#تاج_و_طوفان

#تاج_و_طوفان
پارت ۲۰۴: ضیافتِ زهرآگین
شبِ بعد، قصر حال و هوای دیگه‌ای داشت.
پادشاه دستور داده بود یه ضیافت کوچیک به مناسبت بازگشت ولیعهد و البته حضور خانواده‌ی یه‌جین ترتیب بدن. این یعنی سوآ نه تنها باید توی آشپزخانه جون می‌کند، بلکه باید به عنوان یکی از خدمتکارهای پذیرایی، مستقیماً جلوی چشمِ مارِ خوش‌رنگ و نگاری مثل یه‌جین و پدرِ قدرتمندش ظاهر می‌شد.
تهیونگ توی راهرو سوآ رو کشید کنار.
— سوآ، اگه حس می‌کنی نمی‌تونی، بگو من یه جور ردیفش کنم که نیای سرِ میزِ اون‌ها.
سوآ در حالی که داشت پیش‌بندِ سفید و تمیزش رو می‌بست، با یه لبخندِ سنگی نگاهش کرد.
— تهیونگ، من فرار نمی‌کنم. اگه امروز نیام، فردا یه جای سخت‌تر گیرم می‌اندازن. بذار همین الان تمومش کنن.
تهیونگ با تحسین و البته نگرانی سر تکون داد.
— فقط… یادت نره، اونا منتظرن تو سوتی بدی. هر چی یه‌جین گفت، هر کاری کرد، تو فقط یه ربات باش.
سوآ نفس عمیقی کشید.
— یه رباتِ بی‌قلب. فهمیدم.
سالنِ ضیافت با شمع‌های بزرگ روشن شده بود.
جونگ‌کوک با لباس رسمیِ سلطنتی که به شدت جذابش کرده بود، بالای میز نشسته بود.
ولی چشم‌هاش… چشم‌هاش هیچ نوری نداشت.
یه‌جین کنارش نشسته بود و با هر جمله‌ای که می‌گفت، دستش رو می‌گذاشت روی بازوی جونگ‌کوک یا بهش نزدیک‌تر می‌شد.
درِ سالن باز شد و خدمتکارها با دیس‌های غذا وارد شدن.
سوآ نفر سوم بود.
همین که وارد شد، سنگینیِ نگاهِ جونگ‌کوک رو حس کرد. جونگ‌کوک شوکه شده بود...
فکر نمی‌کرد پدرش این‌قدر بی‌رحم باشه که سوآ رو برای پذیراییِ شخصیِ اون‌ها بفرسته.
سوآ با قدم‌های شمرده جلو اومد.
اول جلوی پادشاه، بعد ملکه و بعد رسید به جونگ‌کوک و یه‌جین.
یه‌جین با دیدن سوآ، نیشخندی زد و بلندتر از قبل خندید.
— اوه، جونگ‌کوک، یادته اون دفعه که رفته بودیم شکار، چقدر خوش گذشت؟ باید دوباره بریم.
جونگ‌کوک که تمام تمرکزش روی دست‌های لرزانِ اما کنترل‌شده‌ سوآ بود که داشت براش شراب می‌ریخت، فقط زیر لب گفت:
— شاید.
یه‌جین رو کرد به سوآ و با لحنی دستوردهنده گفت:
— خدمتکار! حواست کجاست؟ داری برای ولیعهد می‌ریزی، نه یه آدم معمولی. یکم بیشتر دقت کن.
سوآ بدون اینکه پلک بزنه، تعظیم کرد.
— پوزش می‌خوام بانوی من.
یه‌جین که انگار از این آرامش سوآ حرصش گرفته بود، عمداً وقتی سوآ داشت دیسِ غذا رو جلوی جونگ‌کوک می‌گذاشت، آرنجش رو تکون داد.
قاشقِ نقره‌ای از روی میز افتاد و صدای بلندی توی سالنِ ساکت پیچید.
همه نگاه‌ها برگشت سمت اون‌ها.
یه‌جین با حالتی که انگار ترسیده، گفت:
— وای! چقدر دست و پا چلفتی هستی دختر! نزدیک بود لباسم رو کثیف کنی.
پادشاه از اون طرف میز با دقت داشت صحنه رو تماشا می‌کرد.
سکوتِ سنگینی حکم‌فرما شد.
سوآ می‌دونست این یه تله‌ست.
اگه عصبانی می‌شد، باخته بود.
اگه گریه می‌کرد، باخته بود.
خیلی آرام زانو زد تا قاشق رو برداره.
اما درست همون لحظه، جونگ‌کوک هم ناخودآگاه خم شد که قاشق رو برداره.
دست‌های اون‌ها برای یه لحظه، زیر میز و دور از چشم بقیه، به هم نزدیک شد.
انگشت‌های جونگ‌کوک برای یه ثانیه پشتِ دستِ سوآ رو لمس کرد.
یه تماسِ کوتاه که مثل برق‌گرفتگی بود.
جونگ‌کوک توی اون تاریکیِ زیر میز، دستِ سوآ رو برای یه لحظه‌ی خیلی کوتاه فشار داد.
انگار می‌خواست بگه: «ببخشید… تحمل کن.»
سوآ قاشق رو برداشت، بلند شد و با صدایی کاملاً بی‌حس گفت:
— بابتِ بی‌دقتی‌ام تنبیهم کنید، بانوی من. قاشقِ تمیز براتون میارم.
یه‌جین که انتظار داشت سوآ دست‌پاچه بشه یا التماس کنه، با دیدن این‌همه خونسردی، صورتش از خشم سرخ شد.
— پادشاه، فکر نمی‌کنید این خدمتکار زیادی بی‌خیاله؟ شاید بهتر باشه…
جونگ‌کوک حرفش رو قطع کرد.
صدایش بم و مقتدر بود.
— کافیه یه‌جین. یه اتفاق ساده بود. نیازی نیست ضیافت رو خراب کنی.
پادشاه لبخندِ مرموزی زد.
— درست می‌گه. خدمتکار، برو و وظیفه‌ت رو تموم کن.
سوآ تعظیم کرد و عقب رفت.
وقتی از سالن خارج شد و به آشپزخانه‌ی تاریک و خلوت رسید، به دیوار تکیه داد.
دستش رو بالا آورد؛ همون دستی که جونگ‌کوک زیر میز لمس کرده بود.
دستش رو روی قلبش گذاشت که داشت دیوانه‌وار می‌کوبید.
— فقط یک ماه…
زمزمه کرد.
— فقط باید بیست و شش روزِ دیگه طاقت بیارم.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
دیدگاه ها (۱۱)

بانو حمایت شه؟https://wisgoon.com/iloveli.1

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۳: نقاب‌های شیشه‌ایوقتی سوآ دوباره جلوی د...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۱۳: خط قرمزسالن صبحانه چند ثانیه کاملاً سا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط