The Boss Savage
The Boss Savage
part52
خیره به دست دراز شده ی هایجین مکث کوتاهی کرد. نفس
عمیقی کشید و در حالی که مغزش ساز دوری و دلش ساز
نزدیکی میزد دست هایجین رو بی رغبت داخل دست گرمش
گرفت و اون رو دور بازوش حلقه کرد و در حالی که بازوی
اسیر شده اش رو جلوی شکم گرفته بود دست آزادش رو داخل
جیب شلوار جذب پارچه ایش فرو برد.
ورودی طلایی هتل با گل آرایی زیبایی از گل های لیلیوم سفید
و رز های سرخ به رنگ خون تزئین شده بود و آینه کاری
هایی که نور های درخشنده ی لوستر های بزرگ رو انعکاس
میداد و سبب روشن تر شدن فضا شده بود باعث میشد با نگاه
کردن به هر طرفی تصویر خودشون رو ببین و جیمین شاید
تنها کسی بود که با دیدن خودش کنار جونگکوک قلب شکسته اش ذره اي براي خوب شدن تلاش کرد.
دیدن دست حلقه شده اش به دور بازوی مرد و تیپ ست شدشون و از همه مهم تر اختلاف قدی کمشون
باعث میشد بعد از سالها جون گرفتن پروانه های آبی رنگ
زیر شکمش رو که خیلی وقت بود دلیلشون برای زنده بودن
رو از دست داده بودن احساس بکنه.
لبخند کمرنگی روي لب اورد که با از حرکت ایستادن
جونگکوک داخل پاگرد خلوت قبل از سالن اصلی، سریع کش
اومدن لبهاش رو مخفی کرد و سوالی به سمت مرد برگشت.
کلافه از نزدیکی بیش از اندازه ی بینشون و احساساتی که
خیلی وقت بود برای احساسشون بی تجربه بود به سمت
هایجین چرخید و کمی با تردید به روباه رو به روش که با اون
خط چشمی که کشیده تر از قبل چشم های هایجین رو قاب
گرفته بود خمار تر شده بود خیره شد و بعد با نفس عمیقی از
روي کلافگی نیم قدمی بینشون رو پر کرد و نگاهش رو
سردتر از قبل کرد.
دستش رو بلند کرد و با جمع کردن موهای سرخ رنگ هایجین
از روي گردنش، در حالی که سعی میکرد کوچکترین تماسی
به پوست تن زن داشته باشه انگشت های گرمش رو
به پشت گردن خوش تراشش رسوند و با گیر انداختن قفل
زنجیر نقره ای رنگ بین اونها که از وقتی اون رو دیده بود
تردید این کار رو داشت، در حالی که لبهاش دقیقا کنار گل
حک شده روی گردنش بود با صدایی سردتر از نگاهش از
اون فاصله ی کم محکم زمزمه کرد:
+فکر بیجایی نکن جئون هایجین!فقط میخوام شکی براشون
درست نکنم...
نفس بریده از حس نفس های مرد موقع زمزمه کردن کلمات
روي صورتش نگاهش رو از چشم های زن که بی توجه
بهش بند قفل گردنبند بود گرفت و به گردن جونگکوک خیره
شد و ناخودآگاه بزاق دهانش رو از اون نزدیکی و حس کردن
ضربان بالای قلبش که بی امان سینه اش رو به درد میاورد
قورت داد.
زنجیر رو از گردن زن فاصله داد و با گرفتن یک
طرفش دو حلقه ی داخل زنجیر رو داخل مشتش از سمت
دیگه اش سر داد.
برخورد اون فلزات سرد به کف دستش آتش عجیبی داخل
قلبش فوران کرد اما جونگکوک به هیچ عنوان نمیخواست به
اون آتش بها بده.
نمیخواست به خاطراتی که هر ثانیه داخل ذهنش پخش می شد
و مثل خوره مغزش رو میخورد و قلبش رو به درد میاورد بها
بده.
نمیخواست به روباه قرمز جلوش بها بده برای جوالن دادن
دوباره اش توی مغز و قلب و روحش...
اما جونگکوک خودش جایی در اعماق ژرف و تاریک قلبش
میدونست اون مو قرمز همین االنش هم همه ی وجودش رو
درگیر کرده درست مثل هشت سال قبل...روزی که برای
اولین بار هایجین رو دید
پس حلقه ی بزرگتر رو خودش داخل انگشت حلقه اش فرو
برد و رینگ نقره ای رنگ ست دیگه رو به سمت هایجین
گرفت.
نگاه شیشه ای و غم زده اش رو به حلقه دوخت و با یادآوری
برگی از خاطراتی که خیلی وقت بود گوشه ای از قلب و
ذهنش در حال خاک خوردن بود لبخند بی دلیلی روي لبهاش
شکل گرفت.
دستش رو بلند کرد و حلقه رو از بین انگشت های جونگکوک
بیرون کشید.
حس کردن سردی اون رینگ به دور انگشت حلقه اش بعد از
پنج سال زیادی درد آور بود و هایجین کشیده شدن سرمای
رینگ رو از انگشتش به کل بدنش احساس میکرد و کاری به
جز خیره شدن به چشم های مردی که سرماشون بیشتر از اون
حلقه آزارش میداد نمیتونست انجام بده.
بدون هیچ حرفی دوباره دستش رو به دور بازوی جونگکوک
حلقه کرد و بی توجه به دو جفت چشمی که با ناراحتی زیر
نظرشون داشتن به سمت ورودی سالن رفتن.
جان:جفتشون دارن عذاب میکشن از این تجدید دیدار دوباره
ولی هیچکدومشون نمیتونن گذشته رو پشت سر بزارن
part52
خیره به دست دراز شده ی هایجین مکث کوتاهی کرد. نفس
عمیقی کشید و در حالی که مغزش ساز دوری و دلش ساز
نزدیکی میزد دست هایجین رو بی رغبت داخل دست گرمش
گرفت و اون رو دور بازوش حلقه کرد و در حالی که بازوی
اسیر شده اش رو جلوی شکم گرفته بود دست آزادش رو داخل
جیب شلوار جذب پارچه ایش فرو برد.
ورودی طلایی هتل با گل آرایی زیبایی از گل های لیلیوم سفید
و رز های سرخ به رنگ خون تزئین شده بود و آینه کاری
هایی که نور های درخشنده ی لوستر های بزرگ رو انعکاس
میداد و سبب روشن تر شدن فضا شده بود باعث میشد با نگاه
کردن به هر طرفی تصویر خودشون رو ببین و جیمین شاید
تنها کسی بود که با دیدن خودش کنار جونگکوک قلب شکسته اش ذره اي براي خوب شدن تلاش کرد.
دیدن دست حلقه شده اش به دور بازوی مرد و تیپ ست شدشون و از همه مهم تر اختلاف قدی کمشون
باعث میشد بعد از سالها جون گرفتن پروانه های آبی رنگ
زیر شکمش رو که خیلی وقت بود دلیلشون برای زنده بودن
رو از دست داده بودن احساس بکنه.
لبخند کمرنگی روي لب اورد که با از حرکت ایستادن
جونگکوک داخل پاگرد خلوت قبل از سالن اصلی، سریع کش
اومدن لبهاش رو مخفی کرد و سوالی به سمت مرد برگشت.
کلافه از نزدیکی بیش از اندازه ی بینشون و احساساتی که
خیلی وقت بود برای احساسشون بی تجربه بود به سمت
هایجین چرخید و کمی با تردید به روباه رو به روش که با اون
خط چشمی که کشیده تر از قبل چشم های هایجین رو قاب
گرفته بود خمار تر شده بود خیره شد و بعد با نفس عمیقی از
روي کلافگی نیم قدمی بینشون رو پر کرد و نگاهش رو
سردتر از قبل کرد.
دستش رو بلند کرد و با جمع کردن موهای سرخ رنگ هایجین
از روي گردنش، در حالی که سعی میکرد کوچکترین تماسی
به پوست تن زن داشته باشه انگشت های گرمش رو
به پشت گردن خوش تراشش رسوند و با گیر انداختن قفل
زنجیر نقره ای رنگ بین اونها که از وقتی اون رو دیده بود
تردید این کار رو داشت، در حالی که لبهاش دقیقا کنار گل
حک شده روی گردنش بود با صدایی سردتر از نگاهش از
اون فاصله ی کم محکم زمزمه کرد:
+فکر بیجایی نکن جئون هایجین!فقط میخوام شکی براشون
درست نکنم...
نفس بریده از حس نفس های مرد موقع زمزمه کردن کلمات
روي صورتش نگاهش رو از چشم های زن که بی توجه
بهش بند قفل گردنبند بود گرفت و به گردن جونگکوک خیره
شد و ناخودآگاه بزاق دهانش رو از اون نزدیکی و حس کردن
ضربان بالای قلبش که بی امان سینه اش رو به درد میاورد
قورت داد.
زنجیر رو از گردن زن فاصله داد و با گرفتن یک
طرفش دو حلقه ی داخل زنجیر رو داخل مشتش از سمت
دیگه اش سر داد.
برخورد اون فلزات سرد به کف دستش آتش عجیبی داخل
قلبش فوران کرد اما جونگکوک به هیچ عنوان نمیخواست به
اون آتش بها بده.
نمیخواست به خاطراتی که هر ثانیه داخل ذهنش پخش می شد
و مثل خوره مغزش رو میخورد و قلبش رو به درد میاورد بها
بده.
نمیخواست به روباه قرمز جلوش بها بده برای جوالن دادن
دوباره اش توی مغز و قلب و روحش...
اما جونگکوک خودش جایی در اعماق ژرف و تاریک قلبش
میدونست اون مو قرمز همین االنش هم همه ی وجودش رو
درگیر کرده درست مثل هشت سال قبل...روزی که برای
اولین بار هایجین رو دید
پس حلقه ی بزرگتر رو خودش داخل انگشت حلقه اش فرو
برد و رینگ نقره ای رنگ ست دیگه رو به سمت هایجین
گرفت.
نگاه شیشه ای و غم زده اش رو به حلقه دوخت و با یادآوری
برگی از خاطراتی که خیلی وقت بود گوشه ای از قلب و
ذهنش در حال خاک خوردن بود لبخند بی دلیلی روي لبهاش
شکل گرفت.
دستش رو بلند کرد و حلقه رو از بین انگشت های جونگکوک
بیرون کشید.
حس کردن سردی اون رینگ به دور انگشت حلقه اش بعد از
پنج سال زیادی درد آور بود و هایجین کشیده شدن سرمای
رینگ رو از انگشتش به کل بدنش احساس میکرد و کاری به
جز خیره شدن به چشم های مردی که سرماشون بیشتر از اون
حلقه آزارش میداد نمیتونست انجام بده.
بدون هیچ حرفی دوباره دستش رو به دور بازوی جونگکوک
حلقه کرد و بی توجه به دو جفت چشمی که با ناراحتی زیر
نظرشون داشتن به سمت ورودی سالن رفتن.
جان:جفتشون دارن عذاب میکشن از این تجدید دیدار دوباره
ولی هیچکدومشون نمیتونن گذشته رو پشت سر بزارن
- ۱.۷k
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط