو میشنیدم ولی واضح نبود همین بخدا
+ببین ا/ت ببینم دروغ گفتی بد بلایی سرت میارم الان هری برو تو اتاقت
_ب.ب.باشه
بدو بدو رفتم تو اتاق
داشتم فکر میکردم که چجوری فرار کنم؟
تو اتاقم یه پنجره بود من طبقه دوم بودم میتونستم بپرم چون می افتادم روی چمن هیچیم نمیشد ولی بدنم
باهام همراهی نمیکرد اما مجبور بودم باید میرفتم
ولی یه مشکل دیگه داشتم اینکه حیاط پر از بادیگارد بود باید از سمتی میرفتم که اونا منو نبینن داشتم
اماده میشدم که یهو همون خدمتکار سن بالا خانم کیم فکر کنم اسمش بود وارد اتاق شد و گفت"
+دخترم اینم از شام بخور گشنه نمونی
_م.. ممنون
+فعلا
_فعلا
دیگه اماده شدم برم خیلی حس ترسناکی بود ولی خودمو از پنجره اویزون کردم دیگه نمیتونستم وایستم پس دستم شل شد و افتادم خیلی درد
داشت هم کمرم و پشتم و هم پام هم پیچ خورده بود ولی باید میرفتم یجوری به اطراف نگاه کردم یه در پشتی بود ولی به جنگل راهی میشد مجبور بودم از اونجا فرار کنم پس
فورا با پای پیچ خورده رفتم سمت در و ازش بیرون رفتم شروع کردم به دویدن هیچی پام نبود پام داشت زخم میشد ک یهو
صدای گلوله اومد فهمیدم بهم نزدیکن و فهمیدن فرار کردم م پس تند تر به راهم ادامه دادم که یهو صدای پا اومد پس تند تر دویدم که یهو از دور یه
کلبه دیدم پس سرعتم رو بیشتر کردم چند بار تلو تلو خوردم اما روی پام ایستادم و نیفتادم تا اینکه رسیدم
فکر کنم مال شکارچی چیزی بود رفتم در زدم یه زن کهن سال درو باز کرد"
+خواهش میکنم کمکم کنید
_دخترم اتفاقی افتاده
سرمو تکون دادم که یهو یه مرد فک کنم شوهرش بود منو کشوند داخل و گفت"
+حالت خوبه دخترم گم شدی؟
_نه نه فقط یه پسر منو دزدیده بود اسمش جونگکوک بود از دستش فرار کردم دنبالمن
+پس جونگکوک ارث همون پسری که لقبش مافیای بی رحم
_با خودم گفتم بله بله چه جورشم بی رحم هستش
یهو صدا در اومد زن منو کشید سمت یه اتاق و گفت"
+بیرون نیای
_ب.. باش
درو بست و رفت صدای در اومد فهمیدم درو باز کردن از صداش معلوم بود جونگکوک با بادیگارد هاش یهو شنیدم که گفت"
+دختره کجاست
_ما نمیدونیم درمورد چی حرف میزنی؟ دختر چی؟
+میگین کجاست یا اینجا رو روی سرتون خراب میکنم و دو گلوله حروم تون میکنم
_ما نمیدونیم
یهو دوتا گلوله رو به سقف زد و داد زد"
+دختره کجاستتتتت
منم میدونستم دیونست اومدم بیرون و گفتم"
+بیا من اینجام
به بادیگارد ش اشاره کرد که منو بیاره بیرون اون بادیگارد غول پیکرش اومد سمتم و منو کشید برد بیرون...
(ادامه دارد)
-------------
قشنگا بقیه ش توی کام هس🤏🏻
#جونگکوک #فیک #فیک_جونگکوک #رمان_مافیایی #فیک_مافیایی #بی_تی_اس #فیک_بی_تی_اس #رمان_عاشقانه #داستان_مافیایی #جونگکوک_لاور
#Part6
+الان میگی یا برم...
حرفشو قطع کردم گفتم "
_من از هیچی خبر ندارم فقط اون روز اماده شدم که برم بیرون پدرم یهو اومد تو یه سیلی بهم زد گفت حق نداری بری بیرون سابقه همچین کاری رو نداشت منو تو اتاق زندانی کرد داشتم گریه میکردم صداشون رو میشنیدم ولی واضح نبود همین بخدا
+ببین ا/ت ببینم دروغ گفتی بد بلایی سرت میارم الان هری برو تو اتاقت
_ب.ب.باشه
بدو بدو رفتم تو اتاق
داشتم فکر میکردم که چجوری فرار کنم؟
تو اتاقم یه پنجره بود من طبقه دوم بودم میتونستم بپرم چون می افتادم روی چمن هیچیم نمیشد ولی بدنم
باهام همراهی نمیکرد اما مجبور بودم باید میرفتم
ولی یه مشکل دیگه داشتم اینکه حیاط پر از بادیگارد بود باید از سمتی میرفتم که اونا منو نبینن داشتم
اماده میشدم که یهو همون خدمتکار سن بالا خانم کیم فکر کنم اسمش بود وارد اتاق شد و گفت"
+دخترم اینم از شام بخور گشنه نمونی
_م.. ممنون
+فعلا
_فعلا
دیگه اماده شدم برم خیلی حس ترسناکی بود ولی خودمو از پنجره اویزون کردم دیگه نمیتونستم وایستم پس دستم شل شد و افتادم خیلی درد
داشت هم کمرم و پشتم و هم پام هم پیچ خورده بود ولی باید میرفتم یجوری به اطراف نگاه کردم یه در پشتی بود ولی به جنگل راهی میشد مجبور بودم از اونجا فرار کنم پس
فورا با پای پیچ خورده رفتم سمت در و ازش بیرون رفتم شروع کردم به دویدن هیچی پام نبود پام داشت زخم میشد ک یهو
صدای گلوله اومد فهمیدم بهم نزدیکن و فهمیدن فرار کردم م پس تند تر به راهم ادامه دادم که یهو صدای پا اومد پس تند تر دویدم که یهو از دور یه
کلبه دیدم پس سرعتم رو بیشتر کردم چند بار تلو تلو خوردم اما روی پام ایستادم و نیفتادم تا اینکه رسیدم
فکر کنم مال شکارچی چیزی بود رفتم در زدم یه زن کهن سال درو باز کرد"
+خواهش میکنم کمکم کنید
_دخترم اتفاقی افتاده
سرمو تکون دادم که یهو یه مرد فک کنم شوهرش بود منو کشوند داخل و گفت"
+حالت خوبه دخترم گم شدی؟
_نه نه فقط یه پسر منو دزدیده بود اسمش جونگکوک بود از دستش فرار کردم دنبالمن
+پس جونگکوک ارث همون پسری که لقبش مافیای بی رحم
_با خودم گفتم بله بله چه جورشم بی رحم هستش
یهو صدا در اومد زن منو کشید سمت یه اتاق و گفت"
+بیرون نیای
_ب.. باش
درو بست و رفت صدای در اومد فهمیدم درو باز کردن از صداش معلوم بود جونگکوک با بادیگارد هاش یهو شنیدم که گفت"
+دختره کجاست
_ما نمیدونیم درمورد چی حرف میزنی؟ دختر چی؟
+میگین کجاست یا اینجا رو روی سرتون خراب میکنم و دو گلوله حروم تون میکنم
_ما نمیدونیم
یهو دوتا گلوله رو به سقف زد و داد زد"
+دختره کجاستتتتت
منم میدونستم دیونست اومدم بیرون و گفتم"
+بیا من اینجام
به بادیگارد ش اشاره کرد که منو بیاره بیرون اون بادیگارد غول پیکرش اومد سمتم و منو کشید برد بیرون...
(ادامه دارد)
-------------
قشنگا بقیه ش توی کام هس🤏🏻
#جونگکوک #فیک #فیک_جونگکوک #رمان_مافیایی #فیک_مافیایی #بی_تی_اس #فیک_بی_تی_اس #رمان_عاشقانه #داستان_مافیایی #جونگکوک_لاور
- ۳۷۶
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط