فیک

فاصله ای به اندازه یک نگاه

پارت دهم| «اسم قشنگیه...»
(ویو لیا)
همین که جونگکوک وارد کافه شد، ناخودآگاه صاف وایسادم.
«آروم باش لیا...»
سعی کردم مثل هر مشتری دیگه‌ای باهاش رفتار کنم.
هرچند...
خیلی سخت بود.
محافظش چند قدم عقب‌تر ایستاد.
منم رفتم سمت گاوصندوق، کارت بانکی رو برداشتم و برگشتم.
«بفرمایید...»
جونگکوک با هر دو دست کارت رو گرفت.
«ممنونم.»
«خواهش می‌کنم.»
همین.
بازم یه سکوت کوتاه بینمون افتاد.
داشتم فکر می‌کردم الان خداحافظی می‌کنه و می‌ره که یهو گفت:
«می‌تونم یه سؤال بپرسم؟»
سرمو بلند کردم.
«بله؟»
چند ثانیه نگام کرد.
بعد با یه لحن آروم گفت:
«اسمت... چیه؟»
...
انگار مغزم برای چند لحظه از کار افتاد.
«ا... اسمم؟»
یه خنده‌ی ریز کرد.
«آره...»
نفسمو آروم بیرون دادم.
«کیم لیا.»
برای چند ثانیه فقط نگام کرد.
بعد خیلی آروم اسممو تکرار کرد.
«کیم... لیا...»
نمی‌دونم چرا...
ولی از شنیدن اسم خودم با صدای اون، یه حس عجیبی گرفتم.
لبخند زد.
«اسم قشنگیه.»
صورتم داغ شد.
«م... ممنون.»
نوبت من بود که یه سؤال بپرسم.
ولی جرئت نمی‌کردم.
یعنی چی بگم؟
«شما جونگکوکین؟»
خب معلومه که خودش بود.
خودم از فکر کردن بهش خندم گرفت.
اونم انگار خنده‌مو دید.
ابروشو بالا انداخت.
«چیزی شده؟»
سریع سرمو تکون دادم.
«نه... هیچی.»
«مطمئنی؟»
«آره.»
برای اولین بار، هردومون با هم خندیدیم.
یه خنده‌ی کوتاه...
ولی واقعی.
همون موقع در کافه باز شد.
دو تا دختر جوون وارد شدن.
تا چشمشون به جونگکوک افتاد، خشکشون زد.
یکی‌شون آروم گفت:
«اون... اون...»
دوستش بازوشو گرفت.
«خودشه...»
محافظ سریع یه قدم جلو اومد.
جونگکوک هم کلاهشو پایین‌تر کشید.
فهمیدم اگه بیشتر از این بمونه، ممکنه شلوغ بشه.
آروم گفتم:
«فکر کنم بهتره برین...»
سرشو تکون داد.
«حق با توئه.»
خواست بره...
ولی قبل از اینکه از در خارج بشه، برگشت سمتم.
«بازم ممنون بابت کارت.»
لبخند زدم.
«خواهش می‌کنم.»
در بسته شد.
و من تازه فهمیدم...
تمام این مدت...
اصلاً ازش نپرسیدم حالش چطوره.
(ویو جونگکوک)
همین که سوار ون شدم، تهیونگ با یه نگاه مشکوک نگام کرد.
«خب؟»
کمربندمو بستم.
«باز چی؟»
«اسمشو فهمیدی؟»
یه لبخند بی‌اختیار رو لبم نشست.
«آره.»
«چیه؟»
یه لحظه به پنجره نگاه کردم.
بعد آروم گفتم:
«کیم لیا.»
تهیونگ چند بار اسم رو تکرار کرد.
«بهش میاد.»
سرمو تکون دادم.
«آره...»
گوشیم ویبره خورد.
مدیر برنامه پیام داده بود.
«بچه‌ها، فردا یه برنامه خیریه داریم. لیست داوطلبا رو براتون می‌فرستم.»
بی‌حوصله روی فایل زدم.
چند تا اسم رد شد...
تا اینکه یه اسم باعث شد انگشتم همون‌جا وایسه.
Volunteer: Kim Liya
...
چند ثانیه فقط به صفحه خیره موندم.
«عجب...»
یعنی...
فردا دوباره قرار بود ببینمش؟

ادامه دارد... 💜
دیدگاه ها (۰)

فیک

فیک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط