عاشقانه های شبنم
گاهی وقتا حس میکنم همهی زندگی یه بازیه
که من هیچوقت قوانینشو نفهمیدم.
همیشه یه قدم عقب بودم،
یه چیزی رو دیر فهمیدم،
یه نفر رو دیر شناختم،
یه جمله رو دیر گفتم.
یه بخشی از من همیشه از «دیر شدن» میترسه.
واسه همین زودتر میرم، زودتر میرم سراغ کار،
زودتر خداحافظی میکنم، زودتر دل میکنم…
اما تهش چی؟
بازم میبینم عقبم.
یاد گرفتم بخندم وقتی حالم بده،
یاد گرفتم نگم وقتی میترسم،
یاد گرفتم قوی باشم حتی وقتی میشکنم.
این «یاد گرفتنها» منو نگه داشت،
ولی یه جایی هم منو از خودم دور کرد.
همیشه میگن قوی بودن یعنی کم نیاوردن.
ولی قوی بودن برای من
یعنی گریههامو نگه دارم تا همه بخوابن،
یعنی سکوت کنم وقتی باید فریاد بزنم،
یعنی لبخند بزنم وقتی دلم پر از سواله.
گاهی حس میکنم همهچی یه نقابه.
یه نقاب آروم،
یه نقاب محکم،
یه نقاب مطمئن…
و پشت همهشون یه منِ خستهست،
که فقط میخواد یه بار بدون ترس،
بلند بگه: «من خوب نیستم
که من هیچوقت قوانینشو نفهمیدم.
همیشه یه قدم عقب بودم،
یه چیزی رو دیر فهمیدم،
یه نفر رو دیر شناختم،
یه جمله رو دیر گفتم.
یه بخشی از من همیشه از «دیر شدن» میترسه.
واسه همین زودتر میرم، زودتر میرم سراغ کار،
زودتر خداحافظی میکنم، زودتر دل میکنم…
اما تهش چی؟
بازم میبینم عقبم.
یاد گرفتم بخندم وقتی حالم بده،
یاد گرفتم نگم وقتی میترسم،
یاد گرفتم قوی باشم حتی وقتی میشکنم.
این «یاد گرفتنها» منو نگه داشت،
ولی یه جایی هم منو از خودم دور کرد.
همیشه میگن قوی بودن یعنی کم نیاوردن.
ولی قوی بودن برای من
یعنی گریههامو نگه دارم تا همه بخوابن،
یعنی سکوت کنم وقتی باید فریاد بزنم،
یعنی لبخند بزنم وقتی دلم پر از سواله.
گاهی حس میکنم همهچی یه نقابه.
یه نقاب آروم،
یه نقاب محکم،
یه نقاب مطمئن…
و پشت همهشون یه منِ خستهست،
که فقط میخواد یه بار بدون ترس،
بلند بگه: «من خوب نیستم
- ۵۵۷
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط