نام: قرارداد نفرت

نام: قرارداد نفرت
Part:¹¹

صبح، ا/ت روی مبل بیدار شد.

بدنش از بدخوابی درد می‌کرد. با اخم به طبقه‌ی بالا نگاه کرد و زیر لب گفت:

«اون الان حتماً مثل پادشاه‌ها روی تختش خوابیده.»

همان لحظه جونگکوک از پله‌ها پایین آمد؛ کاملاً سرحال و مرتب.

ا/ت با دیدنش گفت:

«خوب خوابیدی؟»

جونگکوک لبخند زد.

«عالی.»

«امیدوارم تختت یه شب بشکنه.»

«ممنون. تو هم خیلی مهربونی.»

ا/ت چشم‌غره رفت.

«من فقط واقع‌بینم.»



بعد از کمی کل‌کل، هر دو سر میز صبحانه نشستند.

همان موقع گوشی ا/ت زنگ خورد.

اسم یک پسر روی صفحه افتاد.

جونگکوک فقط یک نگاه کوتاه به گوشی انداخت و وانمود کرد برایش مهم نیست.

ا/ت جواب داد:

«الو؟»

صدای پسر از آن طرف خط آمد.

ا/ت لبخند زد.

«آره، خوبم. تو چطوری؟»

جونگکوک مشغول خوردن صبحانه شد، اما نگاهش برای چند لحظه روی ا/ت ماند.

ا/ت ادامه داد:

«نه، دیشب خوب نخوابیدم. مجبور شدم روی مبل بخوابم.»

جونگکوک آرام چنگالش را روی بشقاب گذاشت.

ا/ت با نگاهی به او گفت:

«آره، خیلی هم راحت بود.»

جونگکوک با خونسردی گفت:

«معلومه.»

ا/ت دستش را روی گوشی گذاشت.

«چی گفتی؟»

«هیچی.»

ا/ت دوباره به تماس برگشت.

«آره... شاید فردا بتونیم همدیگه رو ببینیم.»

جونگکوک این بار سرش را بالا آورد.

ا/ت لبخند زد و گفت:

«نه، اشکالی نداره... دلم برای حرف زدنت تنگ شده بود.»

جونگکوک نگاهش را برگرداند و با اخم مشغول خوردن شد.

ا/ت تماس را قطع کرد و گوشی‌اش را روی میز گذاشت.

جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند پرسید:

«دوست‌پسرت بود؟»

ا/ت لبخند زد.

«به تو ربطی نداره.»

«فقط پرسیدم.»

«پس جوابم رو گرفتی.»

جونگکوک با اخم نگاهش کرد.

«خیلی خوشحالی، نه؟»

ا/ت شانه بالا انداخت.

«خیلی.»

همان موقع گوشی جونگکوک زنگ خورد.

مادرش بود.

«بله مامان؟»

صدای مادرش از آن طرف خط آمد:

«دخترخاله‌هات از آمریکا برگشتن. با همسرت بیاید اینجا و چند روز بمونید.»

جونگکوک سریع گفت:

«مامان، من کار دارم.»

مادرش جواب داد:

«کارت مهم‌تره؟ پدرت رفته شرکتت و خودش داره اداره‌اش می‌کنه.»

جونگکوک ساکت شد.

ا/ت لبخند بزرگی زد.

«اوه... چه بد شد.»

جونگکوک با اخم نگاهش کرد.

«خیلی خوشحالی؟»

«بیش از حد.»

چند ساعت بعد، هر دو وسایلشان را جمع کردند و به خانه‌ی خانواده‌ی جونگکوک رفتند.

پنج دخترخاله‌اش آنجا بودند:

کیم سوهیون؛ بزرگ‌تر، بااعتمادبه‌نفس و رک.

هان یورین؛ شوخ و شیطون.

چوی آرا؛ آرام و باهوش.

کانگ ناری؛ پرانرژی و فضول.

و یون سه‌بی؛ مرموز و کم‌حرف.

بعد از آشنایی، همه دور هم نشستند.

یورین اولین کسی بود که شروع کرد:

«جونگکوک هنوزم وقتی عصبانی می‌شه، درها رو محکم می‌کوبه؟»

ا/ت فوراً به جونگکوک نگاه کرد.

جونگکوک اخم کرد.

«یورین.»

ناری خندید.

«یا هنوزم وقتی چیزی رو گم می‌کنه، همه رو مقصر می‌دونه؟»

ا/ت لبخند زد.

«این یکی رو باور می‌کنم.»

جونگکوک به سمتش برگشت.

«خیلی خب. پس منم می‌تونم درباره‌ی تو حرف بزنم.»

ا/ت ابرو بالا انداخت.

«جرئت داری.»

جونگکوک لبخند زد.

«اوه، خیلی.»

و چند دقیقه بعد، هر دو مشغول تعریف کردن سوتی‌های همدیگر بودند.

هر بار یکی چیزی تعریف می‌کرد، بقیه می‌خندیدند و آن یکی سعی می‌کرد جوابش را بدهد.

تا اینکه یورین گفت:

«بسه دیگه! بیاید جرئت یا حقیقت بازی کنیم.»

همه موافقت کردند.

چند سؤال خنده‌دار و کمی شخصی پرسیده شد.

تا اینکه نوبت به سوهیون رسید.

او به ا/ت و جونگکوک نگاه کرد.

لبخندش کمی شیطنت‌آمیز شد.

«خب... شما دوتا واقعاً عاشق همید یا هنوز هر شب سر اینکه کی کجای تخت بخوابه دعوا می‌کنید؟»

سکوت.

ا/ت و جونگکوک همزمان گفتند:

«ما جدا می‌خوابیم!»

همه با تعجب به آن‌ها نگاه کردند.

چند ثانیه سکوت شد.

بعد ناری با چشمان گرد گفت:

«صبر کن... یعنی هنوز با هم نخوابیدید؟»

ا/ت و جونگکوک همزمان با وحشت گفتند:

«منظورش این نیست!»

اما دیگر دیر شده بود.

همه با تعجب و خنده به آن دو نگاه می‌کردند.

ا/ت آرام به جونگکوک نگاه کرد.

جونگکوک هم به او خیره شد.

و هر دو فهمیدند که این سؤال، قرار است تا مدت‌ها دست از سرشان برندارد.
ادامه دارد‌‌‌‌‌.....
حمایت پسس؟🎀🤷🏻‍♀️
دیدگاه ها (۰)

نام: قرارداد نفرتPart:¹⁰صبح روز بعد، ا/ت با صدای زنگ ساعتش ا...

نام: قرارداد نفرتPart:⁹عکاس دست‌هایش را به هم زد.«خب، حالا ی...

#اربـاب‌‌سـنگدل#پارت_8···ا/ت توی اتاقش نشسته بود .بالأخره ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط