رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۵۴ }🌷



× پسره از خود راضی...

فکر کرده کیه...

چی تو خودش دیده که من نمی بینم...

فکر کرده الان من میرم به همه میگم این شوهرمه...

خیلی دوستش دارم ... اصلا عاشقشم...

تو خواب ببینه...


مثل مادر جادوگرشه...

پسر کوه ندارد نشان از ننش....

پسره مغرور خر پول....

× با اعصابنیت به سمت تختم رفتم ...

سرمو توی بالشت کردم و جیغ بلندی کشیدم...

خوابم نمی‌اومد...

چون چند ساعت پیش با بهترین حالت ممکن از خواب بیدار شدم...


چقدر صبح قشنگی بود...
چقدر....





ویو نویسنده:

دختر مدام در حال غر زدن بود...


حتا فکر‌شو نمی‌کرد وقتی بیدار بشه با این صحنه روبه رو بشه...


فلش بک به صبح :

ویو ات:


باد خنکی می وزید.....

حس می کردم توی کوهی از برف دفن شدم ...

چشمام می‌سوخت ولی همچنان بدنم سرد بود.... !

بدون اینکه چشمامو باز کنم شروع کردم به گشتن به دنبال لحاف...

ولی گمان از پیدا کردن قسمتی از لحاف....

دستامو با سختی به چپ و راست حرکت میدادم تا شاید ردی از اون پتو پشمی روی تختم رو پیدا کنم....

هر لحظه حس می کردم ...

هوا سرد تر می شه.... و بدن من منجمد تر...

چشمامو به سختی باز کردم و با سقف سفید رنگ اتاق مواجه شدم ...


خواستم نگاهمو از سقف بگیرم ولی چیزی مانع این کار میشد...

حس میکردم سقف اتاقم تغییری توش ایجاد شده ....


ولی تنها چیزی که اون موقع به خودم می گفتم این بود که هیچ تغییری نکرده و اثرات...و فکر‌ و خیالات دیشبه....


با وزش باد خنکی به داخل اتاق دندونم روی هم چفت شد ...

هوا سرد بود ... سرد تر از هر دفعه...

با یاد آوری چیزی چشمام اندازه دو حلقه بزرگ شد...

اینو خوب میدونستم که اتاق من پنجره نداره و این باد از بیرون به داخل اتاق میاد...


با شک و تردید سرمو به سمت راست اتاق چرخوندم...

با دیدن پنجره اتاق تعجب کردم ...

حدسم درست بود ....

باد از پنجره می اومد.....


ولی اینکه این اتاق برای کیه رو نمی تونستم تشخیص بدم....


تمام سلول های مغزم اون موقع هنگ‌ کرده بود...

مثل سیم هایی بود که گویا همشون رو کسی دست کاری کرده بود ...


نگاهم به نگار کاری های پنجره گره خورد...

× این پنجره رو یک بار دیگه هم دیده بودم....


این بار می دونستم حدسم اشتباه نیست و من اینو یک بار دیگه‌... یا شایدم یک جای دیگه دیده بودم....


ولی کجا....


سعی می‌کرد تمام جاهایی که به یادم میاد رو مرور کنم ...


شاید جایی مثل ... خونه... هتل ... دانشگاه و.. شایدم ...
اتاق تهیونگ....


با فکر آخر خودم از جام پریدم ...


× امکان نداره....


با صدای پی در پی نفس های کسی در سمت دیگه تخت با سرعت سرمو چرخوندم...


× تهیون... تهیونگ....

درست گفته بودم تهیونگ بود و ..... اتاقش....

× من اینجا چیکار میکنم...؟!


حرفمو‌ چند بار زمزمه کردم تا دیشب رو به یاد بیارم....

ولی هرچی بیشتر فکر می‌کردم چیز مشکوکی نبود...

به جز یک‌چیز‌...

تاریکی راه پله و .....

اتاق اشتباه توی تاریکی ...


این همون چیزی بود که باعث شد من اینجا باشم ...


سری به خودم اومدم و سعی کردم آروم از روی تخت پایین برم....

ولی با تکون خوردن های من فنر های تخت تکون میخوردن و صدا میدادن....

چندبار با ترس به صورتش نگاه کردم که مبادا از خواب بیدار بشه....



صدای نفس هاش بیشتر میشد و این نشونه این بود که در خواب عمیقه....


کمی ازش فاصله گرفتم که به لبه تخت رسیدم...

آروم پامو روی زمین گذاشتم ...


چند بار نفس عمیق کشیدم تا از استرسم کم بشه...


رسما استرس بچگیم بهم برگشته بود....

همون موقع هایی که مامان بابام برای اینکه بخوابم عروسکم رو ازم می‌گرفتن....

و من شب با استرس به اتاقشون میرفتم تا عروسکم رو از زیر دستشون بیرون بکشم ...


تا بتونم یک بار دیگه بغلش کنم....


× نفسمو آروم بیرون دادم و....

همین که خواستم از روی تخت بلند بشم با برخورد چیزی داغی به کمرم سرجام خشکم زد....


🌷ادامه دارد....✨


https://www.aparat.com/v/ciihgm3

ایدی ویدیو آموزش الفبای زبان کره ایم در آپارات ❤

گفتید‌‌ ایدیش رو بده براتون گذاشتم اینجا 🍓😍




تصمیم گرفتم به جای چند بار کوتاه یک پارت طولانی بزارم...

این پارتم دیگه جا نداره آدامش بدم....


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ ✨ 🌷


شرط ها:

۲۳۰ لایک....

۱۰۰ بازنشر....

۱۵۰ کامنت.... ( کامنتاتون برام ارزشمند هستش و بهم انرژی میده...پس کامنت یادت نره عسلم)

1۲ فالو
دیدگاه ها (۱۲۵)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

+why me?-I shouldn't fall in love with you p.100(از زبون ا.ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط