Forbidden Moon (18)
Forbidden Moon (18)
ویو لیا
تا رسیدیم، نصف افراد قبیله بیرون خونهها جمع شده بودن.
همه جا شلوغ بود.
صدای داد و فریاد، دویدن و زوزه گرگها توی هم قاطی شده بود.
با نگرانی دوروبرمو نگاه کردم.
— چه اتفاقی افتاده؟
تائهجون با نفسنفس گفت:
— انبار غربی رو منفجر کردن.
جونگکوک اخم کرد.
— تلفات؟
— نه... ولی این فقط یه حواسپرتی بود.
همون لحظه صدای یکی از نگهبانها بلند شد.
— رهبر!
همه برگشتیم.
نگهبان با عجله دوید سمتمون.
— چند نفر وارد دهکده شدن!
جونگکوک بدون معطلی گفت:
— تائهجون، همه رو تقسیم کن. هیچکس تنها نره.
— چشم.
بعد برگشت سمتم.
— لیا...
قبل از اینکه حرفشو بزنه، خودم گفتم:
— میدونم، از کنارت دور نشم.
یه لبخند خیلی کوچیک زد.
— آفرین.
---
ویو جونگکوک
بوشون همه جا پیچیده بود.
اما یه چیزی درست نبود...
تعدادشون خیلی کم بود.
کایروس اینقدر احمق نبود که با چند نفر حمله کنه.
پس هدف اصلیش چی بود؟
همون لحظه چشمم به یه سایه بین درختها افتاد.
بدون فکر دویدم سمتش.
— وایسا!
اونم شروع کرد به دویدن.
لعنتی...
---
ویو لیا
جونگکوک یهو دوید.
— هی... جونگکوک!
خواستم دنبالش برم که یکی راهمو گرفت.
مینسو بود.
— نه، تو همینجا بمون.
اخم کردم.
— ولی اون...
— خودش از پسش برمیاد.
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای شکستن شاخهای از پشت سرمون اومد.
برگشتم.
هیچکس نبود.
چند ثانیه به جنگل زل زدم.
شاید خیالاتی شده بودم...
که یهو یه دست از پشت، جلوی دهنمو گرفت.
قلبم از ترس ایستاد.
خواستم جیغ بزنم، ولی صدام خفه شد.
یه صدای آروم کنار گوشم گفت:
— بالاخره پیدات کردم...
تمام بدنم یخ زد.
...
ادامه دارد...
خب اینم از سه پارت
شرط: 93 لایک
33 بازنشر
5فالوور
#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
ویو لیا
تا رسیدیم، نصف افراد قبیله بیرون خونهها جمع شده بودن.
همه جا شلوغ بود.
صدای داد و فریاد، دویدن و زوزه گرگها توی هم قاطی شده بود.
با نگرانی دوروبرمو نگاه کردم.
— چه اتفاقی افتاده؟
تائهجون با نفسنفس گفت:
— انبار غربی رو منفجر کردن.
جونگکوک اخم کرد.
— تلفات؟
— نه... ولی این فقط یه حواسپرتی بود.
همون لحظه صدای یکی از نگهبانها بلند شد.
— رهبر!
همه برگشتیم.
نگهبان با عجله دوید سمتمون.
— چند نفر وارد دهکده شدن!
جونگکوک بدون معطلی گفت:
— تائهجون، همه رو تقسیم کن. هیچکس تنها نره.
— چشم.
بعد برگشت سمتم.
— لیا...
قبل از اینکه حرفشو بزنه، خودم گفتم:
— میدونم، از کنارت دور نشم.
یه لبخند خیلی کوچیک زد.
— آفرین.
---
ویو جونگکوک
بوشون همه جا پیچیده بود.
اما یه چیزی درست نبود...
تعدادشون خیلی کم بود.
کایروس اینقدر احمق نبود که با چند نفر حمله کنه.
پس هدف اصلیش چی بود؟
همون لحظه چشمم به یه سایه بین درختها افتاد.
بدون فکر دویدم سمتش.
— وایسا!
اونم شروع کرد به دویدن.
لعنتی...
---
ویو لیا
جونگکوک یهو دوید.
— هی... جونگکوک!
خواستم دنبالش برم که یکی راهمو گرفت.
مینسو بود.
— نه، تو همینجا بمون.
اخم کردم.
— ولی اون...
— خودش از پسش برمیاد.
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای شکستن شاخهای از پشت سرمون اومد.
برگشتم.
هیچکس نبود.
چند ثانیه به جنگل زل زدم.
شاید خیالاتی شده بودم...
که یهو یه دست از پشت، جلوی دهنمو گرفت.
قلبم از ترس ایستاد.
خواستم جیغ بزنم، ولی صدام خفه شد.
یه صدای آروم کنار گوشم گفت:
— بالاخره پیدات کردم...
تمام بدنم یخ زد.
...
ادامه دارد...
خب اینم از سه پارت
شرط: 93 لایک
33 بازنشر
5فالوور
#رمان#داستان#فیک#فیکشن#کمپانی_ویکتور#جونگکوک#جیمین#یونگی#جین#نامجون#تهیونگ
- ۶۱۵
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط