Amityville Horror House

24:Amityville Horror House
خانه‌ی ترسناک امیتویل

نگاهی خیره به آن دو انداختم و آهی بلند از سر دل‌سردی کشیدم. خدایا! این دو نفر کِی قرار است مانند بزرگ‌ترها رفتار کنند؟ تا آن روز… لطفاً مرا بکش. سپس رو به آن‌ها کردم و پرسیدم: «خب، حالا چه‌کار می‌کنیم؟»
زک با چشمان کم‌رنگش به من خیره شد و با همان صدای نرم و کودکانه سخن گفت:
«اُم… اول بازی این‌طوریه که هر کس زودتر ببازه، شیفت بیدار موندن امشب رو باید برداره. قوانین بازی هم همون کارت‌های معموله، فقط نباید جوکر رو برداری. اگه هم برداشتی، باید جوری به حریف مقابلت منتقلش کنی که نفهمه. آخر بازی، هر کی دستش خالی بمونه، اولین نفریه که بیدار خواهد ماند.»
در ذهن خودم گفتم: «آره، من بازنده نخواهم بود.»
اما تنها چند دقیقه بعد، بازی ورق برگشت. خیره به کارت‌هایی که در دستانم بود، مانده بودم. لیلی دستش را آرام روی شانه‌ام نهاد: «اشکالی نداره دختر… اگه اتفاقی هم افتاد، ما پشتت هستیم.»
لبخند کجی به او نشان دادم و او به خنده افتاد. لب‌های غنچه‌شکلش به لبخندی پهن باز شد و سرخی گونه‌اش نمایان گردید. مرا در آغوش کشید و با لحنی بسیار مهربان و نوازشگر گفت: «ممنونم.»
از این تشکر ناگهانی تعجب کردم و پرسیدم: «برای چی؟»
او سرش را در گودیِ شانه‌ام پنهان کرد و پاسخ داد: «برای همه چیز… مخصوصاً اینکه دیگه نذاشتی تنها بمونم.»
صدای خنده‌ام در سکوت اتاق طنین انداخت. موهای لیلی را نوازش کردم؛ امیدی لرزان در دلم جوانه زد که ای کاش این لحظه‌های ناب، از تلاطم زمان بگریزند و نقشه‌های شوم خانه، همچنان در پرده‌ای از ابهام باقی بمانند.
***
چشمانم بر چهره‌های خفته‌ی آن دو ثابت ماند. چه صحنه‌ی شیرین و عجیبی بود! کل روز را به نزاع گذراندند، و اینک در آرامشی ناخواسته، در کنار هم به خوابی عمیق فرو رفته بودند. پتو را با احتیاط بر شانه‌هایشان کشیدم. امشب، اتاق من پناهگاه هر سه نفرمان شده بود؛ پدر و مادرم در طبقه‌ی پایین، از این دوستیِ ناگهانی بسیار خوشحال بودند.
در کنار آن‌ها نشستم. لبخندی گرم، گویی تندیسی از نور، بر لبانم جا خوش کرد و حسی از گرمای مطبوع، وجودم را احاطه نمود که قلبم را نرم‌تر از ابریشم نوازش می‌داد.
و در آن سکوت ملکوتی، تنها چیزی که مجال تفکر را از من می‌ربود، چشمان خاکستری او بود. چه داستان‌ها، چه سفرهای فراموش‌شده‌ای پشت آن دو گوی خاکستری پنهان شده بود؟ آیا خاکستری واقعاً غمگین‌ترین رنگ است؟ چون نه سفیدیِ مطلق را یافته و نه سیاهیِ پایان را؛ بین آن دو گیر کرده است—میان دنیای زندگان و مرزهای مرگ.
آیا او نیز نفس‌هایش میان مرگ و زندگی گیر کرده است؟ آیا نفسش بین معشوق خود گرفتار مانده بود؟ معشوقی ثابت… نمی‌توانم از یاد ببرمش.
ناگهان صدایی از پشت سرم مرا از رویای چشمانش بیرون می‌کشد:
«اِلای…»
صدا خش‌دار است. برمی‌گردم، اما در تاریکی چیزی نمی‌بینم. نگاهم به چهره‌ی لیلی و زک می‌افتد که مانند فرشته‌ها در آغوش هم خوابیده‌اند. شاید دوباره اشتباه شنیدم…
گرمای نفسی به پوست گوشم می‌خورد و صدایی آرام زمزمه می‌کند:
«الایـــ…»
چشمانم گشاد می‌شود، اما حتی کمی هم تکان نمی‌خورم. نفس‌هایی آرام می‌کشم و در دل خود می‌شمارم…
انگار صدای نشستن چیزی را در کنار خود حس می‌کنم، و بعد خنده‌ای کوتاه و تُنُک، درست پشت گوشم، مثل صدای کسی که سعی دارد نخندد….
قطره‌های عرق از شقیقه‌ام پایین می‌لغزند، ولی سرمایی یخ‌زده ستون فقراتم را گرفته است.
باز هم ارواحِ خانه‌اند؟
سایه‌ای روی دیوار تکان می‌خورد… یا شاید فقط خیال من بود؟
هی، آروم باش الای…
بدنم خودبه‌خود می‌لرزد. از صدا نمی‌شود تشخیص داد که دختر است یا پسر — انگار چندین نفر هم‌زمان حرف می‌زدند.
«می‌خوای نشونت بدم؟»
و باز، انگار می‌خواهد نخندد، اما خنده از میان دهانش بیرون می‌پرد…چی رو میخواد نشون بده اون کیه؟ دستان به سردی یخ روی پوستم مینشیند او وجود دارد؟!چشمانم بیشتر گشاد میشود و احساس میکنم پلک هام عین سرب سنگینه چی شده؟ اتاق تاریک مشود بسیار تاریک و همه چیز به تاریکی مطلق بدل میشود اخرین چیزی که حس میکنم فتادن سرم روی یک چیز بسیار سرد است...
چشمانم ..را به تندی باز میکنم تمام بدنم د عرقی بسیار دردناک غرق شده است و تمام بدنم حتی دندانم شروع میکنند به لرزیدن نمیتوانم نفس بکشم فریاد میزنم قلا میکنم متوجه میشوم عرق نیست..
…در همان لحظه می‌فهمم… این عرق نیست، من داخل آبم!
دیدگاه ها (۱۹)

𝓅𝒶𝓇𝓉:𝟥

ܢܚܟܿܝ̇ߺߊ‌ܔ ܭَܩܢ ܢܚ݅ܥ‌‌ܘ

16:Amityville Horror Houseخانه‌ی ترسناک امیتویلزک خودش را از...

8:Amityville Horror Houseخانه ترسناک امیتویل بعد تمام شدن فی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط