p42
p42
صدای شلیک...همه را از جا پراند.
گلوله به لوستر بزرگ وسط سالن برخورد کرد. لوستر با صدای مهیبی سقوط کرد.
چند ثانیه بعد...انفجار.
شعلههای آتش در یک لحظه سقف سالن را فرا گرفت. همه با وحشت شروع به فرار کردند.فریادها در هتل پیچیده بود.
الکس با عصبانیت داد زد:
-هیچکس از اینجا بیرون نمیره!
اما دیگر هیچکس به حرفش گوش نمیداد. تهیونگ دست هلنا را محکم گرفت.
×بیا، سریع!
هلنا با ترس به اطراف نگاه کرد.
÷تهیونگ... آتیش داره نزدیک میشه!»
×فقط دستم رو ول نکن.
هر دو میان دود و شعلهها به سمت خروجی دویدند. آن طرف سالن...تیر چوبی بزرگی از سقف سقوط کرد و راه الینا را بست. الینا با وحشت عقب رفت.
+جونگکوک...
جونگکوک بدون فکر خودش را میان شعلهها رساند.
_بیا اینجا!
الینا سرش را تکان داد.
+نمیتونم...
جونگکوک دستش را به سمت او دراز کرد.
_ به من نگاه کن.
الینا با چشمهای اشکی نگاهش کرد.
-بهت گفتم... تا وقتی من هستم، اتفاقی برات نمیفته.
الینا دستش را در دست جونگکوک گذاشت. جونگکوک او را از میان شعلهها بیرون کشید و هر دو به سمت خروجی دویدند. لحظهای بعد...از در اصلی هتل بیرون آمدند.
همه بیرون ایستاده بودند. هلنا خودش را در آغوش تهیونگ انداخته بود.
جونگکوک نفسنفس میزد و نگاهش هنوز روی الینا بود تا مطمئن شود آسیبی ندیده است.
اما...الکس بیرون نیامد. یکی از افرادش با وحشت فریاد زد:
(رئیس هنوز توی ساختمونه!
همه به هتل خیره شدند. شعلهها هر لحظه بیشتر میشدند. چند ثانیه بعد...
صدای انفجار دوم بلند شد. تمام طبقه بالای هتل فرو ریخت.
سکوت.
سنگین...
هیچکس دیگر امیدی به زنده ماندن الکس نداشت. جونگکوک نگاهش را از ساختمان برداشت و به الینا خیره شد.
برای اولین بار بعد از هفتهها...مهم نبود چه گذشته بود. فقط مهم بود...الینا زنده بود.
حمایت🔮🎀
صدای شلیک...همه را از جا پراند.
گلوله به لوستر بزرگ وسط سالن برخورد کرد. لوستر با صدای مهیبی سقوط کرد.
چند ثانیه بعد...انفجار.
شعلههای آتش در یک لحظه سقف سالن را فرا گرفت. همه با وحشت شروع به فرار کردند.فریادها در هتل پیچیده بود.
الکس با عصبانیت داد زد:
-هیچکس از اینجا بیرون نمیره!
اما دیگر هیچکس به حرفش گوش نمیداد. تهیونگ دست هلنا را محکم گرفت.
×بیا، سریع!
هلنا با ترس به اطراف نگاه کرد.
÷تهیونگ... آتیش داره نزدیک میشه!»
×فقط دستم رو ول نکن.
هر دو میان دود و شعلهها به سمت خروجی دویدند. آن طرف سالن...تیر چوبی بزرگی از سقف سقوط کرد و راه الینا را بست. الینا با وحشت عقب رفت.
+جونگکوک...
جونگکوک بدون فکر خودش را میان شعلهها رساند.
_بیا اینجا!
الینا سرش را تکان داد.
+نمیتونم...
جونگکوک دستش را به سمت او دراز کرد.
_ به من نگاه کن.
الینا با چشمهای اشکی نگاهش کرد.
-بهت گفتم... تا وقتی من هستم، اتفاقی برات نمیفته.
الینا دستش را در دست جونگکوک گذاشت. جونگکوک او را از میان شعلهها بیرون کشید و هر دو به سمت خروجی دویدند. لحظهای بعد...از در اصلی هتل بیرون آمدند.
همه بیرون ایستاده بودند. هلنا خودش را در آغوش تهیونگ انداخته بود.
جونگکوک نفسنفس میزد و نگاهش هنوز روی الینا بود تا مطمئن شود آسیبی ندیده است.
اما...الکس بیرون نیامد. یکی از افرادش با وحشت فریاد زد:
(رئیس هنوز توی ساختمونه!
همه به هتل خیره شدند. شعلهها هر لحظه بیشتر میشدند. چند ثانیه بعد...
صدای انفجار دوم بلند شد. تمام طبقه بالای هتل فرو ریخت.
سکوت.
سنگین...
هیچکس دیگر امیدی به زنده ماندن الکس نداشت. جونگکوک نگاهش را از ساختمان برداشت و به الینا خیره شد.
برای اولین بار بعد از هفتهها...مهم نبود چه گذشته بود. فقط مهم بود...الینا زنده بود.
حمایت🔮🎀
- ۳۳۰
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط