p43
p43
هفت ماه بعد...فرودگاه...
الینا کنار چمدانش ایستاده بود. شکمش حالا کاملاً مشخص شده بود. بلیت لندن توی دستش بود.
هلنا با چشمهای اشکی دست الینا رو گرفته بود.
÷مطمئنی؟
+دیگه چیزی اینجا برای من نمونده.
تهیونگ آهی کشید.
×حداقل بذار باهات بیایم.
الینا لبخند تلخی زد.
+نه... باید این مسیر رو خودم برم.
همون لحظه...
صدای ترمز یک ماشین اومد. جونگکوک با عجله پیاده شد. چند قدم جلو اومد و روبهروی الینا ایستاد. چند ثانیه فقط بهش نگاه کرد.
بعد با صدایی گرفته گفت:
_واقعاً داری میری؟
الینا آروم جواب داد:
+آره.
_ بدون اینکه حتی یه فرصت بهم بدی؟
+فرصتی نمونده، جونگکوک.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.نگاهش روی شکم الینا افتاد. برای لحظهای سکوت کرد.
بعد با درماندگی گفت:
_الینا... تروخدا نرو.
الینا چیزی نگفت. جونگکوک یک قدم نزدیکتر شد.
_حتی... حتی اگه اون بچه، بچهی الکس باشه...
صداش لرزید.
_قبولش میکنم.
_فقط... تو نرو.
چشمهای الینا پر از اشک شد. چند ثانیه به جونگکوک خیره موند. بعد چمدونش رو برداشت. از کنارش رد شد و فقط آروم گفت:
+خیلی احمقی...
و بدون اینکه برگرده، به سمت ماشینش رفت. جونگکوک مات همونجا ایستاده بود. آروم به تهیونگ و هلنا نگاه کرد.
_..یعنی چی؟
هلنا نتونست جلوی خندهش رو بگیره. اشکهاش رو پاک کرد و گفت:
÷احمق...
جونگکوک اخم کرد.
÷اون بچه... بچهی خودته.
انگار زمان متوقف شد. جونگکوک با ناباوری به هلنا خیره موند.
_...چی گفتی؟
تهیونگ لبخند زد.
×الینا اون روز فقط برای اینکه الکس بهت آسیب نزنه، دروغ گفت.
هلنا ادامه داد:
÷از همون اول، بچه برای تو بوده.
چشمهای جونگکوک از شوک گرد شده بود. همه تکههای پازل...
یکدفعه کنار هم قرار گرفتند.
بدون اینکه حتی یک کلمه بگه، برگشت و با تمام سرعت به سمت ماشینش دوید.
_الینا...
در حالی که ماشین الینا تازه از محوطه فرودگاه خارج میشد... جونگکوک پشت فرمان نشست.
فقط یک فکر توی سرش بود.
قبل از اینکه دیر بشه... باید بهش برسم.
حمایت🎀🔮
هفت ماه بعد...فرودگاه...
الینا کنار چمدانش ایستاده بود. شکمش حالا کاملاً مشخص شده بود. بلیت لندن توی دستش بود.
هلنا با چشمهای اشکی دست الینا رو گرفته بود.
÷مطمئنی؟
+دیگه چیزی اینجا برای من نمونده.
تهیونگ آهی کشید.
×حداقل بذار باهات بیایم.
الینا لبخند تلخی زد.
+نه... باید این مسیر رو خودم برم.
همون لحظه...
صدای ترمز یک ماشین اومد. جونگکوک با عجله پیاده شد. چند قدم جلو اومد و روبهروی الینا ایستاد. چند ثانیه فقط بهش نگاه کرد.
بعد با صدایی گرفته گفت:
_واقعاً داری میری؟
الینا آروم جواب داد:
+آره.
_ بدون اینکه حتی یه فرصت بهم بدی؟
+فرصتی نمونده، جونگکوک.
جونگکوک نفس عمیقی کشید.نگاهش روی شکم الینا افتاد. برای لحظهای سکوت کرد.
بعد با درماندگی گفت:
_الینا... تروخدا نرو.
الینا چیزی نگفت. جونگکوک یک قدم نزدیکتر شد.
_حتی... حتی اگه اون بچه، بچهی الکس باشه...
صداش لرزید.
_قبولش میکنم.
_فقط... تو نرو.
چشمهای الینا پر از اشک شد. چند ثانیه به جونگکوک خیره موند. بعد چمدونش رو برداشت. از کنارش رد شد و فقط آروم گفت:
+خیلی احمقی...
و بدون اینکه برگرده، به سمت ماشینش رفت. جونگکوک مات همونجا ایستاده بود. آروم به تهیونگ و هلنا نگاه کرد.
_..یعنی چی؟
هلنا نتونست جلوی خندهش رو بگیره. اشکهاش رو پاک کرد و گفت:
÷احمق...
جونگکوک اخم کرد.
÷اون بچه... بچهی خودته.
انگار زمان متوقف شد. جونگکوک با ناباوری به هلنا خیره موند.
_...چی گفتی؟
تهیونگ لبخند زد.
×الینا اون روز فقط برای اینکه الکس بهت آسیب نزنه، دروغ گفت.
هلنا ادامه داد:
÷از همون اول، بچه برای تو بوده.
چشمهای جونگکوک از شوک گرد شده بود. همه تکههای پازل...
یکدفعه کنار هم قرار گرفتند.
بدون اینکه حتی یک کلمه بگه، برگشت و با تمام سرعت به سمت ماشینش دوید.
_الینا...
در حالی که ماشین الینا تازه از محوطه فرودگاه خارج میشد... جونگکوک پشت فرمان نشست.
فقط یک فکر توی سرش بود.
قبل از اینکه دیر بشه... باید بهش برسم.
حمایت🎀🔮
- ۱۴۸
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط