خاطرهای خیس از ناگفتهها
خاطرهای خیس از ناگفتهها
دیشب
آن جادهی طولانی دوباره
از وسط خوابم گذشت؛
همان روزی که
بیقرارِ مقصد نبودیم،
فقط میخواستیم
دور شویم.
دور شدیم و دور
نه برای رسیدن،
بلکه برای گم شدن؛
کنار خزر.
ایستادیم،
و دریا
تماشاگرِ
سکوتِ ما بود
هوا گرفته بود،
باران ریز
بیاجازه میبارید،
و دریا
آشفتهتر از همیشه
نفس میکشید.
ما ساکت بودیم
و موجها
به جایمان
حرف میزدند.
لبخندی تلخ،
اشکی سرد،
در سکوت ساحل،
دلت میخواست
غمی را پنهان کنی،
اما چشمهایت
حقیقت را فریاد میزدند.
آن روز
دلت چه خواست،
چه زخمی
در عمق جانت بود؟
هیچ وقت هیچ نگفتی.
و من آموختم
که بعضی زخمها
کنار موجها هم
بیصدا میمانند
تا امروز
نتوانستم
در آن سکوتِ مچاله شده
پاسخ پیدا کنم؛
آن اشکها
به خاطر موجها بود،
یا به خاطر من،
یا شاید برای آن چیزی
که در آن لحظه
بیصدا
از دست رفت و رفت.
.
.
.
.
ساحل، باران، و چیزی که نگفتی🌙
دیشب
آن جادهی طولانی دوباره
از وسط خوابم گذشت؛
همان روزی که
بیقرارِ مقصد نبودیم،
فقط میخواستیم
دور شویم.
دور شدیم و دور
نه برای رسیدن،
بلکه برای گم شدن؛
کنار خزر.
ایستادیم،
و دریا
تماشاگرِ
سکوتِ ما بود
هوا گرفته بود،
باران ریز
بیاجازه میبارید،
و دریا
آشفتهتر از همیشه
نفس میکشید.
ما ساکت بودیم
و موجها
به جایمان
حرف میزدند.
لبخندی تلخ،
اشکی سرد،
در سکوت ساحل،
دلت میخواست
غمی را پنهان کنی،
اما چشمهایت
حقیقت را فریاد میزدند.
آن روز
دلت چه خواست،
چه زخمی
در عمق جانت بود؟
هیچ وقت هیچ نگفتی.
و من آموختم
که بعضی زخمها
کنار موجها هم
بیصدا میمانند
تا امروز
نتوانستم
در آن سکوتِ مچاله شده
پاسخ پیدا کنم؛
آن اشکها
به خاطر موجها بود،
یا به خاطر من،
یا شاید برای آن چیزی
که در آن لحظه
بیصدا
از دست رفت و رفت.
.
.
.
.
ساحل، باران، و چیزی که نگفتی🌙
- ۵۲۷
- ۰۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط