در من هنوز

در من هنوز
چیزی هست
که هر غروب، بی‌اجازه بیدار می‌شود؛
نه صداست،
نه امیدِ روشن،
بیشتر شبیه زخمی‌ست
که ساعتِ دردش را بلد است.

هر چه انکار می‌کنم،
دل راه خودش را می‌رود؛
انگار هنوز
به آمدنت ایمان دارد،
نه از سرِ خوش‌بینی،
از سرِ ناتوانی
برای پذیرفتنِ نبودن.

میانِ بالا و پایین،
جایی هست
به نامِ بلاتکلیفی؛
نه سقوط است،
نه نجات.
خیلی‌ها
درست همان‌جا
بی‌صدا می‌میرند.

انتظار
دیگر شبیه چشم‌به‌راهی نیست؛
فرسوده شده،
مثل دیواری که سال‌ها
به آن تکیه داده‌اند
و حالا
نه می‌ریزد،
نه می‌ایستد.

من مانده‌ام
در همین میانه،
با باوری لجباز
که می‌داند شاید نیایی،
اما هنوز
جرأتِ بستنِ در را ندارد.
و این
جان‌کاه‌ترین شکلِ ماندن است:
جایی که عقل تمام شده،
و دل
هنوز
ادامه می‌دهد.
.
.
.
.
.
اینجا، پایان ندارد 😔
دیدگاه ها (۲۷)

سلام آقای من.. باز هم جمعه آمد و باز هم نیامدید...

بررسی شعر «سد معبر» از «ممد عارض» ................ «سدّ معبر...

#عذاب...حالِ این روزهایم؛ رنگ و بویِ عجیبی به خود گرفته...دی...

نگاه کافی نبود..

part³⁸🦖🗿

حالا می فهمم که او هم به اندازه من دو دل بود و برای همین است...

پارت ۸: چند ماه بعد، وقتی درد عادت نمی‌شود---Meeting again p...

زلیخا احمدی شاعر کرمانشاهی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط