Forbidden Moon (17)
Forbidden Moon (17)
ویو لیا
همه آروم آروم پراکنده شدن.
اما من هنوز همونجا ایستاده بودم.
چشم از جونگکوک برنمیداشتم.
اونم انگار فهمیده بود بالاخره وقتشه حرف بزنه.
به سمتم اومد.
— بیا.
اخم کردم.
— کجا؟
— یه جایی که کسی مزاحممون نشه.
چند لحظه مکث کردم و بعد دنبالش راه افتادم.
---
ویو جونگکوک
تا لبه رودخونه رفتیم.
اونجا همیشه آروم بود.
لیا چند قدم جلوتر از من ایستاد.
— خب؟
ساکت موندم.
دستم رو توی جیبم فرو کردم.
— هر چیزی که امشب بشنوی... ممکنه باورت نشه.
پوزخند زد.
— بعد از این چند روز، فکر نکنم چیزی مونده باشه که تعجبم کنه.
کاش اینطور بود...
---
ویو لیا
جونگکوک یه نفس عمیق کشید.
— اونایی که امروز دیدی...
مکث کرد.
— آدمهای معمولی نیستن.
اخمم بیشتر شد.
— یعنی چی؟
نگاهش ازم دزدیده شد.
— این دنیا... فقط دنیای آدما نیست.
چند ثانیه فقط بهش زل زدم.
بعد بیاختیار خندیدم.
— شوخی میکنی؟
اون نخندید.
همین باعث شد خنده روی لبم خشک بشه.
— وایسا...
یه قدم عقب رفتم.
— جدی میگی؟
سرش رو به آرومی تکون داد.
قلبم تندتر زد.
---
ویو جونگکوک
دیگه راه برگشتی نبود.
— لیا...
چشم توی چشمش دوختم.
— چیزی که الان میگم، نباید به هیچکس بگی.
آروم گفت:
— باشه...
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد بالاخره گفتم:
— ما...
همون لحظه صدای انفجار مهیبی از سمت دهکده بلند شد.
بوم!
هر دومون همزمان برگشتیم.
دود سیاهی از بین خونهها بالا میرفت.
لعنت...
تائهجون با تمام سرعت به سمتمون دوید.
— جونگکوک! حمله کردن!
دیگه فرصت توضیح دادن نبود.
به سمت دهکده دویدم.
قبل از اینکه ازم عقب بمونه، دست لیا رو محکم گرفتم.
— از کنارم دور نشو.
اون فقط سر تکون داد.
و با هم به سمت دهکده دویدیم...
ادامه دارد...
#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
ویو لیا
همه آروم آروم پراکنده شدن.
اما من هنوز همونجا ایستاده بودم.
چشم از جونگکوک برنمیداشتم.
اونم انگار فهمیده بود بالاخره وقتشه حرف بزنه.
به سمتم اومد.
— بیا.
اخم کردم.
— کجا؟
— یه جایی که کسی مزاحممون نشه.
چند لحظه مکث کردم و بعد دنبالش راه افتادم.
---
ویو جونگکوک
تا لبه رودخونه رفتیم.
اونجا همیشه آروم بود.
لیا چند قدم جلوتر از من ایستاد.
— خب؟
ساکت موندم.
دستم رو توی جیبم فرو کردم.
— هر چیزی که امشب بشنوی... ممکنه باورت نشه.
پوزخند زد.
— بعد از این چند روز، فکر نکنم چیزی مونده باشه که تعجبم کنه.
کاش اینطور بود...
---
ویو لیا
جونگکوک یه نفس عمیق کشید.
— اونایی که امروز دیدی...
مکث کرد.
— آدمهای معمولی نیستن.
اخمم بیشتر شد.
— یعنی چی؟
نگاهش ازم دزدیده شد.
— این دنیا... فقط دنیای آدما نیست.
چند ثانیه فقط بهش زل زدم.
بعد بیاختیار خندیدم.
— شوخی میکنی؟
اون نخندید.
همین باعث شد خنده روی لبم خشک بشه.
— وایسا...
یه قدم عقب رفتم.
— جدی میگی؟
سرش رو به آرومی تکون داد.
قلبم تندتر زد.
---
ویو جونگکوک
دیگه راه برگشتی نبود.
— لیا...
چشم توی چشمش دوختم.
— چیزی که الان میگم، نباید به هیچکس بگی.
آروم گفت:
— باشه...
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد بالاخره گفتم:
— ما...
همون لحظه صدای انفجار مهیبی از سمت دهکده بلند شد.
بوم!
هر دومون همزمان برگشتیم.
دود سیاهی از بین خونهها بالا میرفت.
لعنت...
تائهجون با تمام سرعت به سمتمون دوید.
— جونگکوک! حمله کردن!
دیگه فرصت توضیح دادن نبود.
به سمت دهکده دویدم.
قبل از اینکه ازم عقب بمونه، دست لیا رو محکم گرفتم.
— از کنارم دور نشو.
اون فقط سر تکون داد.
و با هم به سمت دهکده دویدیم...
ادامه دارد...
#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
- ۸۰۶
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط